بالاخره امروز ظهر علميون دست از ارائه و سؤال و جواب برداشتند و بساطشان را جمع کردند رفتند. البته تازه داشتيم با اين حضرات رفيق میشديم و به قولی عادت میکرديم، ولی در مقابل دست تقدير که جدايی میافکند چه توان کرد. شوخی به کنار فکر نکنم هيچ دلم برايشان تنگ شود، حتی شوخی که میکردند آدم بايد يک ربع فکر میکرد که بله طبق قضيه فلان در مقاله فلان اين شوخی بامزه است.
اسکله هتل چندتا قايق چوبی بستهاند، از هتل جليقه نجات گرفتيم قدری پارو زديم. من فکر میکنم مسير رفت و برگشت يک کيلومتری شد. نتيجه گرفتم پارو زدن يک جور جان کندن است. در اين خليج کنار هتل يک چند تا جزيره هست، رفتيم تا آنجا و در کمال بیمزگی هيچ چيز در جزيره نبود جز چندين فقره مرغ دريايی پر سر و صدا. يکصدايی زديم بلکه رابينسون جواب بدهد، نداد.
از ظهر به اينور تنها ماندم. يک شب ديگر میمانم که فردا صبح پرواز دارم. انگار هتل فقط برای من کار میکند، البته يک دسته پيرمرد پيرزن هم هستند که فقط وقت ناهار و شام پيدايشان میشود.
يک جايی در هتل پيدا کردم که عکس کارکنان هتل از عهد دقيانوس تا امروز را زده بودند به ديوار. قيافههای صد سال قبلش بامزه بودند، يک چيزی سرشان بود مثل کلاه آشپزی. يک نکته جالب در مورد کارکنان هتل اينکه جوان بينشان کم پيدا میشود. اکثر خانمهای چهل ساله هستند و چنان به کارشان مسلط هستند که معلوم است از جوانی مشغول اينکارند، به سر و وضعشان هم خيلی میرسند. برايم جالب است که شغلشان يک کار دايمی است و اين طور نيست از کارشان ناراضی باشند و بگذارند بعد از مدتی بروند، سالهاست در هتل کار میکنند.
عصر میخواستم بروم دهاتمان اوس، پاروها جان پيادهروی نگذاشته بودند برايم. در عوض يک شکم سير عکاسی کردم. بعد از برگشتن سعی خواهم کرد عکسها را بگذارم در لنز، هر چند دو سه هفته سرم شلوغ خواهد بود و شايد بعد از آن فرصت کنم. عکاسخان قبل از آمدن میگفت آنجا رنگ زياد هست برای عکاسی، آنقدر رنگ میبينی که سير میشوی. باغبان هتل يک خانم پنجاه سالهای است. من نديدم يکجا بنشيند، از صبح به گلها میرسد تا شب. نتيجه هم طبعاً يک شاهکار است.
در مورد مردهای نروژ به نتايجی رسيدم. آنها که نروژی اصيل محسوب میشوند و خونشان با اروپايیهای ريزه ميزه قاطی نشده، شخصيتهای عظيمی هستند. يعنی قد بلند و استخوانبندی خيلی درشت، يک جور وايکينگ معاصر. راه هم که میروند تابلوها میلرزند. صد البته مشاهدات در مورد جنس لطيف قبلاً گزارش داده شده است ولی ما محض محکمکاری هنوز با علاقه مشاهده میکنيم، آخر به قول سر هرمس مجبوريم مشاهده کنيم، میفهميد؟
اين رفيق مسلمان هم اتاقی من انگار بهش الهام شده بود من را به راه راست هدايت کند و هر چه ما مقابله کرديم خسته نشد. يک لحظه میديدی حين ذکر گفتن بعد از نماز سر بلند میکرد و چيزی میگفت و من میگفتم و میديدی دو ساعت نشستيم بحث میکنيم. ولی حداقل وسط کار نمیگفت به مقدسات توهين نکن و غيره. يک نمازی میخواند عمر هم به آن غلظت نمیخوانده گمانم. تازه دور بعدی مباحثات را موکول کرده است به تهران. حالا ما نخواهيم هدايت بشويم کی را بايد ببينيم؟ گمانم او هم مجبور است.
فردا قرار است آنقدر خوش بگذرد که خفه شوم. صبح از اينجا يک ساعت تاکسینوردی تا برگن، بعد دو ساعتی تا آمستردام. آنجا يک ساعتی علافی و يک ساعتی تا پاريس. آنجا هم سه ساعت بررسی دقيق در و ديوار تا بعدش پنج ساعتی در يک تابوت هوايی به تهران. يعنی نمیشود اين تکه مسافرت را طی مناقصهای، مزايدهای چيزی واگذار کنيم به يک پيمانکار چشم و دل پاک؟
امروز رفتم شهر. آخر شما که خبر داريد ما دهاتی اوس هستيم، وقتی میرويم برگن میگوييم میرويم شهر. حالا شهرش هم خيلی شهر نبود. يک چيزی حدود دويست و پنجاه هزار نفر با تمام حومه و دنگ و فنگش. اول مهمترين نتيجهگيری را بگويم. بعد مطالعه دقيق و تعمق فراوان نتيجه گرفتيم ملت نروژ به طور ميانگين ملت زيبارويی هستند، مجزا از قد بلند و چشم رنگی. ما که روزی پنجاه بار عاشق میشويم.
اينها به مملکت خودشان میگويند Norge. اين چند روزه سر جمع دهتا سيگاری نديدم. اين برگنشان هم پر بود از توريست انگليسی پير. چنان با دهان باز خانههای قديمی را نگاه میکردند انگار تا به حال کلبه زهوار در رفته نديدند. برگن ريزهميزه ده دوازده موزه دارد، از موزه وايکينگها تا موزه هنرهای معاصر. يک کليسا هم دارند از قرن چهاردهم و حسابی حلوا حلوا میکنندش. رفتيم آکواريومش، اين عکاسخان بود میگفت اينجا پنگوئن نيست، آقا پس اينها که ما امروز در آکواريوم ديديم چه بودند. شعار اين آکواريوم هم جالب بود: بياييد با محلیها آشنا شويد. يک چند تايی هم فک ديدم که انقدر جم میخوردند نمیشد عکس ازشان گرفت.
يک کشتی در بندر بود خيلی دراز و خيلی بلند، از اين کشتیهای تفريحی که مثلاً بيست طبقه هستند و يک دنيا اتاق و غيره. از هيبتش خوف کرديم. يک مغازهای بود بند و بساط کشتی و قايق میفروخت، حتی دکل و سکان. فکر میکردم اينجا چه میتواند به دردم بخورد، آخرش يک چيزی خريدم. يک کره شيشهای آبی رنگ که داخل يک تور مانندی است. گفتند اين را میبندند به تور ماهيگيری که روی آب بماند. يقين حاصل کردم به دردم میخورد.
سينما هم رفتم سيزده نفر آدم ديدم.
انگار اينجا ماکوندوست و چهار سال يازده ماه و دو روز است که باران میبارد. گابو حتماً راهش اين طرفها افتاده بوده، يا آن يکی قطب. فقط میبارد. من استاد اين هستم که زمان را گم کنم، اينجا شب هم نمیشود که حداقل يادم بياندازد زمان را گم کردهام.
از دست اين علميون خسته شدهام. يک حرکتی بين چينیها کشف کردم، وقتی چيزی را توضيح دادند سرشان را به جلو تکانی میدهند و يک قدم عقب میگذارند. يک روسی امروز آمد سخنرانی، حتی يک کلمه از حرفهايش نفهميدم، رسماً روسی حرف میزد. يک بوريس واقعی بود، زمخت، خشن، تند... خلاصه روس. يک اسرائيلی با خانوادهاش آمده است. روابط درون خانوادگیشان عين ما ايرانیهاست. دخترش ده دوازده سالهی لاغر مردنيی است که علاقه شديدی به رنگ صورتی دارد و روی پا بند نمیشود. يک انگليسی هم داريم که نسخه صادراتی مستر بين است، به همان اندازه بامزه است، خانمش کرهای است و هيچ ربطی به هم ندارند.
امروز سوار يک کشتی کردندمان و بعد از يک ساعت و نيم کانالنوردی رسيديم به يک جزيرهای که خانهی شخصی به اسم اول بل بود که موسيقیدانی قرن نوزدهمی بوده و نروژیها عاشقش بودهاند و يک مينی کنسرتی از کارهايش برايمان برگزار کردند و حظ برديم و دوباره برگشتيم. من هنوز هم فکر میکنم ناخدا بودن و اصولاً روی کشتی بودن بهترين تفريح دنياست، اين قضيه شناور بودن لذتبخش است.
به نظر من انگليسیدانترين ملت اروپا نروژیها هستند. همه انگليسی بلد هستند و با روی گشاده جواب آدم را با لهجهی بسيار خوب میدهند. تا کور شوند آلمانیها و فرانسویها.
هنوز دارم در هتل کشفيات میکنم، آن هم هتل به اين جمع و جوری. تمام اين مدت فکر میکردم وقتی اين هتل صد و چند سال دارد و اين حوالی اعيانیترين جا بودن چرا سالن رقص ندارد. امروز پيدايش کردم، طبقه دوم کنار کتابخانه. از کتابهای کتابخانه هيچ نفهميدم و يک يادداشتی به فارسی لای يکیشان گذاشتم.
فکر میکنم پيدا کردم خورشيد چه میکند. حدود شمال شرق طلوع میکند، در نيمدايره جنوبی آسمان ظهر میشود و در شمال غربی غروب میکند. البته خورشيد پشت ابر است و نمیتوانم به صورت تجربی اين حرکتش را بررسی کنم.
اينجا دويست و پنجاه روز سال باران میبارد. البته نه اينکه هر روز سيل ببارد، مثلاً امروز يک بارانی بود که نيم ساعت زيرش قدم میزدی هم بيشتر نمناک میشدی تا خيس.
امروز علميون را تحريم کردم. کتاب برداشتم در يکی از اطاقهای نشيمن هتل يک گوشهای پيدا کردم خواندم. داخل هتل کاملاً سبک قديمی است و اينطور نيست چيزی به اسم لابی داشته باشد، لابیاش يک سری اطاق است و هر کدام اسم دارد و اطاق محبوب من اطاق آبی است، تا نيمه ديوار چوبکاری و بقيهاش کاغذديواری آبی و مبلها نرم و کرم. يکی ديگر هم مثل من تحريم کرده بود و کتابی میخواند از نويسندهای که من نمیشناختم، ايتاليايی بود.
سر ناهار و صبحانه هميشه گيج میشوم. از هر گوشه زبانی میشنوم، انگليسی، اسپانيايی، روسی، عبری، ترکی، چينی، ژاپنی، فرانسه، آلمانی، نروژی، سوئدی، هلندی. يعنی اين همه آدم متفاوت را کجا میشود يکجا ديد؟ البته در زمينه برقراری ارتباط در سطح صفر هستم، حوصله و جرأت صحبت با اين غولها را ندارم. اگر دختر اينجا بود با نصف اينها دوست شده بود لابد.
عصر رفتم اوس، دنبال ميدان اصلی شهر بودم ديدم نوشته به اوس خوش آمديد. معلوم شد بيراهه رفتم و برگشتم وسط ده را پيدا کردم. جالب است باوجود اينکه به نظر من اينجا آخر دنياست ولی انگار خودشان چنين اعتقادی ندارند. ولی کماکان زندگی در سکوت برگزار میشود.
به خورشيد گفتيم احمق امروز قهر کرد. رفته است پشت ابرها و از صبح ابری است و معلوم نيست کجاست، حتی الان دوازده شب. باور بفرماييد انگار ساعت هفت عصر است، انگار زمان ايستاده است، الان پرندهها میخوانند. البته هماتاقی من اعتقاد دارد اينها جيرجيرک هستند ولی خودشان نمیدانند. اين هماتاقی مظلوم ساعت میگذارد بيدار میشود نماز مغرب و عشا میخواند. يک تئوریهايی برای اينکه چرا اينطور میشود دادهايم ولی کسی حوصله بررسی دقيقتری ندارد.
