گفتند تازه اين روبه‌راه شده‌اش است. فکر کردم پس عجب چيزی بوده. از بيست تا پله که بالا می‌رفتی دست راستت سر و وضع معقولی داشت، چند ميز و صندلی و يک سن جمع و جور. دست چپ عالمی داشت. چند رنگ اتاق‌های تودرتو که هر کدام کف‌اش مخده‌ای، بالشتکی، شطرنجی گذاشته بودند و ملت عين مهمانی‌های سنتی خودمان دور هم نشسته بودند و آبجو می‌زدند. غذاهای بار هم همه علف‌خواری بود، چی انتظار داشتی؟ ساعت نه يک مکزيکی گيتار زد و بعد دختر کوچولويی آمد گفت اين آقا دارد می‌رود مکزيک. پول بليط را دارد، گير پول ماليات بليط است، بعد يک کلاه برای انعام گرداند. حوالی ساعت ده سه نفر رفتند روی سن که برنامه‌ی خودشان را اجرا کننده. اسمش يک چيزی شبيه «جاز از نگاه فلسفه» بود. باور کن همين بود. بين سه‌تاشان پيرمرد گيتاريست بامزه‌تر بود، کمی در هپروت بود و يک طوری نگاه می‌کرد انگار اصلاً در جريان اهميت فلسفه نبود. بيرون بار فرخ گفت وقتی بلند می‌شديم همان پيرمرد خيلی مظلومانه گفته بود نرويد. آخر از کل جماعت فقط ما مثل آدم برگشته بوديم گوش می‌کرديم.

دم‌نوشت: جای بار؟ چون کشف فرخ است از خودش بپرسيد. البته قبل از اينکه برگردد پاريس.


مونترال چه خبر؟ سلامتی‌. زياد خبر ندارم. آدم‌ها مشغول کار و بارشان هستند. البته می‌دانم بهار آمده است، يک ماهی می‌شود که بهار آمده است. آن اواسط هوا بفهمی نفهمی بهشتی شد. يعنی نه سرد نه گرم. اين هفته باران گرفت و عصرها کت سبکی دم دست باشد خوب است چون باد اين شهر شوخی بردار نيست. امشب با همسايه‌های جديدم آشنا شدم. يکی‌شان به نمايندگی همه آمده بود از لای بوته‌ها زل زده بود بهم. گفته بودند چون نزديک کوه يا همان تپه هستی راکون زياد خواهی ديد. خب ديدم و از آشنايی‌شان بسيار خوش‌وقت شدم. سنجاب‌ها هم سلام می‌رسانند. کيفی دارد وقتی می‌بينی يکی‌شان مثل فشنگ از پشت خانه خودش را می‌رساند بالای درخت، آخر اصلاً کسی با تو کاری دارد مگر؟ يک دوچرخه خريدم. هر روز منتظرم عصر بشود بروم برای خودم بگردم. محله‌های سرسبز مونترال و کنار رودخانه و خيابان‌های شلوغ وسط شهر و بندر قديمی و خلاصه هر جا که هوس کنم. فستيوال‌های مونترال آرام آرام بايد شروع بشوند. گمانم اول فستيوال جاز است و بعد فرمول يک و يک قطار فستيوال توريست‌خفه‌کن. يکی هم امروز شنيدم: فستيوال آبجو. خلاصه زندگی مثل همه‌جای ديگر در جريان است.


پاتريک قد بلندی دارد. يعنی قبل از اينکه به فکر آدم برسد که همکار من است قد بلندش جلب توجه می‌کند. کلاً ماشاالله‌ای دارد و موهايش را از ته می‌زند و به جای موهايش کلاه بيسبال دارد. يک ته‌ريش بور هم دارد و يک گردن‌بند شبيه تسبيح. لباس‌هايش هم هميشه راحت و گل و گشاد. حالت پيش‌فرض صورتش تعجب است؛ يعنی پاتريک يا مقاله می‌خواند يا تعجب می‌کند يا با حوصله بحث می‌کند. مونترالی است. مادرش فرانسوی بوده و ريشه پدرش به ايرلند می‌رسد. زبان مادری‌اش فرانسوی است ولی دبيرستان انگليسی رفته است و بالاخره معلوم نيست کدام‌ يکی زبان دومش است. هميشه هم همين حوالی مونترال بوده و اصلاً شبيه امثال من دربه‌در محسوب نمی‌شود. از لحاظ فکری سالم‌ترين انسانی است که تا امروز ديده‌ام، گمانم حتی اين سر دنيا که همه‌چيز برای انسان بودن مهيا است باز اين همه انسان بودن کار سختی است. در اين شش ماه بسيار کمکم کرده است برای فهميدن اين که قضيه از چه قرار است. اين روزها هم که برای فرانسه ياد گرفتن کمکم می‌کند، هر چند گاهی به خاطر لهجه‌ی کبکی‌اش به مشکل برمی‌خوريم. در ضمن در مورد هاکی هم صحبت می‌کنيم و حين بحث من بيشتر از خودش هيجان‌زده می‌شوم، انگار که اصلاً چيزی حاليم است. يکی از سرگرمی‌هايمان پيدا کردن چطور شد که اين طور شد است، يعنی چطور بالاخره به برخورد تمدن‌ها رسيديم، البته هنوز پيدايش نکرديم ولی من يقين دارم نزديک هستيم. به خاطر خيل عظيم هم‌وطنان مقيم دانشگاه ايران و ايرانی‌ها را بسيار خوب می‌شناسد و فقط يک گوشه‌هايی از شمال غربی کشور را نمی‌شناخت که طبعاً الان مسأله حل شده است.
پاتريک عقايد جالبی دارد که به گمانم می‌شود کمی به حداقل طبقه‌ای از جوانان اينجا تعميم داد. اين حضرت اصلاً وطن‌پرست نيست. می‌گويد کانادايی مفهوم ندارد، تو اينجا بالاخره به جايی وصل هستی و هيچ‌کس نمی‌گويد من کانادايی هستم، بالاخره ريشه‌ات به جايی می‌رسد. می‌گويد برايش معنی ندارد بگويند به نام کانادا برو جايی بجنگ. به نام صلح يا آزادی البته ولی به نام کانادا؟ آدم بسيار صلح‌طلبی است. سيستم نسبتاً سوسياليستی کانادا (سوسياليستی در قياس با آمريکا، نه اروپا) را بسيار معقول‌تر از جنگ حيات در آمريکا می‌داند. خيلی بها می‌دهد در هر جامعه‌ای طبقه‌ی پايين چطور گذران زندگی می‌کند. زياد بحث می‌کنيم سر اينکه کدام سيستم درست‌تر است، کانادا با گام‌هايی کوچک به جلو که تمام طبقات با هم حرکت می‌کنند يا آمريکا که شتابان پيش‌ می‌رود و بسياری در کوتاه‌مدت از طبقات پيش‌رو جا می‌مانند. در کل منتقد جدی سياست‌های آمريکا است و خوشحال است کانادا در برخی مسايل راهش را جدا می‌کند. می‌گويد کانادا وجدان آمريکا است، با خنده ادامه می‌دهد که ما نظر می‌دهيم اين کار بد است، بعد اگر آمريکا رفت انجامش داد به هر حال ما گفتيم. می‌گويد کانادا کشور کوچکی است، درست که پهناور است ولی سی ميليون جمعيت برای شروع هيچ کاری در زمين به اين وسعت کافی نيست. راست هم می‌گويد، همه چيز اين کشور تحت سلطه برادر بزرگ‌تر است. من هر از گاهی می‌گويم کانادا يکی از ايالات است، فقط خودش خبر ندارد. پاتريک می‌گويد ما در کانادا هيچ کاری را شروع نمی‌کنيم، صبر می‌کنيم آمريکايی‌ها شروعش کنند. دشمن قسم خورده‌ی کليسا است، می‌گويد اين امپراطوری بايد حذف شود. از آن بالا پاپ شروع می‌کند می‌رسد به کشيش مظلوم کليسای بغل‌دست دانشکده، که مردم نبايد به اين‌ها نياز داشته باشند و اين‌ها فقط بلدند قصرهای مجلل برای خود بسازند و نه به دنيای مردم خيرشان می‌رسد نه به آخرتشان و غيره، منظور در اين باب هميشه در حال وحدت متقابل هستيم. شايد تنها جايی که راديکال است همين حوزه دين و مذهب باشد. گمانم خدا را هم چندان به رسميت نمی‌شناسد، يا چه می‌دانم، اصلاً به من چه؟
خلاصه پاتريک يک همچو آدمی است.


