قضيه اينگونه است که هر روز صبح ساعت نه در لابی قرار داريم و در نتيجه حدود هشت و نيم فارغ از صبحانه عجيب و غريب هتل می‌آيم سراغ ارتباطات مجازی.
عرض شود بدانيد و آگاه باشيد شهر ممنوعه واقعاْ زيباست. به خصوص قسمت داخلی شهر که محل سکونت است٬ من اسمشان را گذاشتم کوچه باغ‌های دل‌انگيز. در دو طرف اين کوچه‌ها خانه‌ها و حياط‌هايشان عين هم رديف شده بوند و حدود سه هزار همسر امپراطور (سوگلی؟) هم در همين کوچه باغ‌ها. گفتند شهر نه هزار و نهصد و نود و نه و نيم اتاق دارد. حضرات امپراطور خود را فرزند آسمانی (يا در همين حدود می‌دانستند) و در افسانه‌ها آن پدر آسمانی خانه‌ای با ده هزار اتاق دارد و اين نيم اتاق کم بابت احترام است. گفتند (نديديم) آن نيم اتاق سقفش کوتاه است. برای رسيدن به مرکز شهر پنج شش دروازه بايد رد کنيد و يک رودخانه مصنوعی که بنا به اصول فنگ‌شويی آنجا بود. انی (دختر راهنما) تعجب کرد می‌دانيم فنگ‌شويی چيست. در کوچه پاتيل‌های بزرگ آب بود از برای خاموش کردن آتش در اين شهر چوبی. به مناسب المپيک دو سال بعد همه‌جا را بازسازی می‌کردند و اين اولين بازسازی بوده است در پانصد سال گذشته. جناب ابوی اعتقاد داشتند اگر آدم را با يک متر و بيست قد بگذارند در اين کاخ‌های تاريک و بلند خب معلوم است ديوانه می‌شود٬ آخرين امپراطور چين گناهی نداشته است.
بعد تشريف‌ برديم معبد بهشت. جای شادی بود. هر گوشه چند نفر ساز در دست گرفته می‌نواختند و بعضاْ هم مردم عادی جمع می‌شدند با هم آواز می‌خواندند٬ چيزی مثل گروه کر. معبد بسيار زيبا بود و نماد پکن در المپيک بوده گويا. امپراطور سه بار در سال برای دعا می‌آمده است. در بهار برای محصول خوب٬ تابستان برای باران٬ و زمستان برای شکرگذاری محصول خوب.
شب به نمايشی از کونگ‌فو رفتيم. بالا می‌پريدند٬ پايين می‌آمدند٬ با سر ميله آهنی می‌شکستند٬ خلاصه کارهايی می‌کردند مشکوک. آن وسط هم قهرمان داستان عاشق شد و با معشوق دو متری از پرده‌ها بالا رفتند و رقصيدند و رقصيدند.
از غذاها آنکه نازلی گفته بود از نوع گوشتش بررسی شد و خوردنی بود و چه نودل‌ها و برنج‌های مطبوعی خورديم. با عقرب‌ها و جک‌جانورها هم هنوز کاری نداريم. شب خواب خوبی نداشتيم خواب‌آلود می‌رويم ديوار چين.

دم‌نوشت: در اين کامنت‌دانی تآبا توضيح داده است ميرزا پيکوفسکی به چينی می‌شود چيزی در اين حدود: 米在批扣死可以 و کمی توضيحات ديگر. مرسی تآبا.


گفته‌ها:

خواهش ميكنم آميرزا...
ايشالا كه خوش بگذره. اگر همراه با تور براي ديدن ديوار راهي شديد سعي كنيد خود را براي چند دقيقه هم كه شده گم و گور و از گروهتان دور كنيد و خلوتي كنيد با ديوار بزك كرده. فكر سعي و تلاش و نيروي بكار برده شده در اين ديوار عظيم مغز آدم را از كار مي اندازد.
ديواري متشكل از پنج ديوار اصلي كه چيزي نزديك به دو هزار سال ساخت اون به طول انجاميد. واقعا براي همه ديدنش واجب است خصوصا ايرانيهاي خارج از ايران كه تا بهشون ميگي حالت چطوره؟ ميگن ما هخامنشي بوديم فلان بوديم و بهمان داشتيم.
در اوايل تاسيس جمهوري خلق چين يه سري از هواداران بيسواد و تندرو مـآئو (كه يك چيزي توى مايه هاى خلخالي خودمون بودند) اين ديوار را لكه ننگي بر تاريخ چين ميدونستند و فرمان(فتوآ) خراب كردنشو دادند اما خوشبختانه دو سه روز كه تيشه زدند راهشونو كشيدند و رفتند و لكه ننگهاى آسونتر پيدا كنند براى پاك كردن.

به هر حال هنوز ديوار سر جاشه و اون قسمتش كه از پكن قابل دسترس (يك ساعت و بيست دقيقه از پكن) حسابي بزك شده و دلرباست.
پروردگارا نصيب همگي بفرما.....

تآبا در ۷ شهريور ۱۳۸۵، ۳:۱۰ صبح


به همه زن های شاه يا امپراتور سوگلی نميگن . به خانمی که بيشتر از ساير همسران شاه مورد توجه آن جناب قرار ميگيره سوگلی ميگن.شما که خودت کلی پادشاهی بايد اينا رو بهتر از من بدونی. جايی خوندم اين شهر ممنوعه قبلا اسمش شهر ورود ممنوعه بوده که به مرور خلاصه شده ؛) خوش بگذره زياد.عکس فراموش نشه

ورود ممنوع در ۷ شهريور ۱۳۸۵، ۰:۳۸ صبح


اخوي بسيار زياد خوش بگذره جاي من رو هم خالي كن آنگاه كه بر ديوار چين مي گذري و به هر كجا كه مي روي يادي از من و كنفسيوس كن

hamid در ۶ شهريور ۱۳۸۵، ۹:۰۴ بعدازظهر


مگه قرار نبود شما از توهم ناصرالدين شاهي بياين بيرون و خودتونو «من» خطاب كنين، پس چي شد؟
ديگه اينكه جاي مارم خالي كنين. (جاي ما نه جاي مار!)

شبنم در ۶ شهريور ۱۳۸۵، ۳:۳۵ بعدازظهر


اين پشتكار شما قابل تحسينه

سايه در ۶ شهريور ۱۳۸۵، ۲:۳۹ بعدازظهر


من کلی اين شهر ممنوعه را دوست دارم. دو سه بار هم ديدم اش. يک مدتی به خاطر ماموريت پدرم ساکن پکن بوديم. البته هنوز حال و هوای مائويستی داشتد و از شاپينگ سنتر خبری نبود.
سال 72 که دوباره پکن را ديدم، همه چيز عوض شده بود و ملت جلوی مک دونالد صف می بستند!!!
خوش بگذرد...

سايه در ۶ شهريور ۱۳۸۵، ۴:۴۹ صبح


قضیه اینگونه است که هر روز صبح ساعت نه در لابی قرار داریم و در نتیجه حدود هشت و نیم فارغ از صبحانه عجیب و غریب هتل می‌آیم سراغ ارتباطات مجازی.
عرض شود بدانید و آگاه باشید شهر ممنوعه واقعاْ زیباست. به خصوص قسمت داخلی شهر که محل سکونت است٬ من اسمشان را گذاشتم کوچه باغ‌های دل‌انگیز. در دو طرف این کوچه‌ها خانه‌ها و حیاط‌هایشان عین هم ردیف شده بوند و حدود سه هزار همسر امپراطور (سوگلی؟) هم در همین کوچه باغ‌ها. گفتند شهر نه هزار و نهصد و نود و نه و نیم اتاق دارد. حضرات امپراطور خود را فرزند آسمانی (یا در همین حدود می‌دانستند) و در افسانه‌ها آن پدر آسمانی خانه‌ای با ده هزار اتاق دارد و این نیم اتاق کم بابت احترام است. گفتند (ندیدیم) آن نیم اتاق سقفش کوتاه است. برای رسیدن به مرکز شهر پنج شش دروازه باید رد کنید و یک رودخانه مصنوعی که بنا به اصول فنگ‌شویی آنجا بود. انی (دختر راهنما) تعجب کرد می‌دانیم فنگ‌شویی چیست. در کوچه پاتیل‌های بزرگ آب بود از برای خاموش کردن آتش در این شهر چوبی. به مناسب المپیک دو سال بعد همه‌جا را بازسازی می‌کردند و این اولین بازسازی بوده است در پانصد سال گذشته. جناب ابوی اعتقاد داشتند اگر آدم را با یک متر و بیست قد بگذارند در این کاخ‌های تاریک و بلند خب معلوم است دیوانه می‌شود٬ آخرین امپراطور چین گناهی نداشته است.
بعد تشریف‌ بردیم معبد بهشت. جای شادی بود. هر گوشه چند نفر ساز در دست گرفته می‌نواختند و بعضاْ هم مردم عادی جمع می‌شدند با هم آواز می‌خواندند٬ چیزی مثل گروه کر. معبد بسیار زیبا بود و نماد پکن در المپیک بوده گویا. امپراطور سه بار در سال برای دعا می‌آمده است. در بهار برای محصول خوب٬ تابستان برای باران٬ و زمستان برای شکرگذاری محصول خوب.
شب به نمایشی از کونگ‌فو رفتیم. بالا می‌پریدند٬ پایین می‌آمدند٬ با سر میله آهنی می‌شکستند٬ خلاصه کارهایی می‌کردند مشکوک. آن وسط هم قهرمان داستان عاشق شد و با معشوق دو متری از پرده‌ها بالا رفتند و رقصیدند و رقصیدند.
از غذاها آنکه نازلی گفته بود از نوع گوشتش بررسی شد و خوردنی بود و چه نودل‌ها و برنج‌های مطبوعی خوردیم. با عقرب‌ها و جک‌جانورها هم هنوز کاری نداریم. شب خواب خوبی نداشتیم خواب‌آلود می‌رویم دیوار چین.

دم‌نوشت: در این کامنت‌دانی تآبا توضیح داده است میرزا پیکوفسکی به چینی می‌شود چیزی در این حدود: 米在批扣死可以 و کمی توضیحات دیگر. مرسی تآبا.