اسم اينجا اوس نيست، در اصل Osøyri است و خلاصهاش میشود اوس. يک دهاتی است به گمان من دو سه هزار نفره. از خود برگن Bergen که شهر دوم نروژ است هنوز هيچچيز نديدم. از فرودگاه مثل انسانهای سربهزير آمدم اينجا اوس و هتل، اوس سی کيلومتری از برگن فاصله دارد و هتل هم سی دقيقه پياده تا اوس. از آن موقع هم نگران ارائه مقاله بودم که آن هم بهخير گذشت و حالا میشود به مسايل اصلیتری رسيد. عرض شود اينجا با کمبود آدم روبرو هستند. يعنی دريغ از هر از گاهی عابری، ماشينی. آدم میماند بالاخره اينجا چرخش چطور میگردد و کجايند اين ملت. صبح خلوت است، ظهر خلوت است، شب خلوت است. يعنی از فرط آرامش خوابتان میگيرد. امروز فکر کرديم يحتمل آخرين واقعه مهم و هيجانانگيز اين حوالی زمين خورد يکی در بيست و سه سال قبل بوده است. ولی کماکان بهشت است، مناظرش عينهو تابلو نقاشی. حالا آن به کنار هتل چيز بامزهای است. اسمش هست solstrand و به سلامتی صد و چند سالی است اينجاست، صاحبانش نسل چهارم بانیاش هستند. سر و وضع قديمی ولی بسيار مرتبی دارد و يک جور جای استراحت مطلق است. آشپرخانهی بسيار مشهوری در اين حوالی دارد و از انواع اقسام جک و جانورهای دريايی بگذريم در کل باب ميل است. يک زمين گلف هم اين کنار دارد که گذاشتيم بررسی شود. کنار خليج هم قايق و پارو گذاشتهاند، قرار است برويم تا نيويورک پارو بزنيم. حتی اينجا در هتل هم آدم نيست، يعنی خدمه نمیبينيد ولی همهچيز مرتب و سرجايش است، واقعاً وضع مشکوکی است. اين فقط نظر من نيست. اينجا شش هفت تا ايرانی هستيم و همه در اين مورد هم عقيدهايم.
وطن يک ندايی رسيده بود که وضع اينجا اينطور است و آرام است و غيره. من هم ديدم آدم مقاله گوش کردن و علم و اين حرفها نيستم و برداشتم چند رمان آوردم و گمانم يک هفتهای که اينجا هستم خوش بگذرانم. اين ملت واقعاً عشق علم و دانش و اين حرفها هستند، سر ناهار هم آقا فلان کدينگ اينطور است و چه میدانم شبکههای بهمان آنطور. بدبختی اينجاست من همين امروز يک سوم غولهای علمی مخابرات دنيا را اينجا ديدم داشتند راه میرفتند، به غلط کردن افتادم آخر اينجا هم شد جا آمدی؟ سر ارايه هم خوب نفسم را گرفتند، البته کم نياورديم، پرروتر از اين حرفها هستيم. خلاصه بر ما ثابت شد جنسمان جور تحقيق و اين حرفها نيست و به قولی حال داری اخوی.
يک سری کشفياتی هم در مورد زبانشان کردم. زياد فهميدن نوشتههای ضروری سخت نيست چون کلمات شبيه انگليسی يا آلمانی هستند و میشود در مورد اسامی يک حدسهايی زد. در زيان نروژی يک شکم سير «ه» به کار میرود و «ز» و «خ» ندارند. اين کاراکتر بامزه ø هم داستانی دارد. اسم رئيس کنفرانس Øyvind بود و ما هم نمیدانستيم چی بايد بخوانميش و اسمش را گذاشته بوديم آقای تهی. اينجا معلوم شد همان ü آلمانی است و میشود يک جور «او». ولی کماکان مصرانه بهش میگوييم تهی.
زياده عرضی نيست.
يک موقعی به هوای لندن گفتيم ابله، اين خراب شده آفتابش ابله است و حتی احمق. آخر الان ساعت دوازده و نيم شب است و هوا هنوز روشن است و دو ساعت بعد هم آفتاب طلوع میکند. مسخره نيست؟ اصلاً معلوم نيست کجا غروب میکند، کجا طلوع میکند، گمانم جنوب غروب کرد، طلوعش هنوز معلوم نيست. من الان يک جايی هستم به اسم اوس يعنی os، يک جايی است نزديگ برگن در نروژ. طبق محاسباتم تا حالا اين همه به قطب نزديک نشده بودم. يعنی گمانم دست دراز کنم طرف افق پنگوئنی چيزی دستم بيايد. عرض شود من باب ارايه مقالهای در کنفرانسی تشريف آورديم اين گوشه دنيا. نوشتنی زياد است ولی چون مقاديری استرس بابت ارايه فردا موجود است ارسال اطلاعات تکميلی به فردا شب موکول میشود. نقداً عرض شود اينجا همان بهشت موعود است، چه هوايی، چه درياچهای، چه جنگلی... و البته عجب خورشيد احمقی.
از اين کشور زياد نوشتم، شايد چون هيچجا اينهمه طولانی علاف نماندهام. اين يادداشت را مینويسم و تمام.
در ترکی استانبولی به بيمارستان میگويند «حاستانه». هميشه مشکوک بودم اين چه کلمهای است. نه شبيه ترکی است، نه فارسی، نه عربی، نه انگليسی، نه فرانسه. اينجا روشن شدم. در اصل خستهخانه بوده (خسته به معنای مجروح بوده در اصل) و در نتيجه کلمهای فارسی است. در ترکی استانبولی خ ندارند و خها تبديل میشوند به ح، مثلا به خليل میگويند حليل و قس علی هذا، خستهخانه شده حستهحانه و بعد حاستانه. چند بازی جزيی ديگر در ترکی استانبولی انجام شده و نتيجه اينکه همه موافقند ترکی استانبولی از ترکی آذربايجان يا ايران بسيار شيرينتر و گوشنوازتر است و مانند فارسی خودمان، اگر کسی زبان را نفهمد باز چندان ناهنجار نيست. برايم جالب بود يک خ چقدر موثر است.
ديروز روز شهدا بود. میگويند ۳۱ مارس ۱۹۱۸ ارمنیها به آذربايجان حمله کردند و نسلکشی کردهاند. میگويند فقط در تفليس دوازده هزار نفر کشتهاند. ديروز تلويزيون فيلمهای قدپمیای از جسدهای باقی مانده از قتلعام نشان میداد. میگويند اگر قرار است نسلکشی ارمتیها (که اينجا میگويند دشمن ازلی بهشان) توسط ترکهای جوان عثمانی در همان دوره به رسميت شناخته شود، اين نسلکشی نيز بايد مطرح شود. اينها هنوز منتظر بازگشت قرهباغ به آذربايجان هستند و در نقشههايشان آنجا را هاشور میزنند و مینويسند تحت اشغال دشمن.
امروز آفتابی است و از بادی که باعث شده اينجا را بادکوبه بنامند (و بعد خلاصه شود به باکو) خبری نيست. مردم ريختهاند در کوچه و خيابان و اسکله پر است از دختر پسرهايی که با خجالت آميخته به سرکشی دست هم را گرفتهاند.
اينجا چيزی که زياد دارم وقت است، برای همين رودهدرازی میکنم.
میگويند بعد از استقلال (يا فروپاشی شوروي) ايرانیها اينجا زياد آمدهاند، ولی خيلی سر اين ملت کلاه گذاشتهاند. میگويند اينجا همهچيز مافيايی است، ولی ايران مافيای خاصی ندارد و برای همين برعکس ترکها (ترکيهایها هم مافيا زياد دارند) امروز در آذربايجان دوام نمیآورند و چه میدانم دو سال قبل سر کدام سرمايهدار ايرانی را بريده بودند فرستاده بودند برای خانمش. نتيجه اينکه ترکها اينجا زياد اثر گذاشتهاند و بهطور کلی به نظر میآيد کعبه آمال اين ملت ترکيه باشد. در تاکسی آهنگ ترکيهای میشنويد، بوتيکهای ترک میبينيد، رستورانهای ترک و غيره. روزنامه را که ورق میزنی يا اخبار روز ترکيه را میخوانی يا روسيه. از روسها و روسيه جز هر از گاهی مکالماتی به روسی چيزی باقی نمانده است.
با وجود اينکه مردم بسيار فقيری دارند و ثروت دست گروه بسيار قليلی است همهجور ماشين لوکس و گرانقيمت در خيابانها میبينيد. يعنی سطح زندگی با ماشينهايی که دارند ابدا همخوانی ندارد. میبينيد محله جايی است خرابه ولی رديف ماشينها از فرشته تهران هزار بار لوکستر است.
بعد از فروپاشی يکسالی ايلچیبی رئيسجمهور بوده است. بعد حيدرعلیاف با کودتايی قدرت را به دست گرفته است. روايت دولتی اين کودتا جالب است: در کشور آشوبهايی رخ داده بوده و ايلچیبی از حيدرعلیاف کمک خواسته و بعد خود با توجه به کفايت حيدرعلیاف کنار رفته بوده. ما کماکان در حال تصحيح تاريخ هستيم.
ديروز جناب ابوی غرغر میکرد آن احمق (محمدرضا پهلوي) مرزها را بسته بود و اگر کسی از باکو ديدن میکرد بعد از بازگشت خدمتش میرسيدند و در نتيجه همه در ايران فکر میکردند اينجا ثروت ملی شده است، نگو فقر ملی شده بود. به خاطر همين بیخبری آن روزها و بعد از آن در ايران چه جانها که بهخاطر ايدهآلهای توخالی کمونيسم از دست نرفت.
يکی پرسيده بود مردمش تفاوتی با ما دارند يا نه. به نظر من نه، همانطور که به نظر من ترکيهایها با ما تفاوتی ندارند. شايد تنها تفاوت بين آذریها و ما ايرانیها اين باشد که روسها اين ملت را از لحاظ فرهنگی کمی عقب نگاه داشتهاند وگرنه امروز اينجا ديروز ماست و فردايشان امروز ما.
همهجور کافینت و ويندوز ديده بودم الا روسی. مثل يونان مجبوری همهچيز را از حفظ پيدا کنی. هتلی که آمدهايم جايی است در حاشيه شهر و وقتی برای اولين بار از هتل بيرون آمديم خيلی تو ذوقمان خورد. يکجايی به نظر میآمد در حد يک شهر بينراهی بزرگ. ديروز مرکز شهر رفتيم و معلوم شد مرکز شهر واقعا زيباست، معماريش بيشتر اروپايی يا دقيقتر شبيه به معماری روسی است. ولی متاسفانه محدود به همان مرکز شهر است و بقيه شهر واقعا جالب نيست.
در همان وسط شهر جايی دارند به اسم «شهر قديم» که باکوی قديم است و ديوار دارد و کاخ دارد و غيره. مهمترين بنای تاريخی اين شهر کاخ شروانشاهان است از ششصد سال قبل که کاخ دارد و حمامی و مسجدی و حوضی. چندين کاروانسرا دارند که امروز بعضیشان تبديل به رستوران همراه با ساز و نوا شدهاند. برجی دارند به نام «قلعه دختر» که به حمدالله به تعداد ساکنين باکو در موردش روايت هست. از اين که دختری از کين پدرش خود را از بالايش زمين انداخته است، چرا که پدر اجازه وصلت با عاشقش را نداده تا برعکسش که پسر خود را پايين انداخته، تا آنکه به عشق دختری بنا شده تا حتی اينکه ساخته شده تا زنان در زمان جنگ بتوانند از دست دشمن در امان باشند. گويا قسمت پايين برج مال حدود دو هزار و پانصد سال قبل است و زمانی آتشکده زرتشتيان بوده است.
گفته بودند قبرستان زيبايی دارد، قبرستان مشاهيرشان زيبا بود. کميتهای در مجلس دارند که تصويب میکند چه کسانی در آنجا دفن شوند و روی قبر هر کس مجسمهای که بسيار زيبا تراشيده شدهاند. از رشيد بهبوداف تا بسيار نويسندهها و شعرا و هنرپيشهها که من نمیشناحتم ولی ابوی جلوی قبر هر کدام میايستاد میگفت ایبابا اين فلانی بود. آنجا قبر سيد جعفر پيشهوری و معاونش نيز بود و باکويیها قهرمان میشناسندش.
