راه‌بندان است. همه بوق می‌زنند، فحش می‌دهند، غر می‌زنند. خسته‌ام. کمی به سبيل‌های استالينی راننده‌ی ماشين کناری زل می‌زنم، کمی از بزرگی سراگزور ماشين جلويی تعجب می‌کنم، کمی به آويزی که راننده پشتی از آينه‌اش آويزان کرده می‌خندم. حوصله‌ام سر می‌رود. شيشه را بالا می‌کشم، صدای ضبط را زياد می‌کنم، چشمانم را می‌بندم.


گفته‌ها:

بسيار از ديدن عکس قوش در وبلاگتان مشعوف شديم شاد باشيد

آشيل در ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۴، ۱:۴۶ بعدازظهر


سراگزوز بزرگ بد هم نيست. به خصوص اگر فلپ هم گذاشته باشي و فلپ و سپر و سراگزوز را همه را رنگ زده باشي.

mohammad در ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۴، ۱:۱۶ بعدازظهر


سلام ...من نوشته ا ي رو كه از جلسه ي ديدار با دكتر يزدي بود خوندم ...عالي بود ..دستت درد نكنه ..بت لينك دادم

soodi در ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۴، ۲:۰۶ صبح


چشمانت را بگو . رنگش چی هست ؟

پاتتا در ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۴، ۰:۴۵ صبح


راه‌بندان است. همه بوق می‌زنند، فحش می‌دهند، غر می‌زنند. خسته‌ام. کمی به سبیل‌های استالینی راننده‌ی ماشین کناری زل می‌زنم، کمی از بزرگی سراگزور ماشین جلویی تعجب می‌کنم، کمی به آویزی که راننده پشتی از آینه‌اش آویزان کرده می‌خندم. حوصله‌ام سر می‌رود. شیشه را بالا می‌کشم، صدای ضبط را زیاد می‌کنم، چشمانم را می‌بندم.