«اگر قضيه‌ای تناقض‌آميز را بيان کرده‌ای و در اثبات آن با دشواری روبرو هستی، می‌توانی قضيه‌ای بی‌‌معنی ولی صادق را برای آن‌که خصمت رد يا قبول کند مطرح کنی – هرچند صدق اين قضيه چندان آشکار نيست – طوری که انگار می‌خواهی برهانت را از آن نتيجه بگيری. اگر ظن او بر اين باشد که حيله و نيرنگی در کار است و به همين دليل آن قضيه‌ی ]صادق[ را رد کند، می‌توانی نشان دهی حرف او چقدر نامعقول است و به اين ترتيب پيروز می‌شوی؛ اگر آن قضيه را قبول کند فعلاً حق به جانب توست و حالا بايد به نقشه‌های خود سر و سامانی بدهی.
در غير اين صورت می‌تواند ترفند قبلی را نيز به‌کار ببری و بگويی قول تناقض‌آميزت را همان قضيه‌ای که او پيش از اين پذيرفته به اثبات می‌رساند. اين ترفند وقاحت شديدی می‌طلبد؛ ولی تجربه مواردی از آن را نشان می‌دهد و کسانی هستند که آن را به طور غريزی به کار می‌برند.»
هنر هميشه به حق بودن، آرتور شوپنهاور، انتشارات ققنوس


گفته‌ها:

همون چيزي كه هزار سال با آن ما را سوار شدند...
مغلطه

در ۷ مرداد ۱۳۸۵، ۷:۳۵ بعدازظهر


جای خالی اون حسی که بهت می گه: « يه جای کارت داره اساسی می لنگه. » رو هم پر می کنه؟ موج سواری که دولادولا نمی شه ميرزا، همه آدمايی که هميشه حق باهاشونه، خوب می دونن که قضيه به اين سادگی ها هم نيست و خب البته يه جوری باهاش کنار ميان ديگه ....

سارا در ۷ مرداد ۱۳۸۵، ۶:۳۸ بعدازظهر


آقا اين کتاب شوپنهاور زنده‌گی ما را هم دارد دگرگون می‌کند! از اين رک‌گويی کتاب در متن و عنوان‌اش هم خيلی خوش‌مان آمد.

Sir Hermes Marana در ۷ مرداد ۱۳۸۵، ۸:۵۸ صبح


سفيد قضيه اي تناقض آميز بكار ميبره چون خودش با خودش كنار نيومده...چون هنوز داره ميگرده دنبال واقعيت وجودي خودش...چون سالها گذشته از روزي كه سفيد آرزو كرد زودتر بزرگ بشه و حالا پشيمونه...از دنياي آدم بزرگها مي ترسه...مثل كودكي شده كه مادرش دستشو داره ميكشه و ميبره وسط يه بازار شلوغ...مادره حواسش نيست كه قد بچه كوتاست و كيف ها و دستهاي بسياري تو صورت بچه ميخوره...بچه صداش در نمياد...اما كم كم كلافه ميشه...داد ميزنه...جيغ ميزنه تا مادره...تا حاميه بغلش كنه...مادره هم كلافست...ميزنه تو گوش بچه و دوباره دستشو ميكشه...
به نظرت آخرش چي پيش مياد؟هيچي...فقط يه حس نا امني از آغوشي كه قرار بوده امن ترين جاي دنيا باشه... درك كردي منظورمو؟

sefid در ۷ مرداد ۱۳۸۵، ۸:۳۵ صبح


باحال بود...موفق باشی داداش[گل]

مهدی در ۷ مرداد ۱۳۸۵، ۳:۴۷ صبح


سلام....ميدونی نوشته هات منو ياد کتب حقوق ميندازه...

خانه ما در ۷ مرداد ۱۳۸۵، ۱:۵۸ صبح


عكس هاي كارتيه برسون معركه است.بچه شامپاين به دست از هر چي ادم بزرگ شامپاين به دست بزرگتره,نه!عاشق اين سرخوشي بچگانه ام.سرخوشيات هميشگي.

nairiz در ۷ مرداد ۱۳۸۵، ۱:۴۷ صبح


«اگر قضیه‌ای تناقض‌آمیز را بیان کرده‌ای و در اثبات آن با دشواری روبرو هستی، می‌توانی قضیه‌ای بی‌‌معنی ولی صادق را برای آن‌که خصمت رد یا قبول کند مطرح کنی – هرچند صدق این قضیه چندان آشکار نیست – طوری که انگار می‌خواهی برهانت را از آن نتیجه بگیری. اگر ظن او بر این باشد که حیله و نیرنگی در کار است و به همین دلیل آن قضیه‌ی ]صادق[ را رد کند، می‌توانی نشان دهی حرف او چقدر نامعقول است و به این ترتیب پیروز می‌شوی؛ اگر آن قضیه را قبول کند فعلاً حق به جانب توست و حالا باید به نقشه‌های خود سر و سامانی بدهی.
در غیر این صورت می‌تواند ترفند قبلی را نیز به‌کار ببری و بگویی قول تناقض‌آمیزت را همان قضیه‌ای که او پیش از این پذیرفته به اثبات می‌رساند. این ترفند وقاحت شدیدی می‌طلبد؛ ولی تجربه مواردی از آن را نشان می‌دهد و کسانی هستند که آن را به طور غریزی به کار می‌برند.»
هنر همیشه به حق بودن، آرتور شوپنهاور، انتشارات ققنوس