دلخور که می‌شوم می‌گويم دست از سرم برداريد، خيلی وقت است ادعايی ندارم، نمی‌گويم دنيا آن طور می‌گردد که من فهميده‌ام. من روزی صد بار خودم را می‌شکنم که «من» نماند، که يقين نماند. دست از سرم برداريد با قضاوت‌های تندتان، يک‌طرفه‌تان. دلخور که می‌شوم هوس می‌کنم فرار کنم گوشه‌ای و برای دل خودم بگويم. می‌گويم با دنيای ساده‌ی من چه خرده حسابی داريد؟ دست از سرم برداريد.

دم‌نوشت: اين نوشته خطاب به خوانندگانش نبود.


گفته‌ها:

دقيقا همان را خواندم

سبا در ۱۶ دي ۱۳۸۶، ۴:۵۷ بعدازظهر


ميرزای جوان ما به خودت وفادار باش

اينروزها آبی تيره شده ای ميرزا

سحر در ۱۶ دي ۱۳۸۶، ۱۰:۲۵ صبح


اين نيز بگذرد.

فلان بن هيچکس در ۱۵ دي ۱۳۸۶، ۷:۱۸ بعدازظهر


سلام.
خودزني يکي از حرف‌هام را به اطلاع مي‌رسانم.

پژک صفري در ۱۵ دي ۱۳۸۶، ۴:۴۸ بعدازظهر


پس مي خواهي دست از سرت برداريم ، باشد ولي دلت برايمان تنگ خواهد شد ميرزا غرغرو
-------------
ميرزا: اتگار آن دم نوشت را نخواندی.

سبا در ۱۵ دي ۱۳۸۶، ۳:۰۱ بعدازظهر


می دانی مشکل کجاست ميرزا . من را می شکنی و می شکنی و می شکنی که من نباشد . وقتی من نماند به خودت می آيی می بينی دور و برت پر از "من" است . پر از "من" های گنده و هار ... پر از "من" های خودپسند ... پر از "من" هايی که آماده اند برای سر بودن خودشان تکه تکه ات کنند ...

roseola در ۱۵ دي ۱۳۸۶، ۲:۴۷ بعدازظهر


يا عمادمن لا عمادله
با سلام ....
والعصر، ان الانسان لفی خسر...
با سپاس

pillar در ۱۵ دي ۱۳۸۶، ۰:۰۳ بعدازظهر


اول پست را خواندم و بعد کامنت ها را.
مصطفايمان از آن سر ايران آمده برود اصفهان برای مصاحبه ی کاری، که برود اسکله برای کار. ساعت ها نشسته بوديم بحث می کرديم انگار که نه انگار من دوشنبه امتحان دارم. از اقتصاد و از سرمايه و از همه ی اين حرف ها. آوردمش که وبلاگت را نشانش دهم که حالا که وقت دارد و لازم نيست روزی 20 ساعت را در مسير کار و سر شيفت کاری بگذراند، بخواندت و کيفی کند که می دانستم عاشقت می شود. کامنت ها را با هم می خوانديم. همه ی لودگی های صنعتی اصفهان و همه ی بد مستی هايمان در کنار هم را هم اگر حساب کنم جزء معدود دفعاتی بود که سرخ شدم. مصطفی سر به زير اتاق کار را ترک کرد. سيگارش را با حرص کشيد و من می دانم که غمگين بود.
گفتی قضاوت. نه قضاوت نمی کنم عزيز دل فقط نيم نگاهی کافی ست. بگذار بسياری فرياد کنند، عربده بزنند. بگذار بيايند سم بر زمين سفت بکوبند و شاخ تيز و آماده به درندگی. ما نظاره می کنيم پای افشانی قلمت را، موسيقی ذهنت را. کم گفته ايم که دوستت داريم؟ راست می گويی، آخر نياموخته ايم. کم گفته ايم حضورت برايمان عين زندگی است؟ گله کن. اما نگو که خسته ای.
نيم نگاهی کافی است. قضاوت چرا. اين گوی و اين ميدان. بتازند. چوگان بازی انسان هاست و گوران به تاخت اما به زير می دوند. برای دل کوچک ما بنويس. فابلمان بدان و دل به مهر ما خسته مدار.
--------------
ميرزا: مرسی. لعنت به آن کس که به مهر خسته شود. کينه خسته می کند.

nilram در ۱۵ دي ۱۳۸۶، ۱۱:۳۹ صبح


ميرزا جان ، اگر واقعاً راست می گويی، می توانی نظرگاه وبلاگت را به سادگی و با يک کليک ببندی. نيازی به انتشار اين پست نبود.

ميرزا: اين نوشته خطاب به خوانندگانش نبود.

پاکدل در ۱۵ دي ۱۳۸۶، ۹:۴۹ صبح


اوکی
دست های همه بالا ...

فائزه در ۱۵ دي ۱۳۸۶، ۷:۴۹ صبح


ميرزا دنياي وبلاگيت و سر زدن بهش بخشي از زندگي من ، كاملا هم واضح ميگويم كه اين منيت را حس كني ، شده پس عزيز دل ذهنت را درگير كم اهميت ها نكن هرچند عقيده دارم هيچ چيز كم اهميتي وجود ندارد اما چيزهايي هست كه بايد ولشان كرد تا همانجور كه هستند بمانند ... رفتار ادم ها انقدر پيچيده و سردرگم هست كه فكر كردن در موردش به نتيجه اي جز سرگيجه نرسد. بعضي وقت ها ساده انگاري از هر چيزي بهتر است. بگذار عاقلان مرثيه شان را بخوانند و ما تخته نردمان را بازي كنيم

ميعاد در ۱۵ دي ۱۳۸۶، ۵:۳۶ صبح


اصلاح می شود :

به تمايل شديد .

در ۱۵ دي ۱۳۸۶، ۲:۱۸ صبح


سلام آميرزا .

مدتهاست می خونمتون . بسيار زيبا می نويسيد . خوشابه حالتون و به حال ما .
راستش ، خواستم چيزی نويسم در مورد پستتون ، اون کامنت رو که خوندم ، اساسا همه اش پريد ! به هر حال اميدوارم هميشه شاد باشيد و نويسا . در مورد قضاوت هم بايد فت که اگر همه خودشونو قاضی صالح و اصلح فرض نمی کردن ، الان وضع ما اين طور نبود .
بنابراين ، خودتونو ناراحت نکنيد . اين ميل به قضاوت کردن از تمايل شديد ما به خود کامل بينی مون بر می گرده .
حالا حالا ها بايد صبر کنيم تا برخی رفتار ها و شيوه های انديشيدنمون درست شه .
پس دلخور نشيد .

با سپاس .

افرا در ۱۵ دي ۱۳۸۶، ۲:۱۷ صبح



وای ميرزا پيکوفسکی کی تخمت را کشيد؟ جيغت در اومد

برای کمی آرام کردنت کل اين پستت را يک عدد سايکو آنالايز
نصفه شبانه مينمايم که فهمت را همزمان بالا ببرم
جای کيوان سی و پنج خالی که کمی حيرت کند از اين سنس
روان شناختی نانا بی سواد پير زن


((دلخور که می‌شوم می‌گويم دست از سرم برداريد، ))

از اين گفته معلوم است که مردی هستی که تمامی مدت سعی
ميکنی برای مردم عذر موجهی بيابی که رفتار کيريشان را با خودت
توجيه کنی و نرم و دنبه ای باشی
ولی وای به روزی که اون رگ خر ترکيت وربقلمبد که ديگه واويلا

واويلا نه برای عکس العمل تو که فکر کنم اساسا انسان آرام و
نرمی هستی

واويلا برای تعجب مشتی الاغ دور و برت که - وا ...چرا يهويکی
اين شکلی شدی ؟

و اين تعجب است که کونت را آتش ميزند مگه نه ورپريده ؟

((خيلی وقت است ادعايی ندارم، نمی‌گويم دنيا آن طور می‌گردد که
من فهميده‌ام. من روزی صد بار خودم را می‌شکنم که «من» نماند،
که يقين نماند. دست از سرم برداريد با قضاوت‌های تندتان، يک‌طرفه‌تان.))

اولا صد باريک الله به تو که منيت را شروع کرده ای از خود راندن من يعنی
چی ؟ ماها هيچ کدوم هيچ پخی نيستيم هريک واسه خودمون يه ذره
هستيم ناچيز پس فخر به خود و منم زدن و اين گه خوری ها را بايد بذاری
باسه الاغان و احمقان

ولی اما دوست من ....هيچ فقره ای دست از سر تو بر نميدارد مگر خودت
بخواهی که بردارد والسلام

اگر با فقرگان جی جی باجی بشوی به کارت فضولی ميکنند و همه تلاش
برای غرق تو در گهی که خودشان غرقند والسلام

نکته کليدی قطع رابطه با اين افراد است

کسانی که ترا از راه دور می آزارند را از دفتر تلفنت کاملا حذف کن و اگر از
خانواده هستند هم تماس زياد نگير

توئی که بايد خود را رها کنی

اگر هنوز از مونترال به گاسيپ ها و مسائل پتی بين دوستانت در ايران
اينترست داری

اين معنايش اشتباهی رفتن پروسه انتگراسيون با جامعه جديد است

تو بايد مرتبا با قطع ارتباط با ايران به خود فرصت آزاد برای ايجاد رابطه
با کانادا بدهی

لازم نيست رابطه اينترنتی ات را قطع کنی ميتوانی تصميم بگيری و
کمتر اينوالو .....با ماجراها باشی

ولی اما ما همگی مان خدايان و رب النوعان (( قضاوت )) هستيم
و مرتبا در حال قضاوت هستيم که به نظر من اشکالی هم ندارد
قرار است همه آزاد باشند هرکاری دوست دارند بکنند

قضاوت بهترين سر گرمی است مگه نه ؟


(( دلخور که می‌شوم هوس می‌کنم فرار کنم گوشه‌ای و برای دل
خودم بگويم. می‌گويم با دنيای ساده‌ی من چه خرده حسابی
داريد؟ دست از سرم برداريد.))


ميرزا جون اين بخش که ديگه به نظر من ترکی ترکی شد مرتيکه
من فکر کرده بودم تو در کانادائی که ميشود خودش گوشه ای
از دنيا ؟

ديگه فکر نکنم از کانادا دور تر به ايران باشه
مگه خر تو کونت کرده ارتباط راه دور با کسانی داشته باشی که
ترا در يک قاره دور افتاده هم ول نميکنند !!!!!!

ولی اما يادش به شر اميد ميلانی يادت است يک جمله امام را
بالای وبلاگش نوشته بود

تو هم بهتر است بالای ورودی وبلاگت بنويسی:

مادرش را گائيدم اگر در باره من قضاوت کند
و اگر زن است خود جنده اش را

فکر کنم مردان ايرانی از ترس گائيده شدن مادرانشان و زنان ايرانی
از ترس جنده خطاب شدنشان
ديگر جرات قضاوت در باره تو انترکيب الاغ خاک برسر که از شانس هات
داری استفاده کم ميکنی نداشته باشند

الهم صل الا ريدم به الکسی که الميرزا الپيکوفسکی را الجريحه الدار
الکرده الباشد ...................کيل بيل فرمانده

nana در ۱۵ دي ۱۳۸۶، ۱:۱۰ صبح


دلخور که می‌شوم می‌گویم دست از سرم بردارید، خیلی وقت است ادعایی ندارم، نمی‌گویم دنیا آن طور می‌گردد که من فهمیده‌ام. من روزی صد بار خودم را می‌شکنم که «من» نماند، که یقین نماند. دست از سرم بردارید با قضاوت‌های تندتان، یک‌طرفه‌تان. دلخور که می‌شوم هوس می‌کنم فرار کنم گوشه‌ای و برای دل خودم بگویم. می‌گویم با دنیای ساده‌ی من چه خرده حسابی دارید؟ دست از سرم بردارید.

دم‌نوشت: این نوشته خطاب به خوانندگانش نبود.