عطر خاطره
ناگهان نم باران توی هوا. بهار. او چشمانش را می‌بندد و با چشمان بسته به زمانی باز می‌گردد که آن بو را می‌شنيد. بوی اميد، خلاء، در تپه‌ی نزديک مدرسه که از رنگ قاصدک‌ها پوشيده شده بود.
ديويد هازال، مجموعه‌ی کوتاه‌ترين داستان، گردآوری توسط استنلی بابين، برگردان مهران رضايی، نشر سالی


گفته‌ها:

شانسی اينجا رو پيدا کردم
مطالب کوتاه و پرمفهوم است
موفق باشی

عبدالله رضايی در ۹ آبان ۱۳۸۵، ۱۱:۱۳ بعدازظهر


سلام
از اسم وبلاگ به اين جا كشيده شدم و بدون اينكه بخوام صفحه يك نفس تا آخر رفتم . نمي گم خوبه نمي گم بده . اما تا حالا هيچ جا اين طوري مات نمونده بودم .

shima در ۲۰ مهر ۱۳۸۵، ۱:۲۸ صبح


عطر خاطره
ناگهان نم باران توی هوا. بهار. او چشمانش را می‌بندد و با چشمان بسته به زمانی باز می‌گردد که آن بو را می‌شنید. بوی امید، خلاء، در تپه‌ی نزدیک مدرسه که از رنگ قاصدک‌ها پوشیده شده بود.
دیوید هازال، مجموعه‌ی کوتاه‌ترین داستان، گردآوری توسط استنلی بابین، برگردان مهران رضایی، نشر سالی