تابستان‌ها وقت خاطره جمع کردن هستند، برعکس زمستان‌ها که فقط می‌شود تصميم گرفت.
تابستان روزها کش می‌آيند، آدم‌ها بيرون می‌گردند، بستی زعفرانی می‌خورند. حتی با هم آشنا می‌شوند. بعد می‌روند.
اين تابستان دارد تمام می‌شود. آهای تابستان، کجا؟


گفته‌ها:

منم خيلي دلم مي خواست داد بزنم تابستون كجا؟حالا بودي... اما رفت و من امروز با شروع پاييز يه بار ديگه مجبور شدم قبول كنم كه چيزي جز خاطره برام نمونده و كلي تصميم بايد بگيرم فقط اينكه نمي دونم چي مي خوام و چي كار بايد بكنم...

AilAr در ۲ مهر ۱۳۸۵، ۱:۳۰ صبح


می دونی بديش چيه؟ کلی تصميم می گيری که اشتباهات گذشته رو نکنی ......بعد تابستون همش يادت ميره!

من در ۲۷ شهريور ۱۳۸۵، ۱۱:۵۹ بعدازظهر


بر عكس... تابستون وقتِ روزايِ بلند و بيكاريِ...اميدوارم زودتر بره حتي سراغشم نمي گيرم. اميدوارم زودتر زمستون بياد.
به منم سر بزن.

سمانه در ۲۷ شهريور ۱۳۸۵، ۵:۲۹ بعدازظهر


و ما شير پسته خورديم

sefid در ۲۷ شهريور ۱۳۸۵، ۴:۱۱ بعدازظهر


تصميم به خريداری بستنی زعفرانی البته يک استثناست.

مانی در ۲۷ شهريور ۱۳۸۵، ۰:۴۳ بعدازظهر


سلام.
فقط چند وقتي نيستم. به قدر يك سال

برعكس تو در ۲۷ شهريور ۱۳۸۵، ۸:۵۷ صبح


پس بی جهت نيست آدم هايی که بستنی زعفرانی دوست ندارند تابستان شان هی کش دار تر می شود.
از اين ها گذشته آدم خودش پاييزی باشد، بعد پاييز را از ميان فصل هايش حذف کند؟ گمان نمی کنم.

ری را در ۲۷ شهريور ۱۳۸۵، ۲:۱۳ صبح


پاسخ تابستان:کار دارم؛ تا نيم‌کره‌ی جنوبی خيلی راه است نه؟...حالا که راه بيفتم وقتی اينجا زمستان شود تو تصميم‌هات بگيری من می‌رسم به مقصدم

ابوالفتحی در ۲۷ شهريور ۱۳۸۵، ۱:۵۲ صبح


اولين نسيم خنک پاييز که می‌آيد کلی احساسات را بالا پايين می‌کند. اگر بيوشيميست بودم می‌رفتم يک نمونه از تغييرات نوروترانسميترهای مغز را در اين دوره ثبت می‌کردم!
توصيف شما خيلی خوب است. جنی خنده‌دار است (زعفرانی‌اش چه حکمتی دارد پس؟) با اين حال حس من اين چند وقت با شعر سازگارتر است که می‌گويد:
اين فصل ديگری است/که سرمايش از درون/درک صريح زيبايی را/پيچيده می‌کند
اگرچه شاملو شعر را برای آغاز زمستان گفته، ولی خب در بسياری جاها (و از نوشته‌تان برمی‌آيد که در ذهن شما هم) همين دو فصل تابستان و زمستان بيشتر موجود نيست!
خلاصه شايد همه‌اش اثرِ آن «طرح پيچ‌پيچ ِ مخالف‌سرايِ باد» باشد که باعث می‌شود «با آفتاب و آتش» ديگر گرمی و نور نباشد،
«تا هيمه‌ی خاک سرد بکاوي/ در رؤيای اخگري»

--------------------
ميرزا: زمستان در مقابل تابستان آمده بود. از قضا من بهار و پاييز را بيشتر از اين دو دوست دارم. بستنی زعفرانی هم حکمتی دارد، مطمئن باش.

امين در ۲۷ شهريور ۱۳۸۵، ۱:۵۱ صبح


تابستان‌ها وقت خاطره جمع کردن هستند، برعکس زمستان‌ها که فقط می‌شود تصمیم گرفت.
تابستان روزها کش می‌آیند، آدم‌ها بیرون می‌گردند، بستی زعفرانی می‌خورند. حتی با هم آشنا می‌شوند. بعد می‌روند.
این تابستان دارد تمام می‌شود. آهای تابستان، کجا؟