صبح سرخوش در کوچه‌های الهيه چرخ می‌زدم. مطمئن بودم بايد جايی بروم ولی برای خودم از کوچه‌ها و خيابان‌ها بالا می‌رفتم و پايين. زير سايه درخت‌ها از روزنه‌ی بين برگ‌ها به خورشيد نگاه می‌کردم، از خلوتی خيابان‌ها تعجب می‌کردم، هر طور که دلم می‌خواست راه می‌رفتم. حتی يک باغ پيدا کردم که آدم‌هايی تويش بيل می‌زدند و من هم ايستادم تماشايشان کردم. چند دختر خوشگل هم ديدم.


گفته‌ها:

دلم لک زده براي قدم زدن...

بابک در ۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۶، ۱:۲۲ صبح


همه بايد جايی برويم . من هم گاهی فقط می دانم که بايد برم ولی کجا ، نمی دانم !

بی رنگ در ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۶، ۱۰:۲۱ بعدازظهر


ببينم نيرو انتظامی بهتون گير نداد؟
:)

حسين ميم در ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۶، ۷:۰۳ بعدازظهر


يعنی آن جمله‌ی آخرت را که پرتاب می‌کند، عشق است ميرزاجان!

Sir Hermes Marana در ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۶، ۳:۳۰ بعدازظهر


زيارت قبول...!

خران دو عالم در ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۶، ۳:۱۶ بعدازظهر


ميرزاي عزيز! شما دست‌كم به خاطر همان پنج كلمه آخر، روز بسيار خوبي داشتيد. خوش‌به‌حال‌تان!

Old Fashion در ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۶، ۱۱:۲۹ صبح


جناب ميرزای عزيز


از طرز برخوردتان اصلا خوشمان نيامد.در خور يک شبه فيلسوف نبود.
بنده کاری به ايميل جناب عالی ندارم.مطمئنا غرضی هم در کار نيست.
ابتدا سعی کنيد رنگ رخساره ی از دست رفته تان را برگردانيد.بعد حضور ذهنتان را کمی هل دهيد تا روشن شود.سپس مطالب را يکبار ديگر از نو بخوانيد.البته اگر تماشای بيل زدن!!! بيش از حد وقتتان را نگيرد.

اگر بازهم متوجه نشديد..ناچارا بنده توضيح خواهم داد..گرچه توضيح زيادی هم ندارد.

روحت شاد باد

والسلام

من در ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۶، ۱۱:۰۲ صبح


ببخشيد آدم های توی باغ چه کار می کردن که شما تماشا می کردين؟

-------------------
ميرزا: عجب کنايه ای. متن را اصلاح کردم.

مارال در ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۶، ۱۰:۳۵ صبح


سلام ميرزای عزيز


گفته بودی که منظور مرا نفهميدی..ابتدا تعجب کردم که چرا جنابعالی با اين همه هوش و زکاوت که از احشاء تان پايين می ريزد چطور نتوانستيد جملاتی به اين سادگی را بفهميد. ولی خوب انگار امروز صبح نشان داديد که حضور ذهنتان در باغ های الهيه به دنبال خانم های خوشگل است و نه در پی جواب دادن به ارباب رجوعان!!

به هر حال می گذاريم به عنوان جوانيتان که با آن چند تار موی سپيد دارد به باد فراموشی سپرده می شود.

و البته نوشتن براي يك دوست اصلا ايرادي ندارد. اما بايد حساب ما عاشق پيشه ها را هم در سر انگشتان مبارك نگه داريد.
از آن كتاب هاي قرن نوزده هم حرفي نزنيم كه احتمالا به صلاح جامعه ي اسلامي نباشد.

به هر حال بنده هنوز هم منتظر جواب جناب عالي هستم.

والسلام

---------------
ميرزا: من متوجه قصد و غرض شما نمی شوم. و يقيناً خوش ندارم کامنت هايی به اين شکل برايم گذاشته شوند. اگر فرمايشی داريد ای ميل بزنيد.

من در ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۶، ۱۰:۳۰ صبح


دلخوشيهاي كوچك من ...

مهتاب در ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۶، ۹:۱۵ صبح


هميشه خوش حال باشي آميرزا :)

ليلا در ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۶، ۸:۲۴ صبح


:)
بايد هم خوش ميگذشته!

sun در ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۶، ۷:۵۱ صبح


صبح سرخوش در کوچه‌های الهیه چرخ می‌زدم. مطمئن بودم باید جایی بروم ولی برای خودم از کوچه‌ها و خیابان‌ها بالا می‌رفتم و پایین. زیر سایه درخت‌ها از روزنه‌ی بین برگ‌ها به خورشید نگاه می‌کردم، از خلوتی خیابان‌ها تعجب می‌کردم، هر طور که دلم می‌خواست راه می‌رفتم. حتی یک باغ پیدا کردم که آدم‌هایی تویش بیل می‌زدند و من هم ایستادم تماشایشان کردم. چند دختر خوشگل هم دیدم.