در مورد پيشهوری و در کل تاريخ آذربايجان بين ما (آذربايجان ايران) و باکويیها اختلاف نظر بسيار شديدی وجود دارد. اينها به طرز مضحکی در تاريخ خواندهاند که آذربايجان ايران توسط روسها در جنگ به ايران داده شده است و در حقيقت اين ما هستيم از آنها جدا شدهايم و ما بايد به آنها بپيونديم، نه آنها به ما. در مورد پيشهوری هم وضع به همين منوال است. پيشهوری در آذربايجان ايران چندان محبوب نيست و عموما با نفرت از او ياد میکنند (منظورم تندروها نيست، عامه مردم است) چون به روايت کسانی که آن روزها را ديدهاند دولت چندان سالمی نداشته است و امينت نبوده و کشتند و چاپيدند و چه و چه. باکوئيان فکر میکنند او يک وطنپرست بوده (که البته بوده) که میخواسته آذربايجان را مستقل کند و رضاشاه او را شکست داده است (نمیگويند او به پشتيبانی روسها آمد و با همانها رفت) و جالب اينکه اينجا هم مانند ايران معتقدند مرگ او يکسال بعد از خروجش از ايران به دستور استالين بوده. خلاصه ما هنوز مشغول تصحيح تاريخ معاصر اين ملت هستيم.
سر هر چهارراه عکسی از علیاف پدر (حيدر) زدهاند و هر از گاهی از نخستوزير مادامالعمر فعلی علیاف پسر (الهام)، با چنان ژستهای ژرفانديشی که انگار طرف فيلسوفی چيزی بوده است. تالاری در شهر بوده است به نام تالار لنين، امروز اسمش تالار حيدر علیاف است. میشود گفت تمام مظاهر يک کشور ديکتاتوری را دارند.
اصولا آذربايجانیهای ايران باکو بيشتر برای شبنشينیهايش میآيند. اينجا ما همراه حدود بيست سی نفر از دوستان گرمابه و گلستان ابوی و والده گرامی هستيم و هر شب رستورانی و ودکايی و آوازی و خلاصه خوشيم، البته رستوران نه به معنای معمول، ميز را با انواع مزه پر میکنند و به عنوان شام تکههای کباب سرو میکنند، يعنی هدف خوردن نيست، نوشيدن و گوش سپردن است. ديشب بانويی برايمان خواند و مجلس گرداند به نام مانانا که گويا مشهورترين خواننده مد روز اين حوالی است و ما هم شديد وحدت کرديم با اين شايعه. به هر حال جای شبنشينان و ساز و آواز دوستان خالی.
الان باکو هستم. لندن حال و حوصله نداشتم بروم کافینتی پيدا کنم و در هتل هم چنان رقمی مطالبه میکردند که حداکثر به ایميل چک کردن میرسيدم. بهجايش روی کاغذها نوشتم که بعدا بگذارمشان اينجا، حالا که کافینتی به کمی کمتر از يک مانات پيدا کردهام، میبينم کاغذها را جا گذاشتهام.
از باکو هنوز چيزی نديدهام. جز باد بسيار شديدی که کلاه که سهل است، خود آدم را هم با خود میبرد. ولی سبيل زياد ديدهام، و دست دادنهای محکم.
هوای اينجا به همان بلاهت سابق است. يعنی هم آفتاب ديديم، هم باران، هم چيزی در حدود برف. کماکان از ديدن هر کيوسک قرمز تلفن عمومی ذوق میکنيم و میرويم باهاشان عکس يادگاری میگيريم، آخر شما که درجريان نيستيد بين ما و اين کيوسکها چه گذشته است، البته حقيقتش خودمان هم در جريان نيستيم. عرض شود از آنجا که بعد از ظهر رسيديم و کمی وسطهای شهر چرخيدهايم هيجانانگيزترين چيز قابل راپورت همين هوا بود. کمی هم غرغر میشود راپورت کرد، از اينکه در نهايت همهی اين هواپيماها يک جور تابوت هستند تا يک مقالهی بلند بالا در شکايت از مارکها و مصرف و غيره تا اينکه چرا هوا اين همه سرد است، بلاهت پيشکش.
خلاصه اينجا طبعاْ لندن، صدای ما را از يک کافینت میخوانيد.
برگشتيم. از چند ساعت بعد از بازگشت تا امروز يا خواب بودهام يا خوابآلود، در آن مملکت خواب بر ما حرام بود. تا آخر هم نفهميدم چيست که به ما نساخته است خوابمان نمیبرد.
قبل از رفتن تقريباً هيچ تصويری از چين در ذهن نداشتم، مگر چند خط خبر اغلب سياسی و اقتصادی لای روزنامه چقدر میتواند کمک کند؟ روزهای اول شباهتها بيشتر به چشمم میآمد و روزهای آخر تفاوتها. تمدن چين تمدنی است که بسيار دور از ما شکل گرفته است و در حقيقت تجربهی کاملاً متفاوتی از تکامل هستند. اين خط سير هم اشتراکاتش با ما قابل توجه است هم افتراقهايش. شايد بزرگترين اشتراک ما با آنها ضربه خوردن شهرنشينان از صحراگردان است، چين نيز مثل ايران هر از گاهی مورد تاخت و تاز قرار گرفته است و هر بار که ثباتی بر کشور حاکم بوده چنگيزخانی آمده و کوبيده و رفته. علیرغم تمام اينها بسيار مغرور بودهاند، از اينکه خود را مرکز دنيا میدانستهاند بگيريد تا افسانههايشان. اگر اشتراکمان در ديروز بوده است افتراقمان امروز است. آن مردم بيدار شدهاند، از صبح تا شب کار میکنند و کمتر کسی را میبينيد بيکار گوشهای نشسته باشد، حتی گدايان هم سمجتر و حرافتر هستند. البته با وجود اينکه از لحاظ اقتصادی به سرعت پيشرفت میکنند از لحاظ فرهنگی نتوانستهاند با آن همگام شوند. در حقيقت زيرساخت فرهنگی برای آن پيشرفت اقتصادی حاضر نيست، شما هتلها يا بانکهای عظيم میبينيد ولی چيزی به اسم خدمات وجود ندارد. در ظاهر به توريسم بسيار اهميت میدهند ولی دريغ از يک نفر در مراکز خدمات توريستی که بتواند در حد معمول انگليسی حرف بزند. آدمها در خيابان و اتوبوس و تئاتر بلند بلند حرف میزنند، تنه میزنند و يا زل میزنند به قيافهات. هر از گاهی بهخصوص در پکن احساس میکنی با گروهی روستايی طرف هستی. خودشان هم معترف اين عقبماندگی فرهنگی هستند و اميدوارند ده پانزده سال بعد اين ايراد را رفع کنند، هر چند من چندان خوشبين نيستم. آنجا با حضرتی که مبهوت پيشرفت چند سال اخير چين شده بود بحث داشتم که برج ساختن فقط پول میخواهد، آنچه که آمريکا را ابرقدرت کرده است نه برجهايش که مدنيت است و چين از اين مرحله بسيار فاصله دارد. نمیدانم شايد هم پول معجزه کند. به هر ترتيب سفر به شرق تجربهای بسيار متفاوت است از سفر غرب، شايد چون در غرب میدانيد بايد انتظار چه داشته باشيد ولی از شرق چيز زيادی نمیدانيم.
در مورد خوردنیهای آنجا چيزی ننوشتم. من تقريباً هر چه که پيدا کردم چشيدم، بجز آن حشرات و جانورهای سرخکرده که هر چه کردم نشد خودم را راضی کنم آن عقربهای سياه و درشت را بخورم، البته چندان هم پشيمان نيستم. غير آن همهچيز خوردم، از دامپلينگهای جورواجور گرفته تا نودلهای پکنی و شانگهايی و غيره. روال اين تورها اينطور است که آژانس ايرانی با يک آژانس چينی قرارداد میبندد و در حقيقت تور را آژانس چينی برگزار میکند. حين تور برخلاف روال مرسوم تورها، ناهار را نيز آنان برگزار میکنند و هميشه هم مهمان رستورانهای چينی میکنند و برای از دست ندادن ناهار مجانی هم که شده مینشينيد میخوريد. عرض شود بعد از امتحان کردن هر چه جلويم گذاشتند به اين نتيجه کلی رسيدم در حالت کلی غذای چينی (در حالت تغيير داده نشدهاش، منظور آن چيزی که در ايران يا اروپا و آمريکا به عنوان غذای چينی ارايه داده میشود چندان ربطی به غذای چينی ندارد) زياد با ذائقهی ما سازگار نيست و میشود برای مدتی سر کرد ولی هرگز نمیتوانم تصور کنم رژيم غذاييم فقط از غذای چينی باشد. بين رستورانهايی که بردند از همه بيشتر از يک رستوران سنتی مغولی در شانگهای خوشم آمد که يک کاسه میدادند دستتان میرفتيد خودتان پرش میکرديد از گوشت و مرغ خام و سبزيجات و غيره و سسی هم انتخاب میکرديد (تند، سيردار يا هزار چيز مشکوک ديگر) و بعد کاسه را میبرديد خدمت آشپز، او هم خاليش میکرد روی يک سينی بزرگ روی آتش میپخت و ماهرانه داخل کاسهی ديگری میريخت و پستان میداد و واقعاً ناهار دلچسب و فراموشنشدنیای بود. وعده بامزه ديگر ناهار در رستورانی در هوانگچو بود که همه غذاهايش شيرين بود، از ذرت آبپز گرفته تا گوشت و مرغ و هر چيز ديگری که فکرش را بکنيد. کاشف به عمل آمد اصولاً در هوانگچو غذا را شيرين دوست دارند. اين همه تلاش و کوشش در رستورانهای چينی يک نتيجه مهم داشت، کامل ياد گرفتم با اين دو تا چوب چينیها غذا بخورم و حقيقتش را بخواهيد از چنگال خيلی وقتها استفادهاش راحتتر و سريعتر است.
عکس و تکه فيلم و خرت و پرت زياد دارم، بايد همت کنم بگذارمشان اينجا، البته بيشتر از همت وقت لازم دارم. نمیدانم اين يادداشتها به درد کسی خورد يا نه ولی حداقل برای خود من وسيلهای بود برای ثبت خاطرات سفر و يادداشت آنچه که ديدم. يادداشتهای چين در آرشيو موضوعی چين جمع و جور شدهاند.
دمنوشت: تآبا در وبلاگش راجع به خط چينی شروع کرده است به توضيح دادن. اگر علاقمنديد نوشتههای اين عاشق سينهچاک چين را از دست ندهيد.
دمنوشت دوم: در مملکت چه خبر؟
اين هتل چندمين ساختمانی است که میبينم طبقه چهار ندارد. يعنی از طبقه سه به پنج میپرد٬ مثل فرنگ که بعضا طبقه سيزده ندارند. طبق تحقيقات به عمل آمده به ما گفتند در چينی عدد چهار معنی مرگ میدهد (در چينی همهچيز گويا معنی دارند٬ اعداد٬ اسامی و...) برای همين عدد چندان محبوبی نيست. به عکس عدد هشت معنای ثروت میدهد و گويا بسياری از اين ملت پول زيادی خرج میکنند تا در پلاک ماشينشان چندتا هشت باشد.
بالاخره از آن هوای شرجی هوانگجو و شانگهای خلاص شديم. الان در هتل پکن منتظريم بگويند بياييد برويم فرودگاه. از ترس ترافيک بعضا وحشتناک اين ديار زود میبرندمان آنجا آنقدر بايستيم زير پايمان چمن سبز شود.
