جبرئيل آبجويش را سر کشيد کتش را برداشت برود بيرون «باز اين آسانسور خراب است، بايد يک ميليون پله بروم پايين، تف به اين شانس». عزارئيل سرش را خاراند و بیبی دل انداخت روی ميز «دوباره برای چه پايين میروی؟» «اسرافيل باز صورش را گم کرده؛ حوالی کوه قاف. حالا خوبه سر تا ته يک وظيفه گذاشتهاند برايش، اصلاً اين از اول گيج بود.» ميکائيل با دلخوری آخرين کارت دستش را زد روی ميز «باز تو بردی، عجب شانسی داری. اصلاً ولش. تو اين گربه حنايی من را ديدی؟ فکر کنم باز رفته برای خدا خودش را لوس کند نمک نشناس!»
|
واقعا اين اسرافيل جز اينكه بعد عمري فوتكي بكند توي سورش كار ديگري هم دارد؟ |
|
ميرزا جان ، شايد باور نکنی، اين مشهدی جبرائيل کدخدای ده آبا و اجدادی ما بود. |
|
باداستانك مجازات منتظرتان هستم ...آماده ي تبادل لينك |
|
ميرزا ما دوستی داريم که زمانی سوال جدی و خوبی برايمان مطرح کرد |