يک موقعی به هوای لندن گفتيم ابله، اين خراب شده آفتابش ابله است و حتی احمق. آخر الان ساعت دوازده و نيم شب است و هوا هنوز روشن است و دو ساعت بعد هم آفتاب طلوع می‌کند. مسخره نيست؟ اصلاً معلوم نيست کجا غروب می‌کند، کجا طلوع می‌کند، گمانم جنوب غروب کرد، طلوعش هنوز معلوم نيست. من الان يک جايی هستم به اسم اوس يعنی os، يک جايی است نزديگ برگن در نروژ. طبق محاسباتم تا حالا اين همه به قطب نزديک نشده بودم. يعنی گمانم دست دراز کنم طرف افق پنگوئنی چيزی دستم بيايد. عرض شود من باب ارايه مقاله‌ای در کنفرانسی تشريف آورديم اين گوشه دنيا. نوشتنی زياد است ولی چون مقاديری استرس بابت ارايه فردا موجود است ارسال اطلاعات تکميلی به فردا شب موکول می‌شود. نقداً عرض شود اينجا همان بهشت موعود است، چه هوايی، چه درياچه‌ای، چه جنگلی... و البته عجب خورشيد احمقی.


گفته‌ها:

آميرزا!
پنگوئنها گمانم اون پايين باشن نه اون بالا! ايشالا يه کنفرانس هم اون پايين بری!

آرش عاشوری‌نيا در ۱۳ تير ۱۳۸۶، ۰:۲۱ صبح


بازجاي شكرش باقيه. اينقدر ناشكر نباش رفيق.

امضا در ۱۲ تير ۱۳۸۶، ۱:۰۶ صبح


اولا که دفعه‌ی آخرت باشه به کشور ما توهين می‌کنی! ؛) دوما که برو شمال نروژ که اين وقت سال خورشيد کلا از آسمون نمی‌ره! همين‌جور اون بالا می‌چرخه! من که آرزومه ۱ روز ببينم اون‌جا رو! سوما که بايد زمستون بيای اينجا! همينقدر که الآن شب طول می‌کشه اون موقع روز طول می‌کشه، تازه اونم ابری. اون وقته که آرزوی اين آفتابو می‌کشی! چهارما که موفق باشی!

وحيد در ۱۱ تير ۱۳۸۶، ۹:۵۳ بعدازظهر


آدم كويري بدون خورشيد قات ميزنه.

sahar در ۱۱ تير ۱۳۸۶، ۵:۱۶ بعدازظهر


بي‌خبر؟

vaghef در ۱۱ تير ۱۳۸۶، ۴:۱۵ بعدازظهر


ولی واقعا بالا است! عرض جغرافيايی‌اش ۶۰ درجه است.

سولوژن در ۱۱ تير ۱۳۸۶، ۱۰:۲۵ صبح


ارائه‌ات خوب و موفق باشد.

سولوژن در ۱۱ تير ۱۳۸۶، ۱۰:۲۲ صبح


شب هاي روشن مي گويند همين است . دستي دراز من به افق ... من مرده ي پنگوئنم .. يكي براي سوغاتي اينجانب هم كه شده قاچاقي هم كه شده ...

red در ۱۱ تير ۱۳۸۶، ۹:۴۷ صبح


آفتاب احمق اونجا بهتر از آفتاب بدجنس تهرونه!
داريم از گرما هلاك ميشيم ميرزا!
پيروز باسي و شاد:)

ليلا در ۱۱ تير ۱۳۸۶، ۹:۲۲ صبح


از گوسفندهاي آنجا برايمان بگو ميرزا ... گرگم به هوا باز هستند يا سوسول فرنگي ؟

محمد رضا در ۱۱ تير ۱۳۸۶، ۷:۴۴ صبح


ميرزا
به خورشيد من ميگي احمق؟

sun در ۱۱ تير ۱۳۸۶، ۷:۲۸ صبح


چون احتمال می‌دهم اين‌جا را از ميل‌باکس جدی‌تر پی‌گيری می‌کنی، محض درددل می‌نويسم. بعد «دليت» کن:
اگر کسی به اسم Alexander Kraskov را ديدی، از طرف من مقادير مبسوطی ناسزا نثارش‌کن. يک فقره مقاله نوشته، گذاشته برای فروش (!) مقاله‌ی ديگری نوشته و در 18 صفحه‌ی آن 180 بار به مقاله‌ی اول ارجاع داده.

آرش در ۱۱ تير ۱۳۸۶، ۳:۳۳ صبح


موفق باشی :)

تنهايی پر هياهو در ۱۱ تير ۱۳۸۶، ۳:۰۵ صبح


دلمان را گرم كردي. سه هفته ديگر مي روم. نشد كه ميزباني كنيم

نيما در ۱۱ تير ۱۳۸۶، ۳:۰۲ صبح


آقا شده شما يک بار از اين طرف ها رد بشويد و يک دستی هم برای ما تکان بدهيد؟ خوش بگذرد.

ناصر غياثی در ۱۱ تير ۱۳۸۶، ۲:۵۰ صبح


یک موقعی به هوای لندن گفتیم ابله، این خراب شده آفتابش ابله است و حتی احمق. آخر الان ساعت دوازده و نیم شب است و هوا هنوز روشن است و دو ساعت بعد هم آفتاب طلوع می‌کند. مسخره نیست؟ اصلاً معلوم نیست کجا غروب می‌کند، کجا طلوع می‌کند، گمانم جنوب غروب کرد، طلوعش هنوز معلوم نیست. من الان یک جایی هستم به اسم اوس یعنی os، یک جایی است نزدیگ برگن در نروژ. طبق محاسباتم تا حالا این همه به قطب نزدیک نشده بودم. یعنی گمانم دست دراز کنم طرف افق پنگوئنی چیزی دستم بیاید. عرض شود من باب ارایه مقاله‌ای در کنفرانسی تشریف آوردیم این گوشه دنیا. نوشتنی زیاد است ولی چون مقادیری استرس بابت ارایه فردا موجود است ارسال اطلاعات تکمیلی به فردا شب موکول می‌شود. نقداً عرض شود اینجا همان بهشت موعود است، چه هوایی، چه دریاچه‌ای، چه جنگلی... و البته عجب خورشید احمقی.