هوس کردم داستانی بخوانم از يک بهشت. از آن بهشت‌هايی که خانه‌ها چوبی هستند و سفيد و شايد نيلی و از بالکن‌ها گل‌های قرمز و نارنجی آويزان شده‌اند. نرده که نه، چند خط سفيد انحنادار. کنار خانه‌ها درخت‌های قطور و کهنه، زمين کوبيده، ساکت. گه‌گاه دوچرخه‌ای، طناب‌بازی‌ای. روزهايش گرم باشد، شب‌هايش سر و صدای جيرجيرک‌ها. ظهرهای گرم بادی از سمت مزرعه‌ها بيايد لای خانه‌ها، برگ‌ها را بخنداند. چند نفر هم باشند، دوست داشته باشند هم را، عاشق باشند. هر از گاهی برنجند، هر از گاهی عشق‌بازی کنند. برای هم بمانند.


گفته‌ها:

اين داستان به احتمال قوی از يک نويسندهء ايرانی نخواهد بود...

پانته‌آ در ۱۷ شهريور ۱۳۸۶، ۷:۱۳ بعدازظهر


کتاب«در قندِ هندوانه» از «ريچارد براتيگان»، ترجمه «مهدی نويد».شايد راضيت کند...

احمد در ۱۷ شهريور ۱۳۸۶، ۶:۰۰ بعدازظهر


سلام
اگه خواستي يه نگاه بنداز
http://yekmard.wordpress.com

yekmard در ۱۷ شهريور ۱۳۸۶، ۹:۴۵ صبح


همممممم...
خوب ادم دلش ميخواد...مخصوصا وسط اين روزهای پرهياهو

Lotus در ۱۷ شهريور ۱۳۸۶، ۶:۵۳ صبح


ميدوني ميرزا 15 سال اول زندگي من تو همين بهشتي گذشت كه كم و بيش تو توصيفش كرد ، من خودم هميشه مي گم اقيانوس آرامش !
و فكر كن كه حالا از اون فضاي بهشتي و اون خونه باغ درندشت يك عمارت قديمي مونده با ين 3 طبقه قلچماق درست جايي كه نبايد باشه و چند تا ديوار نكبت ..... كه ديگه حتي رغبت نميكنم سري بزنم به اش براي زنده كردن دختر بچه ي تنها و شيطوني كه سر ظهر ميرفت تو حياط و گم ميشد تا سر شب با داد و فرياد مامان اش به زور پيدا مي شد
...
شايد بهتر باشه من هم از اون بهشت گم شده بنويسم !

سبا در ۱۷ شهريور ۱۳۸۶، ۴:۳۵ صبح


so sweet!I'm for white houses with red flowers, wind and old trees also, people who love eachother too! I want to be there

در ۱۷ شهريور ۱۳۸۶، ۲:۱۹ صبح


هوس کردم داستانی بخوانم از یک بهشت. از آن بهشت‌هایی که خانه‌ها چوبی هستند و سفید و شاید نیلی و از بالکن‌ها گل‌های قرمز و نارنجی آویزان شده‌اند. نرده که نه، چند خط سفید انحنادار. کنار خانه‌ها درخت‌های قطور و کهنه، زمین کوبیده، ساکت. گه‌گاه دوچرخه‌ای، طناب‌بازی‌ای. روزهایش گرم باشد، شب‌هایش سر و صدای جیرجیرک‌ها. ظهرهای گرم بادی از سمت مزرعه‌ها بیاید لای خانه‌ها، برگ‌ها را بخنداند. چند نفر هم باشند، دوست داشته باشند هم را، عاشق باشند. هر از گاهی برنجند، هر از گاهی عشق‌بازی کنند. برای هم بمانند.