جبرئيل آبجويش را سر کشيد کتش را برداشت برود بيرون «باز اين آسانسور خراب است، بايد يک ميليون پله بروم پايين، تف به اين شانس». عزارئيل سرش را خاراند و بی‌بی‌ دل انداخت روی ميز «دوباره برای چه پايين می‌روی؟» «اسرافيل باز صورش را گم کرده؛ حوالی کوه قاف. حالا خوبه سر تا ته يک وظيفه گذاشته‌اند برايش، اصلاً اين از اول گيج بود.» ميکائيل با دلخوری آخرين کارت دستش را زد روی ميز «باز تو بردی، عجب شانسی داری. اصلاً ولش. تو اين گربه‌ حنايی من را ديدی؟ فکر کنم باز رفته برای خدا خودش را لوس کند نمک نشناس!»


گفته‌ها:

واقعا اين اسرافيل جز اينكه بعد عمري فوتكي بكند توي سورش كار ديگري هم دارد؟
تازه فكر كنم آن موقع آنقدر پير شده باشد كه نتواند درست و حسابي بفوتد و همه مان باز براي چند هزاره سرگردان و بي جا و مكان بمانيم ...

سبا در ۱۴ دي ۱۳۸۶، ۰:۱۰ صبح


دلم برات تنگ شده بود

سبا در ۱۴ دي ۱۳۸۶، ۰:۰۶ صبح


ميرزا جان ، شايد باور نکنی، اين مشهدی جبرائيل کدخدای ده آبا و اجدادی ما بود.

پاکدل در ۵ دي ۱۳۸۶، ۱۰:۴۳ صبح


اين جور مواقع، با کمال شرمندگی، کامنت ها با مزه تر از خود متن می شوند!

رضا در ۵ دي ۱۳۸۶، ۵:۲۸ صبح


اينکه بی بی دل دست اونه...عجيبه...

مريم در ۳ دي ۱۳۸۶، ۳:۰۵ صبح


خيلی حظ برديم ميرزا جان
با اجازه کپی پيست کرديم و لينکيديم.

در ۳ دي ۱۳۸۶، ۱:۵۱ صبح


فکر می کنم ما همه همون گربه حنايی نمک نشناسيم ...

فائزه در ۳ دي ۱۳۸۶، ۰:۴۵ صبح



سلام

باداستانك مجازات منتظرتان هستم ...آماده ي تبادل لينك

خليل جليل زاده در ۲ دي ۱۳۸۶، ۲:۱۰ بعدازظهر


سپاس و درود آميرزا

فلان بن هيچکس در ۲ دي ۱۳۸۶، ۱۰:۵۹ صبح


ميرزا ما دوستی داريم که زمانی سوال جدی و خوبی برايمان مطرح کرد
می گفت اين خلقت اسرافيل ديگر نامردی ست ! يعنی ديگر خيلی غير اقتصادی ست !
آدم ( انجا منظور خداست) بيايد يک فرشته بيافريند و اين همه سال هزينه نگهداری ش را بدهد برای دو تا بوق !برای اينکه چند هزار سال ديگر بيايد و يک بار در يک بوق بدمد !!؟؟
خوب می داند اين بوق را هم همان جبرييل يا ميکاييل يا ديگری می زد ديگر !

لاغر در ۲ دي ۱۳۸۶، ۹:۱۸ صبح


بعدش؟

like water for chocolate در ۲ دي ۱۳۸۶، ۸:۴۳ صبح


خيلی به دل می شينه

شهرزاد در ۲ دي ۱۳۸۶، ۸:۰۶ صبح


مرشد و مارگريتا رو خوندي؟!

ميترا در ۲ دي ۱۳۸۶، ۳:۱۵ صبح


من چيزی برای گفتن ندارم...
!!!!

اقليما در ۲ دي ۱۳۸۶، ۲:۲۶ صبح


kheyli naz bod yani esrafilo mikaeilo ....ham bale?:d

nanook در ۲ دي ۱۳۸۶، ۰:۲۵ صبح


جبرئیل آبجویش را سر کشید کتش را برداشت برود بیرون «باز این آسانسور خراب است، باید یک میلیون پله بروم پایین، تف به این شانس». عزارئیل سرش را خاراند و بی‌بی‌ دل انداخت روی میز «دوباره برای چه پایین می‌روی؟» «اسرافیل باز صورش را گم کرده؛ حوالی کوه قاف. حالا خوبه سر تا ته یک وظیفه گذاشته‌اند برایش، اصلاً این از اول گیج بود.» میکائیل با دلخوری آخرین کارت دستش را زد روی میز «باز تو بردی، عجب شانسی داری. اصلاً ولش. تو این گربه‌ حنایی من را دیدی؟ فکر کنم باز رفته برای خدا خودش را لوس کند نمک نشناس!»