حسام موهايش وزوزی است، شايد هم فرفری، دقيق نمی‌دانم. يکبار گفت جزو انجمن فرفری‌های اورکات است. هم‌قد خودم است، کمی تپل‌تر. يک پالتوی سياه بلند دارد که وقتی تنش است حسابی متشخص می‌شود. در دانشکده هم‌دفتری هستيم. گمانم سه ماهی است که درگير نوشتن پايان‌نامه است و هنوز اکثر کارش مانده. آن روز چند نفری حساب کرديم اگر با همين سرعت پيش برود بيست و چهار سال بعد تمامش می‌کند. هر وقت می‌پرسم چرا نمی‌نويسی می‌گويد چون خيلی از کار باقی مانده. حالا اين‌ها مقدمه بودند برای اصل مطلب. حسام راهنمای خوبی است. نه برای کارهای احمقانه‌ای مثل کاغذبازی‌ها و روال اداری که هر بنده خدايی راهگشا است. لذات زندگی را خوب می‌شناسد. غذا، نوشيدنی، شب، خريد، رستوران، بار، آدم‌ها و هزار چيز ديگر. خوش سليقه است، در سه سالی که در اين شهر بوده تمامش را بالا پايين کرده است. مهم اينکه حوصله دارد توضيح دهد. هر بار چيزی بپرسی حداقل يک ربع برايت می‌گويد، شأن نزول، تاريخچه، علل سقوط سلسله ماقبل، اهداف و دستاوردها، چگونگی استعمال، خطرات پيش‌رو و خلاصه هر چيز لازم يا نالازم که در مورد هر چيز مهم يا غير مهمی بايد بدانی. خوش‌شانسی من پيدا کردن آدمی مثل او بود که آن قسمت آزمايش و خطا را نيازی نيست رد کنم و هزار طعم و بو بشنوم که شايد زمان زيادی می‌برد پيدای‌شان کنم يا نکنم.


هميشه يکی از آرزوهای ريزه‌ميزه‌ام خواندن مجله‌ی نيويورکر بود. اروپا هميشه چشمم دنبالش بود ولی با آن نگاه سرسری پيدايش نمی‌شد. اينجا هم بدون اينکه زياد جدی دنبالش باشم لای مجله‌ها پی‌اش بودم، منتظر بودم خودش خبرم کند. امروز بالاخره در يک مطبوعاتی بر خيابان سنت کاترين پيدايش کردم و کيفور خريدم. شماره‌ی داستان زمستانش است و همان اول نوشته بود داستانی از جومپا لاهيری دارد. از زير باران بی‌موقع مونترال در رفتم به کافه‌ای و نشستم همان داستان را خواندم، ذوق کردم از خواندنش و ته دل يادی از اميرمهدی حقيقت کردم که لاهيری را به همه‌مان شناساند. خلاصه يکی ديگر از آن ريزه‌ميزه‌ها به همين سادگی برآورده شد. روزمرگی است ديگر.


در فيلم‌فروشی‌ها زياد گيج نمی‌شوم. اصلاً هيچ‌وقت نشد سينما را زيادی جدی بگيرم، هر چقدر هم که تلاش کنم. آهنگ‌فروشی‌ها کمی گيج‌کننده‌تر هستند. نيم ساعت اسم خواننده‌ها را می‌خوانی و دريغ از يک اسم آشنا و فکر می‌کنی چقدر صدای خوشايند لا‌به‌لای‌شان بايد باشد. اولين باری که به کتاب‌فروشی رفتم -نه به عنوان يک توريست- واقعاً نگران شدم. احساس کردم خلع سلاح شده‌ام. ايران چشم روی کتاب‌ها می‌گرداندم و راحت يکی را انتخاب می‌کردم و ورق می‌زدم، اينجا نمی‌شود. نه ديگر چشم عنوان‌ها را سريع می‌خواند، نه نام ناشر کمکی است، نه مترجمی در کار است، نه حتی کيفيت چاپ چيزی می‌گويد. بار اول آشفته بيرون آمدم. حالا يکی دو ماه گذشته و بهتر شده. می‌روم اينديگوی نزديک دانشکده. فهميده‌ام در اين کتاب‌فروشی عريض و طويل دوطبقه چی را کجا گذاشته‌اند، عامه‌پسند‌ها کجا هستند، تاريخی‌ها کجا، فلسفی‌ها کجا، رمان‌ها کجا. می‌دانم آن قسمتی که دوست دارم کجاست. حتی اين اواخر جرأت به خرج می‌دهم بعضی کتاب‌ها را ورق می‌زنم، از ديدن کتاب‌های آشنا خوشحال می‌شوم و حتی بخش‌های محبوبم را پيدا می‌کنم و می‌روم در استارباکس‌شان، همان طبقه دوم با قهوه وانيلی که تازه کشف کردم می‌خوانم. البته در ورودی نوشته‌اند کتاب‌هايی که نخريده‌ايد را نياوريد داخل کافه، ولی کسی کاری به کارم ندارد. هنوز نخواستم کتابی بخرم، فکر می‌کنم هنوز زود است، وقت زياد دارم، چه خوب چهل پنجاه سالی وقت دارم.


صبح اولين دانه‌های برف را ديدم. يعنی اول يکی‌شان روی بينی‌ام نشست و بعد ديدم‌شان آرام آرام. کمی باريدند و بعد به همان سرعت که پيداشان شده بودند گم شدند. چند روز است همين نزديکی يک کبابخانه‌ی ترکی پيدا کردم. بساطی دارند درست کنار شيشه‌ی پياده‌رو که خانمی می‌نشيند نان بورک و لاهماجون را باز می‌کند روی سينی و می‌پزد و ادويه و باقی‌اش را می‌زند و گردش می‌کند که بيايد روی ميزم. عاشق غذاهای خانگی‌شان شده‌ام. با ذوق به ترکی حرف زدن او و بقيه آدم‌های آنجا گوش می‌کنم که از روزمرگی‌هايشان می‌گويند برای هم سر ظهر که من می‌روم و خلوت است. می‌ايستم بعد از حساب و کتاب باهاشان حرف می‌زنم که چه دوست دارم ترکی استانبولی را و آن‌ها هم باور نمی‌کنند هيچ‌وقت ترکيه زندگی نکرده‌ام و می‌گويم آرزويم است چند سالی بمانم استانبول. امروز ظهر هوس کرده بودم به ترکی آن‌ها بنويسم. بعد از ظهر کتابم را برمی‌دارم می‌روم کافه‌ی روبرو دانشکده و نمی‌دانم چرا از همان روز اول قهوه‌ام را در ماگ‌های رنگارنگ می‌دهند بهم، به جای آن ليوان‌های پلاستيکی مسخره‌ی معمول. دارم دن آرام می‌خوانم، به ترجمه شاملو. چند سال قبل دست گرفته بودم بخوانم سر پنجاه صفحه کنار گذاشته بودم که شايد آن‌قدر حوصله نداشتم. حالا هر صفحه را با لذت می‌گذرانم که چه وصف کرده نويسنده و چه اعجازی دارد نثر شاملو و برايم فرق نمی‌کند آن‌چه لذت‌بخش است کار شولوخوف است يا شاملو. تنهايی کمی خسته‌ام کرده است، آدم‌ها هستند دور و اطراف برای حرف زدن از هوا و سرما، خودت منظورم را می‌دانی که چه خسته کرده است. به نظرم اين صفحه‌ی سياه و سفيد دارد فرق می‌کند. ديگر از روزمرگی فراری نيستم. بالاخره بايد روزمرگی‌هايت را بگويی، اگر دوست نداری به کسی بگويی پخش‌شان می‌کنی لای سطرهای نوشته‌ات.


