صبح سرخوش در کوچههای الهيه چرخ میزدم. مطمئن بودم بايد جايی بروم ولی برای خودم از کوچهها و خيابانها بالا میرفتم و پايين. زير سايه درختها از روزنهی بين برگها به خورشيد نگاه میکردم، از خلوتی خيابانها تعجب میکردم، هر طور که دلم میخواست راه میرفتم. حتی يک باغ پيدا کردم که آدمهايی تويش بيل میزدند و من هم ايستادم تماشايشان کردم. چند دختر خوشگل هم ديدم.
|
همه بايد جايی برويم . من هم گاهی فقط می دانم که بايد برم ولی کجا ، نمی دانم ! |
|
يعنی آن جملهی آخرت را که پرتاب میکند، عشق است ميرزاجان! |
|
ميرزاي عزيز! شما دستكم به خاطر همان پنج كلمه آخر، روز بسيار خوبي داشتيد. خوشبهحالتان! |
|
جناب ميرزای عزيز
اگر بازهم متوجه نشديد..ناچارا بنده توضيح خواهم داد..گرچه توضيح زيادی هم ندارد. روحت شاد باد والسلام |
|
ببخشيد آدم های توی باغ چه کار می کردن که شما تماشا می کردين؟ ------------------- |
|
سلام ميرزای عزيز
به هر حال می گذاريم به عنوان جوانيتان که با آن چند تار موی سپيد دارد به باد فراموشی سپرده می شود. و البته نوشتن براي يك دوست اصلا ايرادي ندارد. اما بايد حساب ما عاشق پيشه ها را هم در سر انگشتان مبارك نگه داريد. به هر حال بنده هنوز هم منتظر جواب جناب عالي هستم. والسلام --------------- |