اسرافيل جبرئيل را محکم تکان می‌دهد «بيدار شو ملعون، از پايين سر و صدا می‌آيد، يک غرش ترسناکی دارد. به‌خدا نصف چين را سيل ‌برد، بلند شو پدرسوخته.» جبرئيل بدون چشم باز کردن غر می‌زند «ول کن برادر، انشاءالله گربه است.» ميکائيل صدايش در می‌آيد «از جان گربه‌ی من چه می‌خواهيد آخر؟»


گفته‌ها:

صحنه دنيا مثل فوتبال دستی می مونه برای اينها ..... ما حتی اون فوتباليستايی هم نيستيم که چوب کردن توی تنمون و می چرخوننمون ... ما همون توپه هستيم که به سرگيجه ابدی دچاره !...

پرند آزاد در ۲۴ بهمن ۱۳۸۶، ۵:۴۰ بعدازظهر


اين اسرافيل هميشه ترس از دست دادن سوت سوتکش را دارد ... همه اش فيلم است که اين جبرائيل بنده خدا را بيدار کند ببيند که سوت سوتکش زير تشک است يا از آنچه می ترسيده سرش آمده!

Sama در ۲۴ بهمن ۱۳۸۶، ۹:۵۲ صبح


انگاری جداٌ حشر و نشر داريد با اين ها . کار جالبی از کار در آمده اين مدل نوشته هايت من که خيلی دوستشان دارم , گمانم اگر عده ای تعبير به هتک نکنند ارزش ادبياتی اش هولناک و عميق است .

محمد رضا در ۲۴ بهمن ۱۳۸۶، ۳:۴۶ صبح


اسرافیل جبرئیل را محکم تکان می‌دهد «بیدار شو ملعون، از پایین سر و صدا می‌آید، یک غرش ترسناکی دارد. به‌خدا نصف چین را سیل ‌برد، بلند شو پدرسوخته.» جبرئیل بدون چشم باز کردن غر می‌زند «ول کن برادر، انشاءالله گربه است.» میکائیل صدایش در می‌آید «از جان گربه‌ی من چه می‌خواهید آخر؟»