زياد کتاب می‌بينی دست‌شان، من که در آن يک نگاه زياد سر در نمی‌آورم چه می‌خوانند. کتاب‌ها هميشه قطع پالتويی هستند، شايد کمی کوتاه‌تر، و هميشه کلفت و خلاصه طوری که خوش‌دست هستند و می‌شود با يک دست نگهش داشت و با دست ديگر دو لبه‌ی مانتو يا کت را به هم نزديک کرد و منتظر اتوبوس ماند، يا صبر کرد دوستی برسد يا در کافه گوشه‌ای کز کرد و تکه‌ای از يک‌ ساعت استراحت ظهر را به کتاب گذراند. تو بگو قشر خاصی هستند، نه، از سياه و سفيد و چينی و پير و جوان و راننده اتوبوس و استاد دانشگاه و خلاصه همه‌جور.


خوب است در قوانين ساختمان محکم نوشته‌اند نگهداری حيوانات ممنوع، آن‌قدر محکم که می‌خواستم بپرسم شمعدانی هم جزوش هست خانم؟ حالا نمی‌دانم قضيه چيست ولی هميشه حداقل بيست درصد از سرنشينان آسانسور مشغول بو کردن آدم هستند. به حمدالله آن‌قدر هم تيپ‌هايشان متنوع است که تا امروز از يک نژاد دو بار نديدم. از گلوله کامواهای سفيد که سه نقطه سياه دارند سر تا ته که دوتايش چشم است و آن يکی هم نوک دماغ خيس‌شان بگيريد تا آن خال‌خالی‌های باريک و هر از گاهی هم بولداگ‌هايی که ياد چرچيل می‌اندازند آدم را. يک جفت هستند عاشق‌شان شدم که بيشتر شبيه گرگ هستند تا سگ، با صاحبشان دوست شدم اين دو تا تحويلم بگيرند. يک پاکستانی هم هست اينجا که هر وقت اين‌ها را می‌بيند کم مانده برود بچسبد به سقف آسانسور. حالا بنشين غصه بخور مگر می‌شود يک چنين جايی يک گربه‌ی لوس آورد، يک‌بار در برود راهرو، ساختمان کن‌فيکون می‌شود.


باران می‌آيد ولی برای‌شان فرقی نمی‌کند. آن‌طرف راهپيمايی ضد جنگ‌شان را برگزار کرده‌اند خيس خيس. اين طرف کيسه‌های بزرگ به دست از تامی می‌روند به گپ و از آن‌جا به زارا و بعدش هم شايد هم دولچه‌گابانا، خيس خيس. دوتا دوتا راه می‌روند و با هم حرف می‌زنند، بلند بلند می‌خندند و عاشق می‌مانند، خيس خيس. بعضی‌هايشان هم می‌آيند داخل کافه ميزهای کناری. شايد شانس بياوری منظره يک بوسه فرانسوی هم بشود پشت‌زمينه‌ی قهوه‌ی داغت.


خانه‌ی تازه خوش است، جايی برای چند سال ماندن است. محله‌اش آرام است، خيابانی عريض، درخت و خانه‌های خوش‌نما و رنگارنگ. دو خانه آن طرف‌تر يک سالن عروسی مانند است که گمانم برای يهوديان است. کمی آن‌طرف‌تر چند خانه هست با حياط بزرگ و درخت‌های سبز تا نارنجی که هر روز اگر چند دقيقه مقابل‌شان نايستم روزم روز نمی‌شود. همسايه برج روبرويی بالکنش را پر از گلدان کرده است و من ناديده هر روز ياد گلدان‌های مريم می‌افتم. هر روز گوشه‌ی تازه‌ای پيدا می‌کنم. امروز سر راه کافه‌ای ديدم سفيد با گل‌های قرمز، نشانش کردم برای قهوه‌ای. دوست دارم شب تا نيمه‌شب نشسته‌اند در کافه‌های محبوب‌شان. شهر را رنگارنگ می‌بينم و آن سکوت جايش را به تحسين می‌دهد آرام آرام. بايد فرانسه ياد بگيرم که حيفم می‌آيد حرف نزنم با مردم، نفهمم چه می‌گويند، به چه می‌خندند. اين طرف‌ها سنجاب زياد است، به‌خصوص اگر محله آرام باشد از درخت‌ها پايين می‌آيند، لای چمن‌ها می‌گردند و از ديوارها بالا می‌روند. سوار اتوبوس بودم يک راسوی چالاک هم ديدم، از آن‌ها که سياهند و خط سفيدی از دم تا سر دارند. می‌گويند بيرون شهر راکون زياد هست. يک خيابان بالاتر از خانه کوه سرسبزی هست، البته اين‌ها بهش می‌گويند کوه؛ به نظر من تپه است. جان می‌دهد برای پياده‌روی و دوچرخه‌سواری. شايد آن‌جا راکون باشد.


قضيه فقط باور کردن است. باور اينکه پس اين‌طور است و لابد بعدش هم بايد بگويی هوووم. اين ممکن است هر لحظه‌ای پيش بياد يا تکرار شود. شايد وقتی مثل اين فرنگی‌ها يک چيزکی تپاندی در گوش و آهنگ گوش می‌کنی، از پنجره اتوبوس مغازه‌های باز را می‌شماری. شايد وقتی هاج و واج ماندن دانشجوی چينی را می‌بينی که انگار يک کلمه از حرف‌های استاد فلسطينی را نمی‌فهمد. شايد هم وقتی بالاخره در خانه می‌نويسی و از آوارگی خلاص شدی، گيرم بوی کتلتی که آنجل پخته بعد از سه چهار ساعت هنوز خفه می‌کند. من انگار باورم دارد می‌شود. پس اين طور می‌شود روزمرگی تمام می‌شود، يا شروع می‌شود. به هر حال گمانم باز از سر نو.


يکی از هزار قيم يک کتابچه داد بهم. کتابچه‌ی توريستی مونترال. انگار گم‌شده‌ام را پيدا کردم. آنقدر پافشاری می‌کنم که اين‌ها از رو بروند و قبول کنند من يک مسافر هستم. از روزی که از خانه بيرون آمدم به خودم قول دادم بی‌وطن باشم، هميشه مسافر. امروز به اين نتيجه رسيدم اينجا جان می‌دهد برای عکاسی. يعنی اين وجه اروپايی قضيه خروار خروار سوژه می‌دهد، زاويه می‌دهد. البته کو تا خوب شدن اين سرماخوردگی. آقای آفتاب‌گرفته هميشه می‌گويد شهرهای آن‌طرف (حالا اين‌طرف) رنگ زياد دارند برای عکاسی.
يک هم‌خانه‌ای دارم آنجل، خودم و خيلی‌ها هم همين صدايش می‌کنيم. دوست هفت هشت ساله‌ام است و با هم آمده‌ايم. دست به آشپزی‌اش هم هزار بار بهتر از من است و مهم‌تر اينکه حوصله دارد. خلاصه از حيث اين مسايل بسيار خوش می‌گذرد فقط ايرادش اين است که هی می‌فرستدم خريد، من هم هی جاخالی می‌دهم. امروز گفتند ساختمان اصلی ناهار مفتی می‌دهند. رفتيم صد نفر صف بودند و نيم ساعتی سبز شديم تا ناهار خورديم. يکی از همين قيم‌ها هر روز ناهار مفتی می‌دهد. بسيار عالی ولی فقط سبزيجات بود. ديروز هم ناهار يک جايی سبزيجات گيرم آمد. گمانم تا چند روز شروع به بع‌بع کردن کنم. درست موضوع اين ماه هزارتو گوسفند است ولی به اين‌ها چه؟ به هر حال مفت باشد کوفت باشد.