خودشان به اينجا (هوانگجو) میگويند جنوب ولی به نظر من وسط چين است. باری ما نتيجه گرفتيم در اين کشور هر چه پايينتر برويد بانوان زيباتر میشوند. يعنی گمانم نژاد زرد در آسيای جنوب شرقی به کمال میرسد. به هر ترتيب در اين شهر بسيار بيشتر از پکن و شانگهای حظ بصری میبريد. ويژگی ديگر بانوان چينی آواز خواندن آنهاست. بسياریشان حين قدم زدن يا راه رفتن آرام میخوانند و همهشان به گوش ما شبيه لالايی میآيد. آن دختری که موهايم را کوتاه میکرد آنقدر زيبا میخواند که حيفم میآمد پيرايش تمام شود. موسيقی سنتی چين برای ما چندان مفهوم نيست ولی موسيقی پاپ که بدون مرز محسوب میشود و ساده است را میشود درک کرد. همهشان آهنگ متن کارتونهای ژاپنی را به خاطر میآورند. دو سه کانال موسيقی مانند V مخصوص چين برنامه پخش میکنند و ورژن چينی اکثر برنامههای محبوب غربی را اينجا برگزار میکنند٬ مثل مسابقههای خوانندگی و غيره. کانال رسمی دولت CCTV است که ماشاءالله پانزده شانزده کانال است.
در مورد مائو راحت حرف میزنند و راحت فحشش میدهند. واضح و مبرهن است اين حضرت در سال ۱۹۶۶ انقلاب فرهنگی کرد و دانشگاهها و دبيرستانها را بست که اساتيد و دبيران و دانشجويان بايد بروند در روستاها دوباره تحصيل کنند٬ اين بار تحصيل دهقانی. میگويند بعد از انقلاب از بيکاری انقلاب فرهنگی را راه انداخت. مذهب و علم را سم میدانستهاند و میگويند همان زمان سنگاپور و غيره شروع کردند به پيشرفت و ما ده سال (تا سال ۱۹۶۷، مرگ مائو و پايان انقلاب فرهنگي) پسرفت کرديم. در آن سالها که انديشه زهر محسوب میشده است خفقانی حاکم شده بوده که نفرتی عميق از مائو در دل نسل جوان آن سالها و ميانسال امروز پديد آورده است. اين نفرت به نسل جديد نيز منتقل شده است و امروز مائو بيشتر يک نماد تاريخی است و نه يک نماد ملی و يا رهبر. در روزهای انقلاب فرهنگی گروهی بودهاند با نام گارد سرخ (يا ارتش سرخ) که از جوانان شانزده هفده ساله تشکيل شده بوده٬ اينها وظيفهای جز تخريب نداشتهاند و کارشان تخريب تمامی مظاهر مذهب و علم بوده است. آن معبدی که رفته بوديم برخی مجسمهها سر نداشتند و تعريف کردند همان گارد سرخ به معبد حمله برده بوده و آنجا درگيری شديدی بين آنان و دانشجويان رخ داده و کار به دبير کل حزب کشيده و او دستور داده که معبد را بهجای تخريب تعطيل کنند. امروز حتی کسانی هستند که علنا طرفدار تخريب مقبرهی مائو هستند.
ژاپنیها را زياد دوست ندارند. میگويند دو رو هستند و در ظاهر هزار بار به شما تعظيم میکنند و بعد سرتان کلاه میگذارند يا بين خودشان شما را تحقير میکنند. تبت برای خود چينیها هم جای اسرارآميزی است و بسياری آرزو سفر به تبت را دارند. سيسيليا دو بار به تبت سفر کرده است و میگويد جز در لهاسا (مرکز تبت) در ديگر شهرها آنچنان که فکر میکنيد جدايیطلبی رواج ندارد و حتی در دهات بسياری عکس مائو را به ديوار خانه زدهاند. در لهاسا است که بهخاطر دالایلاما تب اعتراض و شورش وجود دارد. تبت فقير است، فقير نگاه داشته شده است. میگفت آنجا اکسيژن کم است و در نتيجه مردم بسيار آرام حرکت میکنند و ريتم زندگی بسيار بسيار کند است. میگويند تبت معادن بسيار زيادی دارد و از دست دادن آن برای چين بسيار گران خواهد بود، در ضمن بعد از آن نوبت ترکهای چين میشود که میخواهند مستقل شوند و ترکيهی شرقی را تشکيل بدهند. دولت سعی میکند چينیهای شرق را بکوچاند به تبت تا بافت فرهنگی آنجا را عوض کند. از آن طرف چين هنوز با تايوان مذاکره میکند تا به وطن بازگردد، گويا حتی قبول کردهاند پرچم و اسم کشور را عوض کنند ولی تايوانیها کوتاه نيامدهاند.
آنقدر پرسيدم که بالاخره کمی از خط چينی سر در آوردهام. خودشان میگويند خط چينی يک هنر است، مثل ما که خوشنويسی داريم. اين کاراکترها که میبينيد هر کدام چند صدا هستند٬ يعنی مثلا خوانده میشود Mei و يا Nan و چندتايشان يک کلمه میشوند٬ البته بعضی وقتها يکیشان هم يک کلمه است. ما همان روزهای اول خروج را به چينی ياد گرفتيم. دو کارکتر است٬ يکی شبيه به يک شمعدان و آن يکی شبيه يک مربع. کارکترها الفبايی نيستند٬ يعنی هيچ کاراکتری قابل تجزيه نيست که مثلا اين جايش م است آن جايش ن. گويا حدود ده هزار از اين کاراکترها دارند که کودکان تا پايان دبستان حدود سه هزار تای آنها را که برای نوشتن معمولی لازم است ياد میگيرند. تازه اين خط چينی ساده شده است. چهل پنجاه سال قبل کاراکترها را کمی ساده کردهاند و بعضی خط و خطوط را حذف کردهاند٬ نتيجهاش يک شکاف فرهنگی است چون نسل جديد نمیتواند کتب قديم را بخواند. تايوانیها و هنگکنگیها هم خط قديم را بلدند و در چين دچار مشکل میشوند. خط قديم از راست به چپ نوشته میشده است ولی خط ساده جديد را چپ به راست. هر دو از بالا به پايين نيز نوشته میشوند. خط ژاپنی هم شبيه چينی است، يعنی اين خط ار چين به ژاپن رفته است و بسيار کاراکترهای مشترک دارند ولی متفاوت خوانده میشوند. ژاپنی از راست به چپ و از بالا به پايين نوشته میشود. حالا يک خط الفبايی هم ابداع کردهاند که همان کارکترهای لاتين است و بالای بعضیشان حرکه مانندهايی گذاشتهاند. ولی اين باز کافی نيست و مثلا Ma را شش جور مختلف میخوانند که معنیهای متفاوت میدهند و هنوز برای اين مشکل راهحلی ندارند. الفبای جديد بيست و شش حرف دارد و گويا اگر قرار باشد تمام اصواتشان را به حرف تبديل کنند الفبايی چند صد حرفی خواهند داشت. کاشف به عمل آمد ر ندارند و بعضی حرفها هم کم استفاده میشوند. مثلا ز دارند ولی Za را نمیتوانند تلفظ کنند. خوانده بودم به خاطر همين تفاوتهای مهم چينیها سخت زبان دوم ياد میگيرند. بگذريم که کلا ملت چندان باهوشی نيستند.
امروز خبر خاصی نبود. رفتيم کارخانه ابريشم. چند دستگاه آنقدر با پيلهها ور میرفتند تا سر تار را پيدا کنند و بعد دستههای ششتای اين تارها تابيده میشدند تا نخ ابريشم به دست بيايد. فردا برمیگرديم پکن.
دمنوشت: آنقدر در اين مسافرت نوشتهام گمانم بعد از بازگشت مدتی روزه سکوت بگيرم. مثل هميشه هيچ هوس وطن ندارم. ها٬ دمنوشت پست قبل کماکان صادق است.
دمنوشت دوم: تآبا زحمت کشيده در مورد خط چينی چند خطی برايم نوشته بود که اينجا میآورمش: «... شما فرموديد که " کارکترها الفبايی نيستند٬ يعنی هيچ کاراکتری قابل تجزيه نيست که مثلا اين جايش م است آن جايش ن." در اين مورد بايد عرض کنم که کاملا درست است که کاراکترها الفبايی نيستند اما تمامی آنها قابل تجزيه میباشند.
همانطور که ما در فارسی يا عربی يا حتی انگليسی ريشه کلامات را داريم و با ريشهيابی معنايابی هم ميسر میشود در چينی هم دقيقا اين اصل پابرجاست. به عنوان مثال اگر شما کاراکتری را ببينيد که معنای آنرا ندانيد با استفاده از تجزيه آن کاراکتر (تجزيه به اجزای آوايی و معنايي) تا حدودی قادر به حدس زدن آن کاراکتر خواهيد بود و لااقل به شما کمک خواهد کرد که بدانيد که کاراکتر به چه ريشهای وابسته است و معنای آن حدودا چيست (در مورد گياهان است يا يک فعل است با چه ريشه ای هم خوانی دارد و الی آخر)...»
هنوز نمیدانم اينجا چرا کنار خيابان غرفههای ده متری گذاشتهاند لباس عروس و لوازم عروسی تبليغ میکنند. فقط میدانم چند روز قبل روز ولنتاين چينی بود. به هر ترتيب بر خلاف ديگر فروشندگان که از اصرار آدم را بيچاره میکنند اين ملت با ما کاری ندارند.
هوانگجو جمعيتش حدود شش مليون نفر است. برای مردم چين جايی برای گذراندن تعطيلات است٬ البته کمی لوکس است. بسياری در شانگهای آرزو دارند ويلايی در هوانگجو داشته باشند و بيايند و بروند. همين شهر شش مليونی ساليانه سی مليون توريست به خود جلب میکند و گويا قرار است از اين قطارهای مغناطيسی که سرعتشان به چهارصد و بيست کيلومتر در ساعت میرسد بکشند بين هوانگجو و شانگهای که آنوقت فاصلهی بينشان میشود حدود بيست و چند دقيقه.
هوانگجو توليدی لباس بسيار زياد دارد. ما اصولا هميشه در عجب بوديم بالاخره اين امت چطور همهچيز توليد میکنند و اين همه ارزان میفروشند٬ حتی اگر دستمزد هم نگيرند باز بالاخره يک کارخانه خرج دارد. اينجا کاشف به عمل آمد هيچ سالن و کارخانهای وجود ندارد. مردم در همان خانههای خود دستگاه دوخت و چاپ و غيره دارند٬ شرکتها با ايشان قرارداد میبندند که مطابق اين ژورنال و نمونه لباس بدوزيد. خودشان میروند پارچه میخرند و در خانه با همسر و فرزندان میدوزند و تحويل توزيعکننده میدهند. میگويند اين سيستم کار چينی است. دولت يکی دو سالی است به جنگ اجناس تقلبی رفته است و برای همين آنها رفتهاند داخل کوچهپسکوچهها. کار به آنجا کشيده است که گروههای چينی که به اروپا میروند دقيق بازرسی میشوند و حتی اگر تیشرت تنشان تقلبی باشد جريمه میشوند و تورهای چينی در جلسات توجيهی قبل از مسافرت کامل مسافران را توجيه میکنند مبادا لباس مارکدار تقلبی با خود ببريد اروپا.
راهنمايمان در هوانگچو دختری است به نام سيسيليا. بسيار خوشبرخورد و خوشزبان و از همه مهمتر مطلع. بيست و چهار ساعته در حال دادن اطلاعات در مورد زمين و زمان است. صبح بردمان درياچه غربی.
درياچه غربی يکی از مشهورترين جاذبههای چين برای خودشان است. يکی از امپراطوران که از دست مغولها به جنوب فرار کرده بوده مفتون زيبايی اين درياچه میشود و همينجا ماندگار میشود و سلسله سن جنوبی بدين گونه پايتختش میشود هوانگجو. صدها سال بعد يکی از امپراطورهای سلسله چينگ آنقدر اينجا را دوست داشته است که هر سال چند بار میآمده است و دستآخر دستور میدهد درياچهای شبيه به اين در اطراف پکن بسازند که میشود همان کاخ تابستانی که در پکن ديده بوديم. با قايق کمی روی درياچه گشتيم. درياچه همانقدر که بهش مینازند زيباست. افسانهای برايش دارند. در روزگار دور اژدهايی و ققنوسی با هم زندگی میکردند. روزی سنگی زيبا میيابند و آنقدر آن را میسابند تا به شکل مرواريدی بسيار زيبا در میآيد. مرواريد برایشان خوشبختی و نعمت و حاصلخيزی زمينها را به ارمغان میآورد. ملکهی آسمانها مرواريد را میبيند و فرشتههايش را مامور دزديدنش میکنند. وقتی اژدها و ققنوس خبر میشود مرواريد دزديده شده است شعاع نورانی که از ابرها تابيده شده را دنبال میکنند و در آسمان میبينند به شادی به دست آوردن مرواريد جشنی برپا است. مرواريدشان را پس میخواهند و نزاعی در میگيرد و مرواريد از آسمان رها میشود روی زمين و تبديل میشود به درياچه غربی. اژدها و ققنوس برای اينکه هرگز از کنار مرواريد دور نشوند تبديل میشود به دو تپه اژدها و ققنوس در اطراف درياچه.
