pers.JPG
در مورد پرسپوليس نمی‌توانم مثل هميشه که از فيلمی خوشم می‌آيد به عکسی و چند خط از فيلمنامه‌اش اکتفا کنم. برای اينکه پرسپوليس برای من، ما، بيشتر از يک فيلم سينمايی است. انگار از ما برای ما می‌گويد، يا به قول مادرم که قبل از من فيلم را ديده بود از نسل آن‌ها برای نسل ما می‌گويد. مرجان ساتراپی بين نسل من و مادر ايستاده است، شايد برای همين حرفش را همه می‌فهمند و همه گوشه‌ای از زندگی خود را در زندگيش پيدا می‌کنند. شايد پدر من خود را در انوشه و اميدش به انقلاب می‌بيند، مادرم در مادر مرجان و من خود را در مرجان که مجبور به فرار شد. روايتش را بی‌طرفانه می‌دانم چون به نظرم اغراقی در کار نبود، شايد کسی با فقط کمی ذهنيت مذهبی بگويد اين تمام داستان نيست، ولی برای من اين تمام آن بود که به من و زندگی من مربوط می‌شد. به پاتريک، هم‌دفتری کانادايی‌ام پيشنهاد کردم برود فيلم را ببيند، گفتم اين همان روايت من از ايران خواهد بود، نه يک روايت جامع و کامل، ولی يک روايت حقيقی.

گفته‌ها:

به قول اون همشهری ما ، اينا واسه شماها فيلمه..واسه ما خاطره است...

مريم در ۶ بهمن ۱۳۸۶، ۱۱:۳۰ بعدازظهر


البته من که می شم نسل بعد ار مرجان اما دقيقا باهات موافقم دوست عزيز...
وای روز شماری می کردم اين فيلم اينجا پخش بشه و بشه زود گيرش آورد آخه قبلش که نقد و مصاحبه و تيکه های فيلمش رو ديده بودم دلم براش ضعف می رفت. حالا که بالاخره ديدمش اونم ديشب... می گم واقعا سنگ تموم گذاشته، و به شدت باهات موافقم...

مونا در ۶ بهمن ۱۳۸۶، ۱:۵۹ بعدازظهر


فيلم را دو بار ديدم.تنها و با مادرم.هر دو بار خنديدم وگريه کردم.برای من پرسپوليس مرجان ساتراپی فيلم نبود،يک ترِاپی بود. فرافکنيِ مشاهدات مدفون شده دوران کودکی از يک شخص سوم شايد ...

hiva در ۶ بهمن ۱۳۸۶، ۰:۲۲ بعدازظهر


وقتي فيلمو ديدم تك تك صحنه هاي بچگي ام برام زنده شد فقط محيط زندگي من خيلي خيلي آرومتر از شرايط تهران بود ولي بزرگ شنش رو بدجوري حس كردم به همون دردناكي بلوغ خودم بود و تنهايي ... واي تنهايي و غربت كه من هم مثل اون كشيده بودم راست مي گي شايد كامل نبود اما حقيقت داشتت مثل خود ما

سبا در ۵ بهمن ۱۳۸۶، ۰:۵۹ بعدازظهر


من كتابشو به فرانسه خوندم كه خيلي برام جذاب بود.هم يه جورايي حديث نفسه و هم اين كه زندگي خيلي متفاوت و جسارت اين آدم قابل تحسينه.خودش هم توي يك مصاحبه اي گفته كه همه مدام از زندگي در ايران از من مي پرسيدن و اينكه چرا كشورم رو ترك كردم و من اين كتاب را براي پاسخ به اونها نوشتم.

شكلات تلخ در ۴ بهمن ۱۳۸۶، ۳:۳۸ بعدازظهر


daghighan ba shoma moafegham manam be hame atrafianam hamin ro goftam,in film dastane mast

elham در ۴ بهمن ۱۳۸۶، ۳:۱۹ بعدازظهر


فيلم ر انديدم.ميرزا روی پيشنهاداتت نميدانم چرا انقدر حساب مينکم.چند پست قبل هم که کتاب دن آرام را پيشنهاد کردی عصرش رفتم کتابفروشی.چهارجلد بود.بيست و پنج هزار تومان.پول همراهم نبرده بودم.

بن بست در ۴ بهمن ۱۳۸۶، ۳:۰۹ بعدازظهر


pers.JPG
در مورد پرسپولیس نمی‌توانم مثل همیشه که از فیلمی خوشم می‌آید به عکسی و چند خط از فیلمنامه‌اش اکتفا کنم. برای اینکه پرسپولیس برای من، ما، بیشتر از یک فیلم سینمایی است. انگار از ما برای ما می‌گوید، یا به قول مادرم که قبل از من فیلم را دیده بود از نسل آن‌ها برای نسل ما می‌گوید. مرجان ساتراپی بین نسل من و مادر ایستاده است، شاید برای همین حرفش را همه می‌فهمند و همه گوشه‌ای از زندگی خود را در زندگیش پیدا می‌کنند. شاید پدر من خود را در انوشه و امیدش به انقلاب می‌بیند، مادرم در مادر مرجان و من خود را در مرجان که مجبور به فرار شد. روایتش را بی‌طرفانه می‌دانم چون به نظرم اغراقی در کار نبود، شاید کسی با فقط کمی ذهنیت مذهبی بگوید این تمام داستان نیست، ولی برای من این تمام آن بود که به من و زندگی من مربوط می‌شد. به پاتریک، هم‌دفتری کانادایی‌ام پیشنهاد کردم برود فیلم را ببیند، گفتم این همان روایت من از ایران خواهد بود، نه یک روایت جامع و کامل، ولی یک روایت حقیقی.