نتيجه می‌گيريم هويت همان چيزی است که در يک ورق‌پاره می‌نويسند می‌دهند دست آدم. يعنی از حدود يک ماه پيش که آن‌جا دانشجويی تمام شد تا امروز که چيزکی دادند دستم به خودم می‌گفتم در هفت دولت علاف و اخبار قسمت علوفه دنبال می‌کردم. از هويت‌مندی پيش‌آمده بس خرسند هستيم. رفتيم با هويت جديدمان حساب باز کرديم، تلفن خريديم، خيلی کارها کرديم. ما که بچه شهرستان هستيم، رفتيم بانک دهانمان باز ماند. يعنی طبق روايات خبر داشتيم قرار است چه خبر باشد ولی خب انتظار نداشتيم اين همه اکرام و تکريم را، مناسبات عين بانک ملی ستارخان تهران. يعنی آدم دلش روزی صد بار هوای وطن نکند چه کند. ابله‌ها حتی به آدم کارت اعتباری هم می‌دهند، گفتم خانم اعتبار ما کجا بود؟ البته نگفتم. خلاصه امروز را به امضا کردن گذرانديم، قراردادها، کاغذها، فيش‌ها، کلا احساس می‌کنيم آدم مهمی هستيم اين‌ همه ملت خريدار امضای‌مان هستند. اينجا برای دانشجوی بين‌المللی پابرهنه هزار قيم هست، هر کدام می‌گويند دفتر ما خانه دوم شماست و قس علی هذا. جان می‌دهند به آدم کمک کنند. نگرانم از اين همه توجه رودل کنيم. هنوز عين دهاتی‌ها به ملت زل می‌زنيم. يک نتيجه کلی گرفتم که در اينجا دخترها از پسرها هزار بار ديرتر سردشان می‌شود، وگرنه ديوانه نيستند اين همه کم بپوشند، البته... آها! از آن جهت؟ گزارش هوای امروز فراموش نشود، يک کانالی دارند در تلويزيون تمام مدت وضع هوا می‌گويد. البته احمق آن‌روز گفت باران می‌آيد و نيامد و فردا صبحش آمد. به هر حال با دلی لرزان هر روز وضع را دنبال می‌کنيم که کی قرار است قنديل ببنديم. می‌گويد اين هفته گرم است و هفته‌ی بعد سرد می‌شود. تا حالا کسی از سرماخوردگی مرده است؟

دم‌نوشت: بابت روزمرگی پيش آمده عذر می‌طلبيم.


اگر من اصرار داشتم توريست بمانم اين‌ها خيال ندارند اجازه بدهند. آن‌قدر که برای دو خط ثبت‌نام امضا و فرم و دنگ فنگ دارند، آفتابه لگن صد دست. باز هوس کردم گزارش هوا بدهم. امروز هوا صبح بادی، ظهر آفتابی، عصر ابری. يعنی صبح قايم لای کاپشن، ظهر تپانده در کيف، عصر عصبانی که مسخره کردی ما را؟ من باب برخی مسايل تشريف برده بوديم وسط شهر و کاشف به آمد اين‌ها هم برج و اين مسايل دارند. مسخره اين‌که خيلی جا خوردم، انگار انتظار داشتم همه‌جا مثل محله‌ی ما بايد فوقش دو طبقه باشد.
اين قضيه تکثر فرهنگی و مشابهات که هست امروز بر من چنان روشن شد که گمانم ديگر خاموش نشوم. يعنی قضيه اين است که نشسته بوديم در لابی دانشگاه (نمی‌دانم جز لابی چی می‌شود اسمش را گذاشت) و طبعا اول هفته اين‌ها هم هست و آن‌قدر قيافه‌های رنگارنگ و بی‌ربط و باربط مشاهده شد که سير شديم، هم‌وطن‌های عزيز هم که چه دختر چه پسر از هزار کيلومتری قابل تشخيص هستند به حمدالله، يعنی يک مليت اين همه مقاوم می‌تواند باشد؟ کل روز را به تأييد مشاهدات يک‌ساله مريم بانو که ديروز تعريف کردند گذرانديم. اين ملت زياد جدی نگرفته‌اند زندگی را. اصلا تيپ کار کردن تا سر حد مرگ ندارند. خوشند خلاصه. شهر سکوت نمی‌فهمد. يکشنبه شب همانقدر شلوغ است که جمعه عصر. با تلويزيون درگيريم. کانال‌ها يک در ميان جماعتی را نشان می‌دهند برای يک خربزه شيرجه می‌زنند در شکم هم و يک کتک‌کاری‌ای. اخبار هم که به درد خودشان می‌خورد و اگر در اين چند دنيا کن فيکون شده باشد من غافل. البته اگر شد هم بگذار بشود. گمانم اين شک ما در انتخاب کامپيوتر آخرسر به خريد يک چرتکه بيانجامد، خير پيش. يک مدت پيش به سرم زد بشوم همايون خيری شعبه‌ی کانادا، ديدم از من برنمی‌آيد. فعلا غرغر می‌کنم.


اينجا مونترال، کانادا. من اينجا، کمی خوابالو، کمی سرماخورده گمانم.
حقيقتش قرار بود بالای اقيانوس اطلس نوشته‌‌ی مبسوطی در باب وطن و اين حرف‌ها بنويسم ولی فراموش شد. بنابراين موکول می‌شود به اقيانوس اطلس بعدی.
اينجا يک طوری است، يعنی نه اروپاست و نه نيست. يکی چيزی بين اروپا و يک جای ديگر که من از آن جای ديگر خبر ندارم. کم پت و پهن است همه چيز نسبت به آن طرف اقيانوس، کمی بی‌نظم‌تر. با هر کس انگليسی حرف بزنی به فرانسه جوابت را می‌دهد و البته به زور نيم خط فرانسه‌ يادگاری چرخ زندگی می‌چرخد. خلاصه شهر ترکيبی است از تمام گوشه‌های اروپا که ديدم. البته آن‌همه احساس غريبی نمی‌کنی. همه‌جور قيافه و رنگ و پوست و سرد و گرم هست. پياده‌روی تفريح مطلوبی است.
تا اطلاع ثانوی هيچ وسيله ارتباطی ندارم، نه تلفن، نه موبايل، نه اينترنت، نه کامپيوتر. وضعيت بغرنجی است. البته شکايتی ندارم. الان هم کافی‌نتی زيرزمين دانشگاه نشسته‌ام. چيز زيادی از شهر نديده‌ام که بگويم فلان است و بهمان. ولی در اين دو روز يقين کردم جای سردی است و ابرهايش هم عينهو مملکت خودمان است. يک چيزی هم دارد که طهران من خيلی هوس می‌کردم، باد دارد. وقتی در تبريز بادخيز بزرگ شده باشی طهران هوا مثل مراسم سوگواری است. اينجا از اين لحاظ مشکلی نيست. هوا را با ماه‌ها اعلام می‌کنم. مثلا ديروز مهر بود، امروز آذر. می‌ترسم فردا بهمن باشد برف بيايد. مثل هميشه سرما خوردم. گمانم تا زمان مهاجرت از کانادا سرماخورده باقی بمانم. قحطی جا بود آمدی جای به اين سردی؟
يکی نيست بگويد اخوی ديگر توريست نيستی. به همه چيز از ديد توريست نگاه می‌کنم. مثل اين نيز بگذرد. نخير، نگذرد. به هيچ عنوان در جريان اهميت موضوع نيستم. البته به شک افتادم اصلا موضوع مهم است و آيا واقعه قابل توجه‌ای رخ داده است؟ لابد نداده. همه‌چيز به حالا يک کاری می‌کنيمش برگزار می‌شود فعلا. چون استاد مربوطه هنوز يافت نشده بيکار، به خوردن سرما و پلکيدن مشغوليم.
در باب اين وبلاگ هم هيچ ايده‌ای ندارم چطور خواهد شد. ولی يقينا تا وقتی تکليف بنده روشن نشود روال سابق اين وبلاگ نيز در شبکه موجود نمی‌باشد. زياده عرضی نيست.

