هوس کردم داستانی بخوانم از يک بهشت. از آن بهشتهايی که خانهها چوبی هستند و سفيد و شايد نيلی و از بالکنها گلهای قرمز و نارنجی آويزان شدهاند. نرده که نه، چند خط سفيد انحنادار. کنار خانهها درختهای قطور و کهنه، زمين کوبيده، ساکت. گهگاه دوچرخهای، طناببازیای. روزهايش گرم باشد، شبهايش سر و صدای جيرجيرکها. ظهرهای گرم بادی از سمت مزرعهها بيايد لای خانهها، برگها را بخنداند. چند نفر هم باشند، دوست داشته باشند هم را، عاشق باشند. هر از گاهی برنجند، هر از گاهی عشقبازی کنند. برای هم بمانند.
|
اين داستان به احتمال قوی از يک نويسندهء ايرانی نخواهد بود... |
|
کتاب«در قندِ هندوانه» از «ريچارد براتيگان»، ترجمه «مهدی نويد».شايد راضيت کند... |
|
ميدوني ميرزا 15 سال اول زندگي من تو همين بهشتي گذشت كه كم و بيش تو توصيفش كرد ، من خودم هميشه مي گم اقيانوس آرامش ! |
|
so sweet!I'm for white houses with red flowers, wind and old trees also, people who love eachother too! I want to be there |