- پيرمرد چهاش شده است؟ الان ديدم گربه حنايی را زده زير بغل پلههای برج فلک را میرود بالا. يک پله میگويد «باش» پلهی بعدی میگويد «پس هستم». يک حرفهايی از «قائم بالذات و بالغير» هم آن وسط میگفت.
- چيزی نيست، افسردگیاش دوباره برگشته. باز هم نمیداند بالاخره هست يا نيست. چند روز بعد خوب میشود.
جبرئيل کلافه میشود: «جمع کن بساطت را. تو هنوز نمیدانی شش بش مهره را فراری میدهد. از تو هر چه دربيايد نراد در نمیآيد. يادش بهخير ابليس حريف قدری بود. چقدر رجزخوانی میکرديم. يک شکم سير متلک بارش میکردم وقتی میباخت. خودم که نمیباختم، بالاخره ملک مقرب بودم. حالا ماندهايم دست شيپورزن گروه سرود مدرسه. عجب دور و زمانهای شده است. عزرائيل هم اين اواخر پيدايش نمیشود بنشينيم دو کلمه حرف حساب از قديمها بزنيم... تو که هنوز اينجايی!»
- تو فکر میکنی جبرئيل چند سالش است؟ امروز يک خاطرهای تعريف میکرد من اصلاً نفهميدم چند سال قبل را میگفت، زيليون؟ ساسيليون؟ رترتيليون؟
- يعنی اينها بر يک وزن بودند؟ به هر حال من فکر میکنم عزرائيل پيرتر باشد.
- چطور؟ خودت ازش پرسيدی؟
- ها؟ من؟ فکر کردی من کی هستم؟ ريچارد شيردل؟
- همين ديگر، ترسويی. اصلاً تو برو بوقت را بزن.
- اسمش بوق نييييست.
- چه عجب شيپورت گمت نکرده. ميکائيل چرا غصهدار نشسته؟
- شيپور نيست و صور است مشنگ. اين هم عاشق يک پری شده.
- پس چرا گلوله شده آن گوشه؟
- آخر ابله يادش رفته کدام پری بود. از آن موقع غرغر میکند چرا پریها اينهمه زيادند.
- خب تو چرا نيشت باز است؟
- آخر من يادم است.
اسرافيل جبرئيل را محکم تکان میدهد «بيدار شو ملعون، از پايين سر و صدا میآيد، يک غرش ترسناکی دارد. بهخدا نصف چين را سيل برد، بلند شو پدرسوخته.» جبرئيل بدون چشم باز کردن غر میزند «ول کن برادر، انشاءالله گربه است.» ميکائيل صدايش در میآيد «از جان گربهی من چه میخواهيد آخر؟»
کم برگردان، فکر کنم زياد شد؛ در را بست... يک دو سه چهار، حالا صدايش آمد، گفتم زياد شد، برعکس بچرخان. صبر کن ببينم، ای بابا الان که صدای شکستن آمد بعد پارچ افتاد. نخير بايد خودم بيايم تنظيمش کنم، ميکائيل بيا اينجا بايست از لای ابر نگاه کن بيين کی درست میشود. بعد میگويند جبرئيل چرا اين همه سرش شلوغ است. اگر دستم بهش نرسد، هی میگويم دست به اين پيچ صدا نزن اسرافيل. آن دفعه هم خورده بود به پيچ زمان يک ميليون سال يک ربعه تمام شد. گيج است، گيج.
جبرئيل آبجويش را سر کشيد کتش را برداشت برود بيرون «باز اين آسانسور خراب است، بايد يک ميليون پله بروم پايين، تف به اين شانس». عزارئيل سرش را خاراند و بیبی دل انداخت روی ميز «دوباره برای چه پايين میروی؟» «اسرافيل باز صورش را گم کرده؛ حوالی کوه قاف. حالا خوبه سر تا ته يک وظيفه گذاشتهاند برايش، اصلاً اين از اول گيج بود.» ميکائيل با دلخوری آخرين کارت دستش را زد روی ميز «باز تو بردی، عجب شانسی داری. اصلاً ولش. تو اين گربه حنايی من را ديدی؟ فکر کنم باز رفته برای خدا خودش را لوس کند نمک نشناس!»