«...امروز تو جنگل يه صدايی شنيديم. دنبالش گشتيم اما نتونستيم پيداش کنيم. آدم می‌گفت قبلاً هم اين صدا رو شنيده اما با وجود اين‌که خيلی نزديکش بوده هيچ‌وقت اون رو نديده. واسه همين مطمئن بود که اون چيزی مثل هواست و ديده نمی‌شه. ازش خواستم هرچی در مورد اون صدا می‌دونه بهم بگه، اما چيز زيادی نمی‌دونست. فقط گفت که اون صاحب اين باغه و بهش گفته که بايد از باغ محافظت کنه و گفته که ما نبايد از ميوه‌ی يه درخت خاص بخوريم و اگه اين کار رو کنيم حتماً می‌ميريم. اين تموم چيزی بود که آدم می‌دونست...»
خاطرات آدم و حوا، مارک تواين، برگردان حسين عليشيری، نشر دارينوش


گفته‌ها:

خيلی کتاب ماهيه نه؟!من نصفشو تو ايستگاه اتوبوس جلو سينما فرهنگ خوندم!

narges در ۲۱ اسفند ۱۳۸۴، ۰:۰۰ صبح


طنز اين آقاي تواين فوق العاده ست.

ريحون بنفش در ۲۰ اسفند ۱۳۸۴، ۹:۲۰ بعدازظهر


منم چيزي نميدونم.از تو چه پنهون!

high hopes در ۲۰ اسفند ۱۳۸۴، ۵:۳۹ بعدازظهر


خسته نباشي.اگه وقت كردي به منم سربزن ونظرتوبگو...

احسان در ۲۰ اسفند ۱۳۸۴، ۱:۳۷ بعدازظهر


اين داستان خيلی فوق‌العاده است. نمونه‌ی ناب‌ای از يک طنز قوی. (: n سال پيش يکی از دوستان‌ام شروع کرده بود به ترجمه‌اش و من بخش‌هايی از آن را همان موقع خواندم. آخر سر هم ترجمه‌اش را يک جايی خواندم. شايد ترجمه‌ی آقای عليشيری بود - نمی‌دانم!
به هر حال جزو کتاب‌هايی است که توصيه می‌شود به همه.

سولوژن در ۲۰ اسفند ۱۳۸۴، ۱۱:۵۳ صبح


«...امروز تو جنگل یه صدایی شنیدیم. دنبالش گشتیم اما نتونستیم پیداش کنیم. آدم می‌گفت قبلاً هم این صدا رو شنیده اما با وجود این‌که خیلی نزدیکش بوده هیچ‌وقت اون رو ندیده. واسه همین مطمئن بود که اون چیزی مثل هواست و دیده نمی‌شه. ازش خواستم هرچی در مورد اون صدا می‌دونه بهم بگه، اما چیز زیادی نمی‌دونست. فقط گفت که اون صاحب این باغه و بهش گفته که باید از باغ محافظت کنه و گفته که ما نباید از میوه‌ی یه درخت خاص بخوریم و اگه این کار رو کنیم حتماً می‌میریم. این تموم چیزی بود که آدم می‌دونست...»
خاطرات آدم و حوا، مارک تواین، برگردان حسین علیشیری، نشر دارینوش