احساسی نداشت، انگار که سنگ است. چنان به مأموری که نقاب را دور گردنش می‌بست نگاه می‌کرد انگار منشی مخصوصش است که مثل هر روز صبح کت شلوار را به تنش می‌کند. لحظه‌ی آخر دلش لرزيد، از ترس مرگی که تحميل شده بود؛ و اين عدالت است. چيزکی فرياد زد و مرد.


گفته‌ها:

من اون لحظه فقط دلم به حال اون بيچاره سوخت كه عجب بد سرنوشتي داشت.

hoda در ۱۱ دي ۱۳۸۵، ۱۰:۲۲ بعدازظهر


آره مرد.
ولی ايا واقعن اون بايد ميمرد؟!
يا او مرد برای اينکه بيشتری زنده بمونن !

somaieh در ۱۱ دي ۱۳۸۵، ۱۰:۲۱ بعدازظهر


گفته مرگ بر ايران! در ضمن منشي صدام كت و شلوار تنش مي كرده؟...؟

roshanak در ۱۰ دي ۱۳۸۵، ۴:۴۹ بعدازظهر


سلام مختصر و مفيد ولي عميق در يه جمله بهتر كه مرد !!!!!!!!!!

رامتين در ۱۰ دي ۱۳۸۵، ۴:۳۲ بعدازظهر


حق باري تعالي برای اجرای عدالت کسی بهتر از آمريکايی ها پيدا نکرد؟

---------------
ميرزا: می‌شود در مورد اينکه عدالت چی هست بحث کرد و اينکه آيا اهميت دارد توسط چه کسی اجرا می‌شود يا نه.

مانی در ۱۰ دي ۱۳۸۵، ۲:۴۸ بعدازظهر


عدالت هم از آن دسته از چيزهايي است كه مثل آزادي آموختني است به گفته مهندس بازرگان و به نقل از وبلاگ خودتان
+
با همه اينها نمي دانم چرا دلم بيشتر از بچه گربه اي كه در باران گير كرده و به ديوار پناه برده باشد برايش مي سوزد

ام.تي.اچ در ۱۰ دي ۱۳۸۵، ۰:۴۹ بعدازظهر


جالب بود كه يكي از آن طرف دنيا مي پرسيد: “ جشن گرفتيد؟ ” بعد بحث سياسي بالا گرفت كه ما نمي خواستيم بجنگيم و آنها تحميل كردند و از اين مزخرفات ....
باور كنيم كه او صدام بود يا هنوز جايي همين حوالي بساط آب نمك به پا كرده اند ميرزا؟!

بگذريم، كسي كه با استالين و هيتلر بكنندش در يك بوق و به خورد من و شما دهند تا صبح تا شب يك روز عزيزمان را مبهوت بنشينيم روبه روي تصاويري كه سي ان ان و بي بي سي پخش مي كنند، لابد آن قدر مهم هست كه با طناب دار خودش ايستاده بميرد!

هنوز هم به چاهي فكر مي كنم كه اين قهرمان را پناه مي داد، همين كسي كه از مرگ نمي ترسيد.

سارا در ۱۰ دي ۱۳۸۵، ۰:۲۲ بعدازظهر


جمهور نوشته بود: ديکتاتور مي‌ميرد، ديکتاتوري چه؟

هديه در ۱۰ دي ۱۳۸۵، ۱۰:۲۸ صبح


و عدالت ستم معتدلی ست...
عدالتی وجود نداره... هيچ وقت وجود نداشته.. من با کشتن هر آدمی مخالف ام... هر کی هر جور دلش می خواد فکر کنه...

الهام در ۱۰ دي ۱۳۸۵، ۹:۵۸ صبح


موفق الرباعی، مشاور امنيت ملی عراق، می گه نشانه ای از تاسف در چهره صدام ديده نمی شد ولی او بسيار، بسيار، بسيار، بسيار شکسته شده بود. (شايد هم 5 تا بسيار گفته بود.)

حاجی کنزينگتون در ۱۰ دي ۱۳۸۵، ۴:۴۷ صبح


فقط مي‌خواست زودتر بفهمد، حسی که ميليون‌ها آدم، از دست او نوشيدند، چه مزه‌ايست. آنها، برای تنوع می‌ميرند.

ماما در ۱۰ دي ۱۳۸۵، ۳:۵۱ صبح


باورت ميشه لحظه اخر به عنوان اخرين كلام گفته كه عليه ايران متحد شويد ؟

اميد محدث در ۱۰ دي ۱۳۸۵، ۱:۰۵ صبح


و اين عدالت نبود

آذين در ۱۰ دي ۱۳۸۵، ۱:۰۳ صبح


مگر پس از ديدن آن همه ماجرا احساسی هم باقی می ماند. مرگ چيز سختی نيست. من فکر نمی کنم که حتی ترسی هم داشت.

ساتگين در ۱۰ دي ۱۳۸۵، ۰:۵۸ صبح


احساسی نداشت، انگار که سنگ است. چنان به مأموری که نقاب را دور گردنش می‌بست نگاه می‌کرد انگار منشی مخصوصش است که مثل هر روز صبح کت شلوار را به تنش می‌کند. لحظه‌ی آخر دلش لرزید، از ترس مرگی که تحمیل شده بود؛ و این عدالت است. چیزکی فریاد زد و مرد.