دم‌نوشت: بابت تمام کامنت‌های نوشته‌ی قبل ممنون.


صفحه‌ی اول

گفتند تازه این روبه‌راه شده‌اش است. فکر کردم پس عجب چیزی بوده. از بیست تا پله که بالا می‌رفتی دست راستت سر و وضع معقولی داشت، چند میز و صندلی و یک سن جمع و جور. دست چپ عالمی داشت. چند رنگ اتاق‌های تودرتو که هر کدام کف‌اش مخده‌ای، بالشتکی، شطرنجی گذاشته بودند و ملت عین مهمانی‌های سنتی خودمان دور هم نشسته بودند و آبجو می‌زدند. غذاهای بار هم همه علف‌خواری بود، چی انتظار داشتی؟ ساعت نه یک مکزیکی گیتار زد و بعد دختر کوچولویی آمد گفت این آقا دارد می‌رود مکزیک. پول بلیط را دارد، گیر پول مالیات بلیط است، بعد یک کلاه برای انعام گرداند. حوالی ساعت ده سه نفر رفتند روی سن که برنامه‌ی خودشان را اجرا کننده. اسمش یک چیزی شبیه «جاز از نگاه فلسفه» بود. باور کن همین بود. بین سه‌تاشان پیرمرد گیتاریست بامزه‌تر بود، کمی در هپروت بود و یک طوری نگاه می‌کرد انگار اصلاً در جریان اهمیت فلسفه نبود. بیرون بار فرخ گفت وقتی بلند می‌شدیم همان پیرمرد خیلی مظلومانه گفته بود نروید. آخر از کل جماعت فقط ما مثل آدم برگشته بودیم گوش می‌کردیم.

دم‌نوشت: جای بار؟ چون کشف فرخ است از خودش بپرسید. البته قبل از اینکه برگردد پاریس.

مونترال چه خبر؟ سلامتی‌. زیاد خبر ندارم. آدم‌ها مشغول کار و بارشان هستند. البته می‌دانم بهار آمده است، یک ماهی می‌شود که بهار آمده است. آن اواسط هوا بفهمی نفهمی بهشتی شد. یعنی نه سرد نه گرم. این هفته باران گرفت و عصرها کت سبکی دم دست باشد خوب است چون باد این شهر شوخی بردار نیست. امشب با همسایه‌های جدیدم آشنا شدم. یکی‌شان به نمایندگی همه آمده بود از لای بوته‌ها زل زده بود بهم. گفته بودند چون نزدیک کوه یا همان تپه هستی راکون زیاد خواهی دید. خب دیدم و از آشنایی‌شان بسیار خوش‌وقت شدم. سنجاب‌ها هم سلام می‌رسانند. کیفی دارد وقتی می‌بینی یکی‌شان مثل فشنگ از پشت خانه خودش را می‌رساند بالای درخت، آخر اصلاً کسی با تو کاری دارد مگر؟ یک دوچرخه خریدم. هر روز منتظرم عصر بشود بروم برای خودم بگردم. محله‌های سرسبز مونترال و کنار رودخانه و خیابان‌های شلوغ وسط شهر و بندر قدیمی و خلاصه هر جا که هوس کنم. فستیوال‌های مونترال آرام آرام باید شروع بشوند. گمانم اول فستیوال جاز است و بعد فرمول یک و یک قطار فستیوال توریست‌خفه‌کن. یکی هم امروز شنیدم: فستیوال آبجو. خلاصه زندگی مثل همه‌جای دیگر در جریان است.

پاتریک قد بلندی دارد. یعنی قبل از اینکه به فکر آدم برسد که همکار من است قد بلندش جلب توجه می‌کند. کلاً ماشاالله‌ای دارد و موهایش را از ته می‌زند و به جای موهایش کلاه بیسبال دارد. یک ته‌ریش بور هم دارد و یک گردن‌بند شبیه تسبیح. لباس‌هایش هم همیشه راحت و گل و گشاد. حالت پیش‌فرض صورتش تعجب است؛ یعنی پاتریک یا مقاله می‌خواند یا تعجب می‌کند یا با حوصله بحث می‌کند. مونترالی است. مادرش فرانسوی بوده و ریشه پدرش به ایرلند می‌رسد. زبان مادری‌اش فرانسوی است ولی دبیرستان انگلیسی رفته است و بالاخره معلوم نیست کدام‌ یکی زبان دومش است. همیشه هم همین حوالی مونترال بوده و اصلاً شبیه امثال من دربه‌در محسوب نمی‌شود. از لحاظ فکری سالم‌ترین انسانی است که تا امروز دیده‌ام، گمانم حتی این سر دنیا که همه‌چیز برای انسان بودن مهیا است باز این همه انسان بودن کار سختی است. در این شش ماه بسیار کمکم کرده است برای فهمیدن این که قضیه از چه قرار است. این روزها هم که برای فرانسه یاد گرفتن کمکم می‌کند، هر چند گاهی به خاطر لهجه‌ی کبکی‌اش به مشکل برمی‌خوریم. در ضمن در مورد هاکی هم صحبت می‌کنیم و حین بحث من بیشتر از خودش هیجان‌زده می‌شوم، انگار که اصلاً چیزی حالیم است. یکی از سرگرمی‌هایمان پیدا کردن چطور شد که این طور شد است، یعنی چطور بالاخره به برخورد تمدن‌ها رسیدیم، البته هنوز پیدایش نکردیم ولی من یقین دارم نزدیک هستیم. به خاطر خیل عظیم هم‌وطنان مقیم دانشگاه ایران و ایرانی‌ها را بسیار خوب می‌شناسد و فقط یک گوشه‌هایی از شمال غربی کشور را نمی‌شناخت که طبعاً الان مسأله حل شده است.
پاتریک عقاید جالبی دارد که به گمانم می‌شود کمی به حداقل طبقه‌ای از جوانان اینجا تعمیم داد. این حضرت اصلاً وطن‌پرست نیست. می‌گوید کانادایی مفهوم ندارد، تو اینجا بالاخره به جایی وصل هستی و هیچ‌کس نمی‌گوید من کانادایی هستم، بالاخره ریشه‌ات به جایی می‌رسد. می‌گوید برایش معنی ندارد بگویند به نام کانادا برو جایی بجنگ. به نام صلح یا آزادی البته ولی به نام کانادا؟ آدم بسیار صلح‌طلبی است. سیستم نسبتاً سوسیالیستی کانادا (سوسیالیستی در قیاس با آمریکا، نه اروپا) را بسیار معقول‌تر از جنگ حیات در آمریکا می‌داند. خیلی بها می‌دهد در هر جامعه‌ای طبقه‌ی پایین چطور گذران زندگی می‌کند. زیاد بحث می‌کنیم سر اینکه کدام سیستم درست‌تر است، کانادا با گام‌هایی کوچک به جلو که تمام طبقات با هم حرکت می‌کنند یا آمریکا که شتابان پیش‌ می‌رود و بسیاری در کوتاه‌مدت از طبقات پیش‌رو جا می‌مانند. در کل منتقد جدی سیاست‌های آمریکا است و خوشحال است کانادا در برخی مسایل راهش را جدا می‌کند. می‌گوید کانادا وجدان آمریکا است، با خنده ادامه می‌دهد که ما نظر می‌دهیم این کار بد است، بعد اگر آمریکا رفت انجامش داد به هر حال ما گفتیم. می‌گوید کانادا کشور کوچکی است، درست که پهناور است ولی سی میلیون جمعیت برای شروع هیچ کاری در زمین به این وسعت کافی نیست. راست هم می‌گوید، همه چیز این کشور تحت سلطه برادر بزرگ‌تر است. من هر از گاهی می‌گویم کانادا یکی از ایالات است، فقط خودش خبر ندارد. پاتریک می‌گوید ما در کانادا هیچ کاری را شروع نمی‌کنیم، صبر می‌کنیم آمریکایی‌ها شروعش کنند. دشمن قسم خورده‌ی کلیسا است، می‌گوید این امپراطوری باید حذف شود. از آن بالا پاپ شروع می‌کند می‌رسد به کشیش مظلوم کلیسای بغل‌دست دانشکده، که مردم نباید به این‌ها نیاز داشته باشند و این‌ها فقط بلدند قصرهای مجلل برای خود بسازند و نه به دنیای مردم خیرشان می‌رسد نه به آخرتشان و غیره، منظور در این باب همیشه در حال وحدت متقابل هستیم. شاید تنها جایی که رادیکال است همین حوزه دین و مذهب باشد. گمانم خدا را هم چندان به رسمیت نمی‌شناسد، یا چه می‌دانم، اصلاً به من چه؟
خلاصه پاتریک یک همچو آدمی است.

