«...صحرا مردان ما را برمی‌گيرد و همواره بر نمی‌گرداند. پس به اين عادت کرده‌ايم. و آن‌ها به هستی خود در ابرهای بی‌باران، در جانوران پنهان در ميان صخره‌ها، در آبی که سخاوتمندانه از زمين برمی‌آيد، ادامه می‌دهند. من يک دختر صحرايم و به اين مغرورم. می‌خواهم مرد ِ من نيز آزادانه هم‌چون بادی حرکت کند و تپه‌ها را به جنبش درآورد. می‌خواهم من هم بتوانم مردَم را در ابرها، در جانوران و در آب بنگرم...»
فاطمه
پائولو کوئيلو، کيمياگر، برگردان آرش حجازی، نشر کاروان


گفته‌ها:

برام خيلي سخته حدس بزنم وقتي اين پستها رو ميزني دقيقن چي تو ذهنته ...

مهتاب در ۲۰ اسفند ۱۳۸۵، ۱۱:۳۶ بعدازظهر


من هم همه ي اينايي رو كه فاطمه مي گه دوست دارم . . .
لذت بردم . . . عالي بود . . . هرچند كتاب رو خوندم ولي ياداوري هاي گاه و بيگاه از يك كتاب به اين صورت خيلي مي چسبه بهم . . .
ممنون . . .

فر يدا در ۲۰ اسفند ۱۳۸۵، ۳:۴۸ بعدازظهر


سلام
من اين كتاب زيبا رو خوندم و خيلي دوسش دارم
به شما هم لينك دادم با افتخار

هديه در ۲۰ اسفند ۱۳۸۵، ۰:۴۹ بعدازظهر


من فقط اينجاش رو يادمه: مردها بيشتر به بازگشت مي انديشند تا به رفتن!

sun در ۲۰ اسفند ۱۳۸۵، ۷:۳۳ صبح


«...صحرا مردان ما را برمی‌گیرد و همواره بر نمی‌گرداند. پس به این عادت کرده‌ایم. و آن‌ها به هستی خود در ابرهای بی‌باران، در جانوران پنهان در میان صخره‌ها، در آبی که سخاوتمندانه از زمین برمی‌آید، ادامه می‌دهند. من یک دختر صحرایم و به این مغرورم. می‌خواهم مرد ِ من نیز آزادانه هم‌چون بادی حرکت کند و تپه‌ها را به جنبش درآورد. می‌خواهم من هم بتوانم مردَم را در ابرها، در جانوران و در آب بنگرم...»
فاطمه
پائولو کوئیلو، کیمیاگر، برگردان آرش حجازی، نشر کاروان