در وسط درياچه سه پاگودای کوچک وجود دارد. هر سال در جشنهای ماه حضور سی و سه ماه را جشن میگيرند. داخل هر پاگودا شمعی روشن میکنند و پنج سوراخی که هر پاگدا دارد را با کاغذ میپوشانند و در نتيجه هر کدام شبيه يک ماه میشوند. پانزده ماه از اين پاگوداها و پانزده ماه هم از انعکاس آنها در آب. يک ماه هم در آسمان است و با انعکاسش در آب در کل میشود سی و دو ماه. ماه آخر قلب شماست که چينیها قلب انسان را به ماه تشبيه میکنند.
درياچه عمق کمی دارد٬ حدود يک متر و هشتاد سانت. در قرون گذشته هربار که میخواستند عمق درياچه را زياد کنند خاک حاصل از لایروبی را جمع کردهاند چند جا و نتيجهاش دو جزيره مصنوعی است و يک پل طولانی. درياچه فقط يک جزيره طبيعی دارد که درياچه تنهايی خوانده میشود. حدود سيصد سال قبل يک قاضی عالیرتبه امپراطوری در اعتراض به بیعدالتی در اين جزيره تنها سکنا گزيده بوده و کارش ماهيگيری و شعر نوشتن بوده است. سالهای سال تنها به سر برده است و خود گلها را همسرانش و پرندگان را فرزندانش میناميده.
يک پاگودای بزرگ ديديم. پاگودا همان ساختمانهای هشتضلعی چند طبقه است که هر چه بالا میرود باريکتر میشد. پاگودا نيز مانند بوديسم از هند به چين آمده است. هندیها از پاگودا به عنوان مقبره استفاده میکردند ولی چينیها برای مناسبتهای ديگری نيز میساختند٬ اين که ما ديديم به شکرانه تولد پسر امپراطوری ساخته شده بود. بعضی هم برای نيايش و غيره ساخته میشدند. کنارش پارکی بود که مدلهای مختلف پاگوداها را گذاشته بودند٬ از ميانشان مدل تبتی را شناختم که شبيه دم مار زنگی است. يک ناقوس عظيمی هم آنجا بود که ملت آرزو میکردند و بعد میرفتند محکم چوبی آويزان را به ناقوس میزند و صدايی میکرد. در کل مردم چين بسيار بسيار خرافاتی هستند.
رفتيم مزرعه چای. مناظر عين لاهيجان بود. همان داستان که بايد برگهای جوان چای چيده شوند و الخ. در سه فصل اول سال سی بار برداشت چای دارند و بهترينشان برداشت اول در ابتدای بهار است. در نتيجه چای بهار بهتر از چای تابستان و آن هم بهتر از چای پاييز است. میگويند بهترين چای آن است که در صبحدم اولين روز بهار توسط دختری جوان و زيبارو با لب چيده شود. چای را بعد از چيدن همراه با روغنی سه چهار ساعت میسابيدند تا میشود چای سبز قابل مصرف. داستان چای سياه اين است که تجار انگليسی که خواستند چای را از چين با کشتی به اروپا ببرند در ميانهی اقيانوس هند بخاطر گرما چای سبز تبديل شده بود به چای سياه و فهميده بودند اين نيز نوشيدنی است و به قولی چای سياه ما اين گونه کشف شد. مغزمان را خوردند آنقدر که از فوايد چای سبز گفتند. اين چای را بايد با آب داغ و نه آب جوش حاضر کرد. بخارش برای چشم خوب است و جويدن تفالهاش توصيه شده.
به يک معبد بودايی بسيار شلوغ رفتيم که هزار سالی عمر داشت و همهجايش مجسمههای بودا را بر صخرهها تراشيده بودند. غير اينها مجسمههای خدايان نيز بود که در درجه بالاتری از بودا قرار دارند و برای آنها هم تعظيم میکردند. سه بودا داريم٬ بودای گذشته٬ بودای حال و بودای آينده. بودای آينده همان بودای خندان است که چاق و چله است. اين بودا در چين لاغر است اما در چين تبديل شده است به يک بودای تپل دوستداشتنی. میگويند خنده بودا به تمامی سختیها و مشکلات است و چاقیاش برای اين است که بتواند تمام غصهها و ناراحتیها را در درونش نگاه دارد. در حقيقت اين فلسفه زندگی چين است. بودای حال حالات دستهای مختلفی دارد. يکیشان که جالب بود به يک دست به زمين اشاره میکرد و با دست ديگر به آسمان٬ يعنی من بين شما در زمين و آسمان هستم.
بودايیها هم مدارج داشتند و دارند و جايی مجسمههای پانصد پالا (يا يک چنين چيزي) ديديم که پايينتر از چهار بوداست (يا باز يک چنين چيزی - من از اسامی يک فاجعه هستم) بودند. اول معبد بودای خندان بود. معابد را طوری میسازند که اول به ديدار بودای خندان برويد و آن را هم طوری میسازند که هميشه درب مقابل بودا بسته است و شما مجبوريد از در عقب وارد شده من باب احترام دور بزنيد تا به مقابل بودای خندان برسيد. بعد از بودای خندان (آينده) به رويد معبد بودای حال. بودای حال اين معبد مجسمهای به ارتفاع بيست و سه متر و از چهل و شش تکه چوب ساخته بودندش. نشد داخل برويم چون مراسمی برگزار بود. مردم میآيند اينجا به راهبان پول میدهند تا برای خودشان يا خانوادهشان مراسم دعا برگزار شود. مجسمهی بودای گذشته زياد نيست و زياد نمیبينيدش چون به قول خودشان گذشته گذشته است. کمی خنديديم که آقا گذشته که چراغ راه آينده بود. بيرون معبد روی ديوار نوشته بودند يک قدم تا بهشت در غرب. چون بوديسم از هند در غرب چين آمده است چينیها معتقدند بهشت در غرب است. مذهب خود چين تائوئيسم بوده است که همان يينگ و يانگ است و تعادل بين شر و خير در جهان. بوديسم مذهبی است که بعد از بودايی شدن امپراطوران در چين رواج پياده کرده است. يکی از آموزههای اصلی بوديسم اين است که بايد نيازهای مختلف را انسان در خود از بين ببرد تا از گزند آنها آزاد شود و به قولی آزاده شود. اين آموزه برای امپراطوران بسيار مفيد بوده است و يکی از دلايل اصلی مقبوليت بوديسم در بين امپراطوران بوده است.
کمی هم تاريخ گفت. قبل از اين سلسلهی مينگ و چينگ خرده سلسله فراوان بوده است که همانطور که قبلا گفته بودند پاککنهای خوبی بودهاند. يکی از قديمیترينها همين سلسلهی سن بوده و اصولا اولين پاگوداها و بناها در همين زمان (حدود هزار سال قبل) ساخته شدهاند و قبل از آن زندگی در چين بسيار ابتدايی بود است.
به علت خسته شدن نگارنده باقی مباحث موکول میشوند به آينده.
دمنوشت: اطلاعات فوق شنيداری کسب شدهاند و ممکن است ايراداتی داشته باشند. اگر ايرادی ديديد خوشحال میشود در کامنتدانی تذکر بدهيد.
اينجا هوانگچو يا هوانگجو٬ ما اينجا. فرصت نبود خدمت برسيم. ما حساب و کتابمان را با شانگهای صاف کرديم. در اين يکی دو روز شهر را زير و رو نموده جيک و پيکش را درآورده اکنون گزارش میدهيم. بردندمان کارگاه مرواريد و گفتند چطور بهطور مصنوعی دانه شن میفرستند داخل صدف مظلوم و از هر صدف سی چهل مرواريد کشف میکنند و مرواريد دريای آزاد ژاپن بهتر از اين است و غيره. راهنمابانو متوجه علاقه امت تور به بنجلیجات و گفتمان دائمی بين ايشان و فروشندگان اجناس تقلبی در کوچه خيابان شد و توضيح داد حتی اين اجناس تقلبی هم کلاسهای مختلف دارند و در چهارچوب تاييد همه بردمان در کوچه پسکوچهها در خانهای را زد٬ يکی از چشمی براندازمان کرد رخصت داد برويم داخل و داخل ساختمان با آن ريزی برای خودشان دم و دستگاهی داشتند و بسيار عالي٬ مو نمیزد با اصل. يک عدد ساعت کارتيه زنانه که ما هر چقدر نگاه کرديم نفهميديم کجايش تقلبی است را میفروختند صد هزار تومان. میگويند شانگهای پايتخت اجناس تقلبی است و تقلبی همهچيز را میتوانيد در شانگهای پيدا کنيد. سوار قايق شديم روی رودخانهای که از شانگهای میگذرد لنگرگاه و کشتی و غيره ديديم٬ گير بارانی سيلآسا افتاديم موش آبکشيده شديم. عصر به سالن نمايشهای شانگهای افتخار حضور داديم از برای نمايش آکروباتيک. دختر پسرها بالا رفتند٬ روی هم سوار شدند٬ با دوچرخه و اسکيت حرکات محيرالوقوع انجام دادند و دست زديم و تعجب کرديم و غيره.
فردايش گفتند آزاديد و برويد برای خودتان بپلکيد. معبد بودايی کشف کرديم که همهجايش بوی عود بود و ملت برای مجسمهها خم و راست میشدند و میرفتند چند شاخه عود در دست ميان حياط به چهار جهت تعظيم میکردند. اتاق اصلی مجسمهای يشمی از بودا داشت و ساکت و عکسبرداری ممنوع و موسيقی ملايم و جو مذهبی و روحانی. آن اتاق و آن حس را فراموش نخواهم کرد.
نوشته بودم اروپايیها برای خودشان مناطقی در شانگهای داشتند. بزرگترينشان متعلق به فرانسه بود که هنوز هم به همان نام خوانده میشود. وقتی در آنجا قدم میزنيد احساس میکنيد در اروپا هستيد و فقط تابلوها چينی هستند. کتابچه راهنمايی که داشتيم مسيری برای پيادهروی پيشنهاد کرده بود. قسمتی از آن از داخل يک متل لوکس رد میشد که محوطهای بسيار زيبا داشت و يک عروسی در جريان بود. در همان مسير از مرکز کامپيوتر اين ديار ديدن کرديم که چهارراهی بود هر طرفش برجی چهل طبقه و همه فروشنده و قيمتها تفاوت چندانی با وطن نداشت. شب مراجعه کرديم به منطقه بار و رستوران شانگهای که تنها جايی است توريست بيشتر از چينی میبينيد و يک خيابان فقط کلاب است و بار و رستوران و ديسکو و امثالهم و مشعوف شديم.
بلندترين ساختمان چين و سومين ساختمان جهان در شانگهای است. نام برج جينمائو و سی چهل طبقهای اداری و بعد از آنش هتل هايت بود. کلا چهارصد و بيست متر و هشتاد و هشت طبقه و معماريش از پاگوداهای چينی الهام گرفته شده بود. يک آسانسور با سرعت نه متر بر ثانيه ما را به طبقه هشتاد و هشتم برد و از آن بالا محله پودنگ شانگهای (معادل مانهاتان نيويورک) را که خودمان هم درش بوديم را تماشا کرديم و آن ساختمانی که تام کروز در ماموريت غيرممکن۳ - که ديشبش در سينما ديده بوديم - از آن پريده بود به بغلی را تماشا کرده شاخ درآورديم بدل اين موسيو چه دل و جرأتی داشته است. میگويند کل آسمانخراشهای پودانگ در هفت سال اخير ساخته شدهاند.
اين بود آنچه ما در شانگهای چشيديم. به هوانگچو تازه رسيدهايم و نقدا میدانيم هوا بهتر است و به اندازه شانگهای شرجی نيست٬ در ضمن گويا همه در حال ازدواج هستند٬ نفهميديم٬ در صورت کسب اطلاعات جديد به عرض میرسانيم.
بالاخره من وقت گير آوردم برای فراموش نکردن کمی بنويسم. صبح باغ «يو» را ديديم. باغی بود وسيع و ترکيبی از سنگ و آب. آن زمان که ساخته شده مهندسش هجده سال وقت صرف ساختش کرده تا پدر و مادرش را راضی کند. اگر بپرسند بهشت چگونه جايی است میگويم بايد شبيه اين باغ باشد٬ واقعاْ زيبا بود. چند تايی هم سنگ بود که شبيهشان را هم در کاخ تابستانی و هم در شهر ممنوع ديده بوديم. گويا چينیها اين سنگها را بسيار دوست دارند٬ سنگهايی عظيم و متخلخل شبيه به سنگپا. يک نوع سمبل زيبايی محلی هستند و ما که چيز خاصی درشان نديديم. بيرونش بازارچهای بود و داديم اسممان را به چينی روی مهری حک کردند از اين به بعد حکمهای حکومتی را با آنها مهر کنيم.
هوا روشن شد بقيه شهر را هم ديديم. در ظلمات ديشب فقط جاهای روشن و آباد به چشم میآمد. محلههای فقير نشين وضع اسفناکی دارند. راهنمايمان «راني» (امروز پيدايش شد٬ ديروز از خوارک خرچنگ مسموم شده بود٬ انگليسيش هم بسيار خوب است) میگفت مردم بالای مغازههايشان در يکی دو اتاق زندگی میکنند و گاه تا شش خانواده از يک آشپزخانه استفاده میکنند. میخواهند تا سال ۲۰۱۰ که قرار است نمايشگاه جهانی در شانگهای برگزار شود تمام اين قسمتها را از نو بسازند. مثل تمام گوشههای ديگر شهر که میکوبند و میسازند. در شانگهای خيابانها باريک هستند و مجبور شدهاند خيابان دوطبقهای به طول هشتاد کيلومتر بسازند که سازهی بسيار عظيمی است و در تقاطعی من هشت طبقه ماشين شمردم که بالای زمين سرگردان بودند. البته دو طبقه خيابان بود و بقيه خروجیهای تقاطع و طبقهی آخر مترو. زمين گران است٬ يک آپارتمان معمولی متری دو هزار و پانصد دلار٬ ميانگين درآمد سرانه شانگهای (نه چين) هزار دلار قبل از کسر بيمه و ماليات - که چهل درصدی هستند - است. رانی میگفت پسر داشتن در شانگهای سخت است چون دختر به پسری که خانهی مجزا ندارد نمیدهند. در چين حداکثر يک فرزند میتوانيد داشته باشيد. در روستاها که پسر بسيار مقبولتر است استثنا قائل شده اگر فرزند اول دختر بود اجازه میدهند دوباره بچهدار شوند ولی اگر آن هم دختر شد ديگر برای سومی رخصت نيست.
شانگهای گدا زياد دارد٬ بسيار هم سمج هستند و تا سرشان داد نکشيد ول کن نيستند. رانی میگفت چنان مافيايی گداها را کنترل میکند که دولت حريفشان نمیشود. خودشان هم قبول دارند در اختلاف طبقاتی زياد است. با توجه به تأکيد رانی بر اينکه مهاجران نيروهای جديد شهر هستند و خوباند و فلان حس کردم به مهاجران چندان در شانگهای خوش نمیگذرد (تآبا در کامنتدانی قبل همين را گفته است). يک سوم جمعيت هجده مليونی شانگهای مهاجران هستند. شانگهای با اين جمعيت زياد تازه شهر دوم چين از لحاظ جمعيت است و شهری دارند که اسمش ت داشت (چه توضيح روشنی!) و جمعيتش سی مليون نفر بود.
اينجا برای اولين بار پول سکهای ديدم. اين ملت برای يک يوآنی هم اسکناس دارند هم سکه. رانی میگفت مردم پکن از سکه استفاده نمیکنند و حتی قبول نمیکنند. قدری عجيب است.
بعد از ظهر رفتيم نمايشگاه شهری و عکسهايی از شانگهای قديم ديديم. تقريباْ هر چه در شهر هست در بيست و پنج سال قبل ساخته شده و قبل از آن اکثر شهر خرابه بوده است. در اوايل قرن بيستم اروپايیها مناطقی از شانگهای را اجاره کرده بودند و برای خود شهرکهای مستقلی از حکومت چين داشتهاند٬ دولت٬ قوانين و حتی ولتاژ برق متفاوت. آن موقع شانگهای بهشت دزدها بوده است چون اگر شما در مثلاْ منطقه انگليس دزدی میکرديد و به منطقه فرانسه فرار میکرديد از تعقيب مصون بوديد. بعد از انقلاب چين اين خارجیها اخراج شدند و يادگارشان ساختمانهايی با معماری غربی است٬ به خصوص در منطقه باند. حتی معماری يهودی هم اينجا میبينيد. در زمان جنگ جهانی دوم ورود به شانگهای ويزا نمیخواسته است و بسيار از يهوديان به اينجا فرار کرده بودند. بعد از اتحاد ژاپن و آلمان و تسلط ژاپن بر شانگهاي٬ ژاپنیها يهوديان را به منطقهای محدود کردند و آن منطقه سالها محل سکونت آنان و نسلهای بعدی بوده است. ساختمانی نشان دادند که زمانی بلندترين ساختمان اينجا بوده و متعلق به يهودیها. گروهی خواسته بودند ساختمانی بلندتر از آن بسازند و يهودیها با استفاده از نفوذشان از طريق دادگاه مجبور کرده بودند از ساختمان آنها کوتاهتر بسازند. آن ساختمان ده اينچ کوتاهتر ساخته شد.
بهخصوص در شانگهای من تمامی پرچمداران سرمايهداری را مشاهده فرمودم٬ از مکدونالد و استارباکس و پيزاهات گرفته تا پلاکاردهای چهل متری کوکاکولا و آديداس و امتیوی و غيره. خلاصه اين شهر ما را بسيار خوش آمده است. حتی خنزر پنزرهايش هم بهتر است از برای سوغاتی. اگر کمی آفتاب داشت که نور علی نور میشد.
اينترنت دقيقهای يک يوآنی اين هتل (نصف هتل پکن) بهانه شد پرچانگی کنيم.
اينجا شانگهای. ما يک چنين جايی نديده بوديم. اگر پکن يک شهر کوتاه با خيابانهای بسيار بسيار عريض و طراحی شهری بسيار عالی بود٬ همهجای شانگهای برجهای بلند و خيابانهای باريک و شلوغ. يعنی به هيچجای اروپا شبيه نيست و آگاهان میگويند مانهتان يک چنين جايی است. آنقدر برج زيبا ديدهايم که سير شدهايم. يک رودخانهای از اين وسط میگذرد که شبها دو طرفش رو نورانی میکنند و خلاصه شبها بسيار رنگارنگ هستند. پکن خيابانی داشت به اسم وانگفوجينگ که مرکز خريدش بود و آن کنارش عقرب میپختند و حالمان را به هم میريختند. مشابهش اينجا نانجينگ است و بسيار مجللتر و زندهتر از آن. به طور کلی اينجا به نظر زيباتر میآيد. ديروز عصر با هواپيما وارد شديم و از فرودگاه خارج شده يک هوای گرم و سنگين به استقبالمان آمد٬ انگار کيش است يا دبی. راهنمايمان هم در ترافيک گير کرده بود نرسيد. اميدوارم اين يکی کمی انگليسیاش بهتر باشد بشود در مورد نوشتار چينی کمی بحث کرد.
عرض هست٬ وقت نيست.
ديروز بالاخره اثری از آثار کمونيسم در اين کشور کشف شد. رفته بوديم ديدار جسد مائو در تيانآمن٬ آنجا هم صف بود٬ هم مأمورين امنيتی عبوس و هم چند نفری که چند بلندگو دستشان گرفته بودند يکبند به چينی مسايلی مطرح میکردند که ما نمیفهميديم٬ ترجمه به انگليسی که اصلاْ مطرح نبود. جايی هم که آنها نبودند به جايشان راديو وزوز میکرد. برای من که بيشتر شبيه جو ۱۹۸۴ اورول بود. صف طولانی و شلوغ٬ ملت چينی بسيار بسيار بيشتر از توريستها٬ گل میخريدند میبردند میگذاشتند روبروی مجسمه مائو٬ تعظيم میکردند. گلها لالهی زرد بودند. آنطرف در اتاق جسد با مائوی يخزده آشنا شديم. در ورودی نوشته بودند ساکت باشيد و کلاه از سرتان برداريد. دو سرباز هم ميخ ايستاده بودند دو طرف مايوی يخی. يک نوری هم تابانده بودند روی صورت مائو٬ فضا روحانی شده بود. در خروجی ساختمان باز آن بلندگو بهدستها گلوی خودشان را پاره میکردند.
يک داروخانه بردندمان. سيصد سال عمر داشت و داروخانه (بيمارستان) خاندان سلطنتی هم بوده. يک دکتری آمد توضيح داد ما بر خلاف پزشکی غربی که علايم را درمان میکنند (مثلاْ مسکن برای سردرد) دليل آنها را پيدا میکنيم و دليل را درمان میکنيم. بعد چند دکتر ريختند داخل اتاق. مال ما اسمش پروفسور يانگ بود. سه انگشتش را گذاشت روی نبض و به قول خودش علاوه بر نبض قلب٬ نبض کبد و غيره را هم گفت و آخرسر به اين نتيجه رسيد گردش خون ما يک چيزيش است و چند عدد قرص گياهی مشکوک برايمان توصيه کرد. قرص را گرفتيم که ببينيم چه میشود. جالبترين بيمارستانی بود که در عمرم ديده بودم.
يک سر هم رفتيم چند ماکت از پکن ديدم٬ ماکت شهر ممنوع و خود پکن در ابعاد بيست متر در بيست متر. از آنجا رفتيم کاخ تابستانی حضرات امپراطور. در کل معماری اين کاخهای به نظر من دلگير است. يک عدد راهروی بلند دو طرف باز ديدم که به گفته اين دختره چينی انی برای اين بوده که مادر آخرين امپراطور (که تا بيست و چهار سالگی او اداره را در دست داشته) بدون ترس از ترور رقيبان بتواند عصرها قدم بزند. گويا همين بانو باعث شده مملکت ناآرام شود و دفتر امپراطوری بسته شود.
منتظر هستيم از هتل بگذاردند برويم فرودگاه به مقصد شانگهای. البته باز برخواهيم گشت پکن. نوشتنی زياد است و فعلاْ وقت کم. تا چه پيش آيد.
دمنوشت: کامنتدانیها را از دست ندهيد که کامنتهای تآبا بس خواندنی هستند. ما را که بسيار خوش میآيد٬ منتظريم بقيه هستيم.
ما را بردند ديوار چين همين نزديکی پکن. چه عظمتی آقا٬ چه ابعادی و چقدر پله. دقيقاْ هزار و نود و دو پله بالا رفتيم و اگر بعد از آنش را نرفتيم به علت ضيق وقت بود وگرنه ما بيدی نيستيم از ديوار شش هزار کيلومتری بترسيم. اصولاْ من گمانم اين است که تا حوالی تبت رفتيم. جالب اينکه اين فقط يک ديوار نيست٬ بعضی جاها دو راهی میشود بعد دوباره به هم میرسند و... همانطور که تأبا در کامنتدونی مطلب قبل گفته است اميد است زيارتش نصيب حال کليه مسلمين شود.
دو کارگاه بردندمان. يکی جيد (بر وزن زيد) که سنگی است عموماْ سبز رنگ که بسيار محبوب چينیها است و میگويند بلا بدور میکند و ديگر خرافات (شايد هم نه) متخصص شديم در شناخت سنگ جيد اصل و غير و آنجا مجسمه بودای خندانی ديديم به قيمت بيست مليون تومان و مشعوف شديم. ديگری هم همين کوزههای مسی نقاشیشده را ديديم که روی مس میآمدند با چسباندن سيم مسی طرح میزدند و داخلش را با رنگ پر کرده داخل کوره میبردند و هفت بار اين روال رنگ و کوره را تکرار میفرمودند ماشاءالله. فرمودند زدن طرح يک کوزه ساده يک روز وقت کارگر را میگيرد.
تشريف برديم قبرستان سلسله مينگ (حدود ۶۰۰ سال قبل) و کاشف به عمل آمد سنگ قبر ايشان ستونی است بس عظيم و گفتند سيزده امپراطور اينجاد سيزده قبر دارند و همه بناها يکشکل و فقط در ابعاد متفاوت هستند.
اين راهنمای متعهد ما آنقدر ريزه کاری اين ملت را رو میکند حافظه کم میآيد. ديروز گفت چينیها به خارجیها میگويند دماغگنده. الان میرويم کاخ تابستانی ببينيم٬ از همان سلسله مينگ. از ششصد سال قبل اول مينگها بودداند بعد چينگها گويا و همهچيز مال دوران ايندو هستند. ما اثری از قبلتر از اين حضرات نديديم. قبل از اينها مگر کسی در اين مملکت نبود؟
دمنوشت: فرمودند اين سنگ جيد همان سنگ يشم خودمان است. در ضمن ار مورد غلطهای املايی پستهای ارسالی بسيار عذر میخواهم که آنقدر با عجله مینويسم از زير دستم در میرود. شما هم زير سبيلی رد کنيد.
قضيه اينگونه است که هر روز صبح ساعت نه در لابی قرار داريم و در نتيجه حدود هشت و نيم فارغ از صبحانه عجيب و غريب هتل میآيم سراغ ارتباطات مجازی.
عرض شود بدانيد و آگاه باشيد شهر ممنوعه واقعاْ زيباست. به خصوص قسمت داخلی شهر که محل سکونت است٬ من اسمشان را گذاشتم کوچه باغهای دلانگيز. در دو طرف اين کوچهها خانهها و حياطهايشان عين هم رديف شده بوند و حدود سه هزار همسر امپراطور (سوگلی؟) هم در همين کوچه باغها. گفتند شهر نه هزار و نهصد و نود و نه و نيم اتاق دارد. حضرات امپراطور خود را فرزند آسمانی (يا در همين حدود میدانستند) و در افسانهها آن پدر آسمانی خانهای با ده هزار اتاق دارد و اين نيم اتاق کم بابت احترام است. گفتند (نديديم) آن نيم اتاق سقفش کوتاه است. برای رسيدن به مرکز شهر پنج شش دروازه بايد رد کنيد و يک رودخانه مصنوعی که بنا به اصول فنگشويی آنجا بود. انی (دختر راهنما) تعجب کرد میدانيم فنگشويی چيست. در کوچه پاتيلهای بزرگ آب بود از برای خاموش کردن آتش در اين شهر چوبی. به مناسب المپيک دو سال بعد همهجا را بازسازی میکردند و اين اولين بازسازی بوده است در پانصد سال گذشته. جناب ابوی اعتقاد داشتند اگر آدم را با يک متر و بيست قد بگذارند در اين کاخهای تاريک و بلند خب معلوم است ديوانه میشود٬ آخرين امپراطور چين گناهی نداشته است.
بعد تشريف برديم معبد بهشت. جای شادی بود. هر گوشه چند نفر ساز در دست گرفته مینواختند و بعضاْ هم مردم عادی جمع میشدند با هم آواز میخواندند٬ چيزی مثل گروه کر. معبد بسيار زيبا بود و نماد پکن در المپيک بوده گويا. امپراطور سه بار در سال برای دعا میآمده است. در بهار برای محصول خوب٬ تابستان برای باران٬ و زمستان برای شکرگذاری محصول خوب.
شب به نمايشی از کونگفو رفتيم. بالا میپريدند٬ پايين میآمدند٬ با سر ميله آهنی میشکستند٬ خلاصه کارهايی میکردند مشکوک. آن وسط هم قهرمان داستان عاشق شد و با معشوق دو متری از پردهها بالا رفتند و رقصيدند و رقصيدند.
از غذاها آنکه نازلی گفته بود از نوع گوشتش بررسی شد و خوردنی بود و چه نودلها و برنجهای مطبوعی خورديم. با عقربها و جکجانورها هم هنوز کاری نداريم. شب خواب خوبی نداشتيم خوابآلود میرويم ديوار چين.
دمنوشت: در اين کامنتدانی تآبا توضيح داده است ميرزا پيکوفسکی به چينی میشود چيزی در اين حدود: 米在批扣死可以 و کمی توضيحات ديگر. مرسی تآبا.
اينجا پکن٬ ما اينجا. عرض شود ديروز صبح وارد اين مرز و بوم شده تا عصر در تختخواب جبران شش ساعت و نيم پرواز ناراحت و چهار ساعت و نيم اختلاف زمانی مزاحم نموده عصر خود را به آغوش پکن زيبا انداختيم. نتايج فوق بسيار سريع گرفته شدهاند و صددرصد قابل اصلاح میباشند.
در اين مملکت آدم زياد است٬ خيلی بسيار زياد. بهخصوص ديروز که شنبه بود و در مالها نيز تخفيفهای آنچنانی انسانها موج میزدند. در ضمن همين ملت بسيار تر تميز و مرتب رنگارنگ میپوشند. روحتان شاد میشود.
انگليسی همانقدر به دردمان میخورد که فارسی. همين يک شبه قدرت تلقين شديدی در زبان اين ملت پيدا کردهايم. در ضمن سوسياليسم و کمونيسم و رفيق مائو دقيقاْ کيلويی چند؟ يکسری به مالها و مزونها بزنيد ببينيد چه خبر است آقا. خيابانهای مرکز شهر بسيار عريض و دلباز (ما هتلمان همان حوالی تيانآمن است) و شبانه سری زدين به ميدان و الان هم منتظريم امت تور جمع شده تشريف ببريم شهر ممنوعه و باقی قضايا. دقيقهای دو يوان بابت اينترنت در حال تقديم هستيم که میشود دويست و سی چهل تومان.
زياده عرضی نيست.
چند ایميلی رسيده است که در مورد مسايل تکنيکی سفر پرسيده بودند. تصميم گرفتم اينجا جواب بدهم (که شايد به کار ديگران هم بيايد) و دفتر اين سفر را ببندم.
تور برای اين سفر سه ويزا گرفته بود که ويزای شنگن، سوئيس و انگليس بودند. در اين پروسه ما يکی دو فرم در همان دفتر تور پر کرديم و هيچ سفارتی نرفتيم و اين کارها را خودشان انجام دادند. ما فقط پاسپورتها را تقديمشان کرديم. ديگر مسايل قبل از سفر را اينجا نوشته بودم.
رفت و برگشت به اروپا با هواپيما بود. بليطها را از خطوط هواپيمايی اتريش گرفته بودند و برای همين چه در رفت و چه در برگشت توقفی چند ساعته در فرودگاه وين داشتيم. دليل اينکه بليطها را از ايراناير نگرفته بودند تاخيرهای مشهور هواپيمايی وطنی است که ممکن بود کل برنامه تور را به هم بريزد. در آتن از هواپيما پياده شديم و از آن به بعد با يک عدد اتوبوس نونوار «مان» اروپا را درنورديديم. در بازگشت هم در ميلان سوار هواپيما شديم. در سه مرحله کشتیسواری داشتيم. يکی از يونان به ونيز، دومی برای گذر از کانال مانش و آخری از انگليس به اسپانيا. اين کشتیها حمل ماشين هم میفرمودند و اتوبوس را میفرستاديم پارکينگ کشتی و خودمان میرفتيم بالا کابينهايمان. هر سه کشتی به غايت شيک و پيک بودند و اين آخری دو سينما و استخر و ديسکو و مشابهات هم داشت.
راننده اصلی اتوبوس اهل ميانه بود و من و يک موسيوی ديگر به نام پوريا که اهل اروميه بود و بنده را «چايکو» صدا میکرد (و اين شد اسمی که همه به همان نام میخواندندم) بسيار از صحبت در کانال دو با حضرتش که اکبرآقا بود استفادههای بدردنخور کرديم. سفرهای بين شهری با اتوبوس به صورت روزرو بود. اين بسيار بهتر از سفرهای شبرو است (تور دو سال قبلی شبرو بود) چون اولاً تمام کشور را میبينيد و از هر کشور فقط پايتختش را نمیگرديد، در ضمن توقفهای بين راهی بسيار مفيدی داشتيم. مثلاً در مونيخ، بروکسل، کاراکاسون، ونيز و بيلبائو سر راه توقفی چند ساعته داشتيم که میرسيديم اصلیترين قسمتهايشان را ببينيم. رئيس بزرگ بدون چپق يک عدد دستگاه جیپیاس مجهز داشت که بيست و چهار ساعته در حال فرمان دادن بود که حالا بپيچيد راست، حالا دور بزنيد، حالا... امروز پشت رل ماشين خودم يک لحظه احساس کردم صدای مکانيکی آن دستگاه را شنيدم که گفت “Turn left”. در اتوبوس بيکار نمیمانديم و رئيس بزرگ بدون چپق برايمان سانسهای نمايش فيلم و سريال راه انداخته بود. مثلاً تمام بيست و جهار قسمت سری چهارم سريال «24» را ديديم، زير درختان زيتون کيارستمی را، فيلم مستند کاخ شونبرو را و چند فيلم و چند مستند ديگر. داخل اتوبوس بازی پانتوميم طرفدار زياد داشت و بيشتر از بازی کردن در حال کرکری خواندن بوديم.
هتلهايی که تور رزرو کرده بود همگی بدون استثنا چهار ستاره بودند و عموماً در بهترين نقاط شهر بودند (مثلاً هتل پاريس در منطقه 16 قرار داشت و هتل لندن در كنزينگتون). بعضی ار هتلها به قدری زيبا بودند که فکر نمیکنم تا مدتها فراموششان کنم. هتلی که در زوريخ رفتيم به قدری زيبا دکور شده بود که آدم حيفش میآمد از هتل بيرون برود و يا هتل ميلان به قدری مينیماليستی ساخته شده بود که نمیفهميديد در عين خلاصه بودن چطور همهی نيازهايتان را تمام و کمال برطرف میکند.
تور چند بار مهمانمان کرد. شب سال نو در يک رستوران بسيار عالی در سالزبورگ مهمانشان بوديم، سيزده بهدر در هايدپارک مهمان بساط پيکنيک و در مونتکارلو شام مهمانشان بوديم. هر وقت رئيس بزرگ بدون چپق کيفش کوک بود (که کم پيش نمیآمد) برايمان بستنی میخريد و ما هم ذوق میکرديم. به اعتقاد من در اجرای تور هيج جای کار نمیلنگيد. اگر تاخيری هم رخ داد به علت پيشامدهای غير مترقبه بود، مثلاً آنجا که پليس در آلمان دو سه ساعتی معطلمان کرد. آژانس ايوار که برگذار کننده تور بود تجربه پنج شش سالهی برگزاری چنين تورهايی را دارد و به آن درجه از مهارت رسيدهاند که اشتباهی نکنند.
من از فرودگاه وين همان اول سفر کتابی هشتصد صفحهای خريدم به نام «Europe» از انتشارات DKی انگليس به قيمت 30 يورو. اين کتاب يک راهنمای بسيار عالی توريستی است و برای همه شهرهای مهم اروپا (از هر کشور هشت دهتا شهر) نقشه شهر، جاهای ديدنی و ساعاتی که باز هستند، ايستگاههای مترو، رستورانهايی برای غذا خوردن، بعضاً نقشههای تفضيلی محلههای مشهور (مثلاً سوربون پاريس) و بسيار نکات ريز و درشت ديگر را آورده بود. هر شهر میرسيديم کتاب را باز میکردم و برنامهای برای چند روزی که آنجا بودم میريختم و بسمالله.
علی هاشمی يا به عبارتی همان رئيس بزرگ بدون چپق، تور ليدر بسيار خوبی بود. هرچند خودش میگفت فقط مجری تور است و اين تور، ليدر که ملت را بگرداند و بگويد اينجا چيست و چه کردهاند ندارد ولی باز هرجا میرسيديم چند جايی پيشنهاد میکرد که در نقشههای توريستی نبودند ولی هر کدام بسيار ديدنی بودند. حقيقتش علی بسيار بيشتر از وظيفهاش برای راحتی مسافرانش تلاش میکرد و فکر کنم هر وقت برسد خانهاش دو هفته تخت بگيرد بخوابد، آنقدر که خودش را خسته کرد. يکی از مهمترين يادگارهای اين سفر برای من آشنايی با علی هاشمی و خانمش صفورا بود که اميدوارم تمام زندگیشان همينطور همديگر را دوست داشته باشند و خوشبخت باشند.
بالاخره روزی يک چپق پيدا میکنم برايش میفرستم که بشود رئيس بزرگ.
والسلام
دمنوشت: محض اطلاع عرض شود آژانس ايوار امسال تابستان و عيد سال بعد هم همين تور و چند تور مشابهش را برگزار خواهد کرد. میتوانيد سری به سايتشان بزنيد و عضو خبرنامهشان بشويد.
برگشتيم. بعد از پيمودن هفدههزار کيلومتر با هواپيما و کشتی و اتوبوس، برگشتيم. نمیدانم چه احساسی بايد داشته باشم، انگار آليس بودهام و پا به ديار عجايب گذاشته بودم و الان زير درخت از خواب بيدار شدهام. اين سفر مانند يک وقفه بود در زندگی. يک وقفه که در آن بازه به هيچچيز جز جايی که بودم و کاری که میکردم فکر نمیکردم و الان که برگشتهام حس میکنم زندگی از همانجايی که رهايش کرده بودم ادامه دارد، حتی کمی ازش عقب ماندهام و مدتی بايد بدوم.
سفر به گونهای بود که در مدت کوتاه حجم بسيار بسيار عظيمی اطلاعات کسب میکرديد، از جاها، آدمها، شهرها، دشتها، درياها و حتی خودمان. برای آدمی مثل من که ولع ديدن دارد و فهميدن مسافرت اين چنينی فرصتی بینظير بود. صبح زود کولهپشتيم را برمیداشتم و تمام روز راه میرفتم و شب خسته برمیگشتم هتل، گهگاه قبلش کافینتی پيدا میکردم بخوانم در دنيا چه خبر است. فکر میکنم مدت زيادی لازم داشته باشم آنچه که ديدم و شنيدم را بفهمم، حلاجی کنم. چند روز زمان مدت بسيار کوتاهی برای شناختن يک شهر يا فرهنگ است ولی باز همان چند روز برای لمس واقعيتها و اصول يک فرهنگ غنيمت بود. بعيد نيست در آنچه که دريافتم و نوشتم خطاهايی عظيم وجود داشته باشند ولی هر از گاهی بلندبلند فکر کردن هم چندان ايرادی ندارد.
الان که به اين يکماه فکر میکنم میبينم آنچه که از همه بيشتر به يادم مانده است نه ساختمانهای عظيم و يا عجيب است، نه کوچههای تنگ و باريک و اتوبانهای پهن، نه خوردهها و چشيدهها؛ آنچه به يادم مانده است انسانهاست، انسانهايی که میشناختم يا نمیشناختم و يا آنجا شناختم و يا هرگز نفهميدم که بودند. لبخند آن مرد آلمانی که آدرس میداد، دوستانی که در وين و يا لندن ديدم، آرامش نگاه آن مامور موزه که کمکم میکرد بفهمم آنجا به اسپانيايی چه نوشته است و دهها کس ديگر که ديدم و يادشان در خاطرم حک شده است. چيز ديگری هم بسيار روشن يادم است، حسی که هر شهر برايم زنده میکرد، آرامشی که زوريخ داشت، هيجانی که بارسلونا داشت، تجملی که مونتکارلو داشت، ترسی که برلين داشت و...
ميان آن همه فرهنگ متفاوت و آدمهای جديد بيشتر در مورد خودم، خودمان فکر میکردم. بيشتر مقايسه میکردم، بيشتر میفهميدم که ما چه هستيم و حتی چه بوديم و چه خواهيم شد. برايم عجيب بود که در آن قاره سبز خودم و خودمان را بهتر بشناسم. نمیدانم، شايد اين هديه پنهانی سفر است. واقعيت اين است که ديدن بسيار متفاوت از خواندن است. کمتر کسی میتواند آنچه که از ديدن میفهمد را با نوشتن منتقل کند. بايد ديد، ديد، ديد.
تهران که برمیگشتيم از هواپيما شهر را تماشا میکردم. آسمان صاف بود و از ارتفاع چند هزارمتری میشد همهی شهر را يکجا ديد. همهجای شهر را نور چراغها روشن کرده بود و تابلوی زيبايی خلق شده بود. فکر میکردم برگشتن به وطن چه حسی بايد داشته باشد؟ خوشحال باشم يا ناراحت؟ بخندم يا بگريم؟ نمیدانستم و هنوز نمیدانم. عصر رفتم گشتی بزنم، ساکت بودم، نمیتوانستم به هيچچيز فکر کنم و يا هيچ احساسی داشته باشم. نه عشق، نه نفرت، نه دلگيری، نه خوشحالی. اين اواخر هر وقت میروم تبريز هم همينطور است، هيچ احساسی ندارم. شب هموطنی چنان گلگير ماشين را خرد کرد که گمان نکنم هيچوقت مثل روز اولش بشود، چه خيرمقدمی.
طولانی شد، اين اواخر يادداشتها طولانی شدند. طولانی نوشتن را دوست ندارم ولی چارهای نداشتم. اميدوارم آنچه که در اين يکماه نوشتم توانسته باشد گوشهای از احساساتم را منتقل کند.
دمنوشت: آشپز عزيز، شعلههای آتش را ديدم که اطرافم زبانه میکشيدند ولی نمیدانم خام ماندم، پختم يا سوختم. آن را بايد ديگران بگويند، ولی گمانم تازه شديم خام.
دمنوشت دوم: دلم میخواست عکس بگذارم، عکس هم زياد گرفتهام ولی واقعاً نه فرصتش بود و نه امکاناتش. میخواهم فتوبلاگی کنار همين وبلاگ راه بياندازم عکسها را آنجا بگذارم. کمی وقت میخواهد که آن را هم سعی میکنم جفت و جور کنم.
دمنوشت آخر: يادداشتهای اين سفر را اينجا جمع کردم. يکی از شاخههای آرشيو موضوعی اين کنار است.
سر راه رم چند ساعتی در فلورانس بوديم. میفرمايند نيمی از آثار باستانی جهان در ايتاليا است و نيمی از سهم ايتاليا در فلورانس. قبلا فلورانس آمده بودم و مجسمه داوود را ديده و از ششصد و خردهای پلهی کاتدرالش بالا رفته بودم. بقيه هم کليسا بودند و موزه و ترجيح دادم در کوچهها قدم بزنم و ملت را تماشا کنم. همهچيز شهر بوی کهنگی میداد.
در رم مانند رمیها رفتار کن. يعنی هيچ چراغی مهم نيست، میخواهد سبز باشد، قرمز باشد، آبی باشد. اصولا ما ايتاليا را بررسی کامل فرموده بوديم فلذا بيشتر در پيازاهای مشهور و زيبای رم روز را شب کرديم، يک ساعتی در پيازا ناوونا، ميدان محبوبم نشستم کار نقاشان را تماشا کردم.
آمديم برويم واتيکان يکبار ديگر زيبايی کاتدرال سنپيترو را تحسين کنيم ديديم خبری است و پاپ سخنرانی میفرمود. کمی به بيانات متين پاپ گوش فرا داديم ولی چون آلمانی و ايتاليايی حرف میزد هيچ نفهميديم. داخل هم نشد برويم.
به کلوزيوم سلام نظامی داده تشريف برديم از اولين مرکز خريد تاريخ در همان حوالی بازديد به عمل آورديم. گويا چند هزار سال قبل آنجا همهچيز میفروختند. يک دو سنتی تقديم چشمهی عشاق کرديم که باز هم گذارمان به رم بيافتد که آگاهان میگويند اعتقاد عمومی بر آن است. رم شهر زيبايی است ولی کمی شلوغ و کثيف است. آنجا زندگی جريان دارد ولی هيچ معلوم نيست چطوری است که سنگ روی سنگ بند است.
اين ملت به چيزی به نام حريم خصوصی معتقد نيستند. آنقدر بلند حرف میزنند که رهگذران اين طرف خيابان که سهل است آن طرفیها هم باخبر میشوند اينها از چه صحبت میکنند. از دست اسپانيايیها شاکی بوديم گير از آنها بدتر افتاديم. سرمان رفت.
از رم رفتيم ميلان و امروز صبح پرواز کرديم به وين و الان در سالن ترانزيت فرودگاه وين نشسته با ابلهانهترين کيبورد دنيا وبلاگ بهروز میکنيم. امشب برمیگرديم وطن.
سر راه نيس تشريف برديم به قلعهاي به نام كاراكاسون در تقريبا مركز فرانسه. اين قلعه يك قلعه عظيم و واقعي بود، يعني از اين قلعههايي نبود كه ميگويند آقا اينجا يك زماني ديوار بوده آنجا برج و بارو. اين قلعه گويا محل مورد علاقه ملت فيلمساز نيز هست و تا آنجا كه ما فهميديم رمز (راز؟) داوينچي و رابينهود و بسيار فيلمهاي قرون وسطايي ديگر را اينجا فيلمبرداري كردهاند. نكته جالب ديگر اين بود كه ملت داخل قلعه زندگي ميكردند و مغازه داشتند و ماشين و غيره.
نيس واقعا شهر زيبايي است. آرام و پر از ملت پولدار با مقادير متنابهي قايق تفريحي. خط ساحلي مربوطه را متر كرديم و با آسانسور به پاركي كه آن بالا داشتند رفتيم و يك ساعتي هم در بازار مكاره عتيقه فروشانش چرخيدم و از قيمتها بسي بسيار سرمان سوت كشيد. يك چند عدد موزه داشت، راهمان ندادند كه ما دوشنبهها تعطيل هستيم. هوا آنقدر خوب نبود كه ملت بروند شنا كنند و آنها هم كتاب برميداشتند ميآمدند ساحل مينشستند ميخواندند يا دست محبوبشان را ميگرفتند اوج و فرود موجها را تماشا ميكردند. خلاصه شهر لوكسي بود.
ولي از آن لوكستر مونتكارلو بود. به پيشنهاد رئيس بزرگ بدون چپق تشريف برديم موناكو. مملكتي در پنجاه كيلومتري نيس با مساحت دو كيلومتر مربع و جمعيت سي و پنج هزار نفر. ولي چه اشرافيتي، جايي بود متفاوت از هرجا كه ديده بوديم. شهر ساحلي بود ولي ساختمانها پنج ده طبقه. در ويترين بنگاه املاك، خانه ديديم متري بيست ميليون تومان. كازينو مونتكارلو را كشف فرموديم كه تا آنجا ما ميدانيم لوكسترين كازينوي دنياست. داخلش راهمان دادند و ما هم من باب تشكر (فقط من باب تشكر) چند يورويي خدمتشان باختيم. ميز كناري يك مرد تركيهاي در عرض يك ربع يك مليون و صد هزار يورو باخت، آخر سر هم خندان رفت بيرون. تازه پنج هزار يورو هم انعام داد و ما كمي شاخ درآورديم. ماشينهايي ديدم كه هنوز بين علما اختلاف است كه چه بودند. منظور اصلا اوضاع آنجا به گونه ديگري بود و بايد ديد تا فهميد.
آخر شب هم رئيس بزرگ بدون چپق در يك اقدام بشردوستانه ماكاروني خريدند و با كمك كپسول اكبرخان راننده پختند و خورديم و حظ فراوان برديم كه چه شبي و چه مونتكارلويي.
الان رم هستيم.
دمنوشت: چپق يافت نشد كه اسم اين رئيس را كوتاه كنيم. فلذا زين پس صدايشان ميكنيم رئيس بزرگ كماكان بدون چپق.
دمنوشت دوم: شنبه بر ميگرديم، راحت ميشويد.
امروز بارسلونا بوديم. هر چقدر از زيبايی و شادابی شهر بگويم کم گفتهام. در اين شهر زندگی جريان داشت؛ يک بندر سرسبز و آباد که به فرموده آگاهان هيچ از مادريد کم ندا