«... دست داديم و من راه افتادم. هنوز به شمشادهای حصار نرسيده بودم که چيزی را به‌خاطر آوردم و به عقب برگشتم. از آن سوی عرصه‌ی چمنش فرياد کشيدم که: جماعت گندی هستن، شما ارزشتون به‌تنهايی به اندازه‌ی همه‌ی اونا با همه.
از اين که اين حرف را زدم هميشه خوشحالم. تنها دفعه‌ای بود که از او تعريف کردم، چون از آغاز تا انجام آشنايی‌مان از او خوشم نيامد. اول مؤدبانه سرش را خم کرد و بعد آن تبسم تابناک درک‌کننده صورتش را فرا گرفت، انگار که من و او در تمام مدت بر سر اين نکته توافق داشتيم. کت و شلوار پرشکوه مچاله‌ی صورتی‌رنگش در مقابل سفيدی پله‌ها نقطه‌ی درخشانی از رنگ بود، و من به ياد شبی افتادم که برای نخستين بار سه ماه پيش به خانه‌ی اجداديش آمدم. چمن و اتومبيل‌گردش پر از صورت‌هايی بود که سعی می‌کردند ميزان فسادش را حدس بزنند – و خودش روی همان پله‌ها ايستاده بود و در حالی‌که رؤياهای فسادناپذيرش را پنهان می‌کرد به‌سوی آن‌ها دست بدرود تکان می‌داد...»
اسکات فيتس جرالد، گتسبی بزرگ، برگردان کريم امامی، انتشارات نيلوفر


گفته‌ها:

تلخي عجيبي دارد اين گتسبي بزرگ

ريحون بنفش در ۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۵، ۱۰:۲۶ بعدازظهر


مخلصيم قربان!

آسيه در ۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۵، ۵:۵۰ بعدازظهر


خوب بود.

amen در ۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۵، ۰:۴۰ بعدازظهر


سلام دوست عزيز.ممنون از توجه ات. هميشه وبلاگتو مي بينم. موفق باشي

داوود پنهاني در ۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۵، ۱۱:۴۲ صبح


دوست‌اش دارم.

هديه در ۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۵، ۹:۰۴ صبح


«... دست دادیم و من راه افتادم. هنوز به شمشادهای حصار نرسیده بودم که چیزی را به‌خاطر آوردم و به عقب برگشتم. از آن سوی عرصه‌ی چمنش فریاد کشیدم که: جماعت گندی هستن، شما ارزشتون به‌تنهایی به اندازه‌ی همه‌ی اونا با همه.
از این که این حرف را زدم همیشه خوشحالم. تنها دفعه‌ای بود که از او تعریف کردم، چون از آغاز تا انجام آشنایی‌مان از او خوشم نیامد. اول مؤدبانه سرش را خم کرد و بعد آن تبسم تابناک درک‌کننده صورتش را فرا گرفت، انگار که من و او در تمام مدت بر سر این نکته توافق داشتیم. کت و شلوار پرشکوه مچاله‌ی صورتی‌رنگش در مقابل سفیدی پله‌ها نقطه‌ی درخشانی از رنگ بود، و من به یاد شبی افتادم که برای نخستین بار سه ماه پیش به خانه‌ی اجدادیش آمدم. چمن و اتومبیل‌گردش پر از صورت‌هایی بود که سعی می‌کردند میزان فسادش را حدس بزنند – و خودش روی همان پله‌ها ایستاده بود و در حالی‌که رؤیاهای فسادناپذیرش را پنهان می‌کرد به‌سوی آن‌ها دست بدرود تکان می‌داد...»
اسکات فیتس جرالد، گتسبی بزرگ، برگردان کریم امامی، انتشارات نیلوفر