حسام موهایش وزوزی است، شاید هم فرفری، دقیق نمی‌دانم. یکبار گفت جزو انجمن فرفری‌های اورکات است. هم‌قد خودم است، کمی تپل‌تر. یک پالتوی سیاه بلند دارد که وقتی تنش است حسابی متشخص می‌شود. در دانشکده هم‌دفتری هستیم. گمانم سه ماهی است که درگیر نوشتن پایان‌نامه است و هنوز اکثر کارش مانده. آن روز چند نفری حساب کردیم اگر با همین سرعت پیش برود بیست و چهار سال بعد تمامش می‌کند. هر وقت می‌پرسم چرا نمی‌نویسی می‌گوید چون خیلی از کار باقی مانده. حالا این‌ها مقدمه بودند برای اصل مطلب. حسام راهنمای خوبی است. نه برای کارهای احمقانه‌ای مثل کاغذبازی‌ها و روال اداری که هر بنده خدایی راهگشا است. لذات زندگی را خوب می‌شناسد. غذا، نوشیدنی، شب، خرید، رستوران، بار، آدم‌ها و هزار چیز دیگر. خوش سلیقه است، در سه سالی که در این شهر بوده تمامش را بالا پایین کرده است. مهم اینکه حوصله دارد توضیح دهد. هر بار چیزی بپرسی حداقل یک ربع برایت می‌گوید، شأن نزول، تاریخچه، علل سقوط سلسله ماقبل، اهداف و دستاوردها، چگونگی استعمال، خطرات پیش‌رو و خلاصه هر چیز لازم یا نالازم که در مورد هر چیز مهم یا غیر مهمی باید بدانی. خوش‌شانسی من پیدا کردن آدمی مثل او بود که آن قسمت آزمایش و خطا را نیازی نیست رد کنم و هزار طعم و بو بشنوم که شاید زمان زیادی می‌برد پیدای‌شان کنم یا نکنم.

همیشه یکی از آرزوهای ریزه‌میزه‌ام خواندن مجله‌ی نیویورکر بود. اروپا همیشه چشمم دنبالش بود ولی با آن نگاه سرسری پیدایش نمی‌شد. اینجا هم بدون اینکه زیاد جدی دنبالش باشم لای مجله‌ها پی‌اش بودم، منتظر بودم خودش خبرم کند. امروز بالاخره در یک مطبوعاتی بر خیابان سنت کاترین پیدایش کردم و کیفور خریدم. شماره‌ی داستان زمستانش است و همان اول نوشته بود داستانی از جومپا لاهیری دارد. از زیر باران بی‌موقع مونترال در رفتم به کافه‌ای و نشستم همان داستان را خواندم، ذوق کردم از خواندنش و ته دل یادی از امیرمهدی حقیقت کردم که لاهیری را به همه‌مان شناساند. خلاصه یکی دیگر از آن ریزه‌میزه‌ها به همین سادگی برآورده شد. روزمرگی است دیگر.

در فیلم‌فروشی‌ها زیاد گیج نمی‌شوم. اصلاً هیچ‌وقت نشد سینما را زیادی جدی بگیرم، هر چقدر هم که تلاش کنم. آهنگ‌فروشی‌ها کمی گیج‌کننده‌تر هستند. نیم ساعت اسم خواننده‌ها را می‌خوانی و دریغ از یک اسم آشنا و فکر می‌کنی چقدر صدای خوشایند لا‌به‌لای‌شان باید باشد. اولین باری که به کتاب‌فروشی رفتم -نه به عنوان یک توریست- واقعاً نگران شدم. احساس کردم خلع سلاح شده‌ام. ایران چشم روی کتاب‌ها می‌گرداندم و راحت یکی را انتخاب می‌کردم و ورق می‌زدم، اینجا نمی‌شود. نه دیگر چشم عنوان‌ها را سریع می‌خواند، نه نام ناشر کمکی است، نه مترجمی در کار است، نه حتی کیفیت چاپ چیزی می‌گوید. بار اول آشفته بیرون آمدم. حالا یکی دو ماه گذشته و بهتر شده. می‌روم ایندیگوی نزدیک دانشکده. فهمیده‌ام در این کتاب‌فروشی عریض و طویل دوطبقه چی را کجا گذاشته‌اند، عامه‌پسند‌ها کجا هستند، تاریخی‌ها کجا، فلسفی‌ها کجا، رمان‌ها کجا. می‌دانم آن قسمتی که دوست دارم کجاست. حتی این اواخر جرأت به خرج می‌دهم بعضی کتاب‌ها را ورق می‌زنم، از دیدن کتاب‌های آشنا خوشحال می‌شوم و حتی بخش‌های محبوبم را پیدا می‌کنم و می‌روم در استارباکس‌شان، همان طبقه دوم با قهوه وانیلی که تازه کشف کردم می‌خوانم. البته در ورودی نوشته‌اند کتاب‌هایی که نخریده‌اید را نیاورید داخل کافه، ولی کسی کاری به کارم ندارد. هنوز نخواستم کتابی بخرم، فکر می‌کنم هنوز زود است، وقت زیاد دارم، چه خوب چهل پنجاه سالی وقت دارم.

صبح اولین دانه‌های برف را دیدم. یعنی اول یکی‌شان روی بینی‌ام نشست و بعد دیدم‌شان آرام آرام. کمی باریدند و بعد به همان سرعت که پیداشان شده بودند گم شدند. چند روز است همین نزدیکی یک کبابخانه‌ی ترکی پیدا کردم. بساطی دارند درست کنار شیشه‌ی پیاده‌رو که خانمی می‌نشیند نان بورک و لاهماجون را باز می‌کند روی سینی و می‌پزد و ادویه و باقی‌اش را می‌زند و گردش می‌کند که بیاید روی میزم. عاشق غذاهای خانگی‌شان شده‌ام. با ذوق به ترکی حرف زدن او و بقیه آدم‌های آنجا گوش می‌کنم که از روزمرگی‌هایشان می‌گویند برای هم سر ظهر که من می‌روم و خلوت است. می‌ایستم بعد از حساب و کتاب باهاشان حرف می‌زنم که چه دوست دارم ترکی استانبولی را و آن‌ها هم باور نمی‌کنند هیچ‌وقت ترکیه زندگی نکرده‌ام و می‌گویم آرزویم است چند سالی بمانم استانبول. امروز ظهر هوس کرده بودم به ترکی آن‌ها بنویسم. بعد از ظهر کتابم را برمی‌دارم می‌روم کافه‌ی روبرو دانشکده و نمی‌دانم چرا از همان روز اول قهوه‌ام را در ماگ‌های رنگارنگ می‌دهند بهم، به جای آن لیوان‌های پلاستیکی مسخره‌ی معمول. دارم دن آرام می‌خوانم، به ترجمه شاملو. چند سال قبل دست گرفته بودم بخوانم سر پنجاه صفحه کنار گذاشته بودم که شاید آن‌قدر حوصله نداشتم. حالا هر صفحه را با لذت می‌گذرانم که چه وصف کرده نویسنده و چه اعجازی دارد نثر شاملو و برایم فرق نمی‌کند آن‌چه لذت‌بخش است کار شولوخوف است یا شاملو. تنهایی کمی خسته‌ام کرده است، آدم‌ها هستند دور و اطراف برای حرف زدن از هوا و سرما، خودت منظورم را می‌دانی که چه خسته کرده است. به نظرم این صفحه‌ی سیاه و سفید دارد فرق می‌کند. دیگر از روزمرگی فراری نیستم. بالاخره باید روزمرگی‌هایت را بگویی، اگر دوست نداری به کسی بگویی پخش‌شان می‌کنی لای سطرهای نوشته‌ات.

زیاد کتاب می‌بینی دست‌شان، من که در آن یک نگاه زیاد سر در نمی‌آورم چه می‌خوانند. کتاب‌ها همیشه قطع پالتویی هستند، شاید کمی کوتاه‌تر، و همیشه کلفت و خلاصه طوری که خوش‌دست هستند و می‌شود با یک دست نگهش داشت و با دست دیگر دو لبه‌ی مانتو یا کت را به هم نزدیک کرد و منتظر اتوبوس ماند، یا صبر کرد دوستی برسد یا در کافه گوشه‌ای کز کرد و تکه‌ای از یک‌ ساعت استراحت ظهر را به کتاب گذراند. تو بگو قشر خاصی هستند، نه، از سیاه و سفید و چینی و پیر و جوان و راننده اتوبوس و استاد دانشگاه و خلاصه همه‌جور.

خوب است در قوانین ساختمان محکم نوشته‌اند نگهداری حیوانات ممنوع، آن‌قدر محکم که می‌خواستم بپرسم شمعدانی هم جزوش هست خانم؟ حالا نمی‌دانم قضیه چیست ولی همیشه حداقل بیست درصد از سرنشینان آسانسور مشغول بو کردن آدم هستند. به حمدالله آن‌قدر هم تیپ‌هایشان متنوع است که تا امروز از یک نژاد دو بار ندیدم. از گلوله کامواهای سفید که سه نقطه سیاه دارند سر تا ته که دوتایش چشم است و آن یکی هم نوک دماغ خیس‌شان بگیرید تا آن خال‌خالی‌های باریک و هر از گاهی هم بولداگ‌هایی که یاد چرچیل می‌اندازند آدم را. یک جفت هستند عاشق‌شان شدم که بیشتر شبیه گرگ هستند تا سگ، با صاحبشان دوست شدم این دو تا تحویلم بگیرند. یک پاکستانی هم هست اینجا که هر وقت این‌ها را می‌بیند کم مانده برود بچسبد به سقف آسانسور. حالا بنشین غصه بخور مگر می‌شود یک چنین جایی یک گربه‌ی لوس آورد، یک‌بار در برود راهرو، ساختمان کن‌فیکون می‌شود.

باران می‌آید ولی برای‌شان فرقی نمی‌کند. آن‌طرف راهپیمایی ضد جنگ‌شان را برگزار کرده‌اند خیس خیس. این طرف کیسه‌های بزرگ به دست از تامی می‌روند به گپ و از آن‌جا به زارا و بعدش هم شاید هم دولچه‌گابانا، خیس خیس. دوتا دوتا راه می‌روند و با هم حرف می‌زنند، بلند بلند می‌خندند و عاشق می‌مانند، خیس خیس. بعضی‌هایشان هم می‌آیند داخل کافه میزهای کناری. شاید شانس بیاوری منظره یک بوسه فرانسوی هم بشود پشت‌زمینه‌ی قهوه‌ی داغت.

خانه‌ی تازه خوش است، جایی برای چند سال ماندن است. محله‌اش آرام است، خیابانی عریض، درخت و خانه‌های خوش‌نما و رنگارنگ. دو خانه آن طرف‌تر یک سالن عروسی مانند است که گمانم برای یهودیان است. کمی آن‌طرف‌تر چند خانه هست با حیاط بزرگ و درخت‌های سبز تا نارنجی که هر روز اگر چند دقیقه مقابل‌شان نایستم روزم روز نمی‌شود. همسایه برج روبرویی بالکنش را پر از گلدان کرده است و من نادیده هر روز یاد گلدان‌های مریم می‌افتم. هر روز گوشه‌ی تازه‌ای پیدا می‌کنم. امروز سر راه کافه‌ای دیدم سفید با گل‌های قرمز، نشانش کردم برای قهوه‌ای. دوست دارم شب تا نیمه‌شب نشسته‌اند در کافه‌های محبوب‌شان. شهر را رنگارنگ می‌بینم و آن سکوت جایش را به تحسین می‌دهد آرام آرام. باید فرانسه یاد بگیرم که حیفم می‌آید حرف نزنم با مردم، نفهمم چه می‌گویند، به چه می‌خندند. این طرف‌ها سنجاب زیاد است، به‌خصوص اگر محله آرام باشد از درخت‌ها پایین می‌آیند، لای چمن‌ها می‌گردند و از دیوارها بالا می‌روند. سوار اتوبوس بودم یک راسوی چالاک هم دیدم، از آن‌ها که سیاهند و خط سفیدی از دم تا سر دارند. می‌گویند بیرون شهر راکون زیاد هست. یک خیابان بالاتر از خانه کوه سرسبزی هست، البته این‌ها بهش می‌گویند کوه؛ به نظر من تپه است. جان می‌دهد برای پیاده‌روی و دوچرخه‌سواری. شاید آن‌جا راکون باشد.

قضیه فقط باور کردن است. باور اینکه پس این‌طور است و لابد بعدش هم باید بگویی هوووم. این ممکن است هر لحظه‌ای پیش بیاد یا تکرار شود. شاید وقتی مثل این فرنگی‌ها یک چیزکی تپاندی در گوش و آهنگ گوش می‌کنی، از پنجره اتوبوس مغازه‌های باز را می‌شماری. شاید وقتی هاج و واج ماندن دانشجوی چینی را می‌بینی که انگار یک کلمه از حرف‌های استاد فلسطینی را نمی‌فهمد. شاید هم وقتی بالاخره در خانه می‌نویسی و از آوارگی خلاص شدی، گیرم بوی کتلتی که آنجل پخته بعد از سه چهار ساعت هنوز خفه می‌کند. من انگار باورم دارد می‌شود. پس این طور می‌شود روزمرگی تمام می‌شود، یا شروع می‌شود. به هر حال گمانم باز از سر نو.

یکی از هزار قیم یک کتابچه داد بهم. کتابچه‌ی توریستی مونترال. انگار گم‌شده‌ام را پیدا کردم. آنقدر پافشاری می‌کنم که این‌ها از رو بروند و قبول کنند من یک مسافر هستم. از روزی که از خانه بیرون آمدم به خودم قول دادم بی‌وطن باشم، همیشه مسافر. امروز به این نتیجه رسیدم اینجا جان می‌دهد برای عکاسی. یعنی این وجه اروپایی قضیه خروار خروار سوژه می‌دهد، زاویه می‌دهد. البته کو تا خوب شدن این سرماخوردگی. آقای آفتاب‌گرفته همیشه می‌گوید شهرهای آن‌طرف (حالا این‌طرف) رنگ زیاد دارند برای عکاسی.
یک هم‌خانه‌ای دارم آنجل، خودم و خیلی‌ها هم همین صدایش می‌کنیم. دوست هفت هشت ساله‌ام است و با هم آمده‌ایم. دست به آشپزی‌اش هم هزار بار بهتر از من است و مهم‌تر اینکه حوصله دارد. خلاصه از حیث این مسایل بسیار خوش می‌گذرد فقط ایرادش این است که هی می‌فرستدم خرید، من هم هی جاخالی می‌دهم. امروز گفتند ساختمان اصلی ناهار مفتی می‌دهند. رفتیم صد نفر صف بودند و نیم ساعتی سبز شدیم تا ناهار خوردیم. یکی از همین قیم‌ها هر روز ناهار مفتی می‌دهد. بسیار عالی ولی فقط سبزیجات بود. دیروز هم ناهار یک جایی سبزیجات گیرم آمد. گمانم تا چند روز شروع به بع‌بع کردن کنم. درست موضوع این ماه هزارتو گوسفند است ولی به این‌ها چه؟ به هر حال مفت باشد کوفت باشد.

نتیجه می‌گیریم هویت همان چیزی است که در یک ورق‌پاره می‌نویسند می‌دهند دست آدم. یعنی از حدود یک ماه پیش که آن‌جا دانشجویی تمام شد تا امروز که چیزکی دادند دستم به خودم می‌گفتم در هفت دولت علاف و اخبار قسمت علوفه دنبال می‌کردم. از هویت‌مندی پیش‌آمده بس خرسند هستیم. رفتیم با هویت جدیدمان حساب باز کردیم، تلفن خریدیم، خیلی کارها کردیم. ما که بچه شهرستان هستیم، رفتیم بانک دهانمان باز ماند. یعنی طبق روایات خبر داشتیم قرار است چه خبر باشد ولی خب انتظار نداشتیم این همه اکرام و تکریم را، مناسبات عین بانک ملی ستارخان تهران. یعنی آدم دلش روزی صد بار هوای وطن نکند چه کند. ابله‌ها حتی به آدم کارت اعتباری هم می‌دهند، گفتم خانم اعتبار ما کجا بود؟ البته نگفتم. خلاصه امروز را به امضا کردن گذراندیم، قراردادها، کاغذها، فیش‌ها، کلا احساس می‌کنیم آدم مهمی هستیم این‌ همه ملت خریدار امضای‌مان هستند. اینجا برای دانشجوی بین‌المللی پابرهنه هزار قیم هست، هر کدام می‌گویند دفتر ما خانه دوم شماست و قس علی هذا. جان می‌دهند به آدم کمک کنند. نگرانم از این همه توجه رودل کنیم. هنوز عین دهاتی‌ها به ملت زل می‌زنیم. یک نتیجه کلی گرفتم که در اینجا دخترها از پسرها هزار بار دیرتر سردشان می‌شود، وگرنه دیوانه نیستند این همه کم بپوشند، البته... آها! از آن جهت؟ گزارش هوای امروز فراموش نشود، یک کانالی دارند در تلویزیون تمام مدت وضع هوا می‌گوید. البته احمق آن‌روز گفت باران می‌آید و نیامد و فردا صبحش آمد. به هر حال با دلی لرزان هر روز وضع را دنبال می‌کنیم که کی قرار است قندیل ببندیم. می‌گوید این هفته گرم است و هفته‌ی بعد سرد می‌شود. تا حالا کسی از سرماخوردگی مرده است؟

دم‌نوشت: بابت روزمرگی پیش آمده عذر می‌طلبیم.

اگر من اصرار داشتم توریست بمانم این‌ها خیال ندارند اجازه بدهند. آن‌قدر که برای دو خط ثبت‌نام امضا و فرم و دنگ فنگ دارند، آفتابه لگن صد دست. باز هوس کردم گزارش هوا بدهم. امروز هوا صبح بادی، ظهر آفتابی، عصر ابری. یعنی صبح قایم لای کاپشن، ظهر تپانده در کیف، عصر عصبانی که مسخره کردی ما را؟ من باب برخی مسایل تشریف برده بودیم وسط شهر و کاشف به آمد این‌ها هم برج و این مسایل دارند. مسخره این‌که خیلی جا خوردم، انگار انتظار داشتم همه‌جا مثل محله‌ی ما باید فوقش دو طبقه باشد.
این قضیه تکثر فرهنگی و مشابهات که هست امروز بر من چنان روشن شد که گمانم دیگر خاموش نشوم. یعنی قضیه این است که نشسته بودیم در لابی دانشگاه (نمی‌دانم جز لابی چی می‌شود اسمش را گذاشت) و طبعا اول هفته این‌ها هم هست و آن‌قدر قیافه‌های رنگارنگ و بی‌ربط و باربط مشاهده شد که سیر شدیم، هم‌وطن‌های عزیز هم که چه دختر چه پسر از هزار کیلومتری قابل تشخیص هستند به حمدالله، یعنی یک ملیت این همه مقاوم می‌تواند باشد؟ کل روز را به تأیید مشاهدات یک‌ساله مریم بانو که دیروز تعریف کردند گذراندیم. این ملت زیاد جدی نگرفته‌اند زندگی را. اصلا تیپ کار کردن تا سر حد مرگ ندارند. خوشند خلاصه. شهر سکوت نمی‌فهمد. یکشنبه شب همانقدر شلوغ است که جمعه عصر. با تلویزیون درگیریم. کانال‌ها یک در میان جماعتی را نشان می‌دهند برای یک خربزه شیرجه می‌زنند در شکم هم و یک کتک‌کاری‌ای. اخبار هم که به درد خودشان می‌خورد و اگر در این چند دنیا کن فیکون شده باشد من غافل. البته اگر شد هم بگذار بشود. گمانم این شک ما در انتخاب کامپیوتر آخرسر به خرید یک چرتکه بیانجامد، خیر پیش. یک مدت پیش به سرم زد بشوم همایون خیری شعبه‌ی کانادا، دیدم از من برنمی‌آید. فعلا غرغر می‌کنم.

اینجا مونترال، کانادا. من اینجا، کمی خوابالو، کمی سرماخورده گمانم.
حقیقتش قرار بود بالای اقیانوس اطلس نوشته‌‌ی مبسوطی در باب وطن و این حرف‌ها بنویسم ولی فراموش شد. بنابراین موکول می‌شود به اقیانوس اطلس بعدی.
اینجا یک طوری است، یعنی نه اروپاست و نه نیست. یکی چیزی بین اروپا و یک جای دیگر که من از آن جای دیگر خبر ندارم. کم پت و پهن است همه چیز نسبت به آن طرف اقیانوس، کمی بی‌نظم‌تر. با هر کس انگلیسی حرف بزنی به فرانسه جوابت را می‌دهد و البته به زور نیم خط فرانسه‌ یادگاری چرخ زندگی می‌چرخد. خلاصه شهر ترکیبی است از تمام گوشه‌های اروپا که دیدم. البته آن‌همه احساس غریبی نمی‌کنی. همه‌جور قیافه و رنگ و پوست و سرد