عطر خاطره
ناگهان نم باران توی هوا. بهار. او چشمانش را میبندد و با چشمان بسته به زمانی باز میگردد که آن بو را میشنيد. بوی اميد، خلاء، در تپهی نزديک مدرسه که از رنگ قاصدکها پوشيده شده بود.
ديويد هازال، مجموعهی کوتاهترين داستان، گردآوری توسط استنلی بابين، برگردان مهران رضايی، نشر سالی
|
شانسی اينجا رو پيدا کردم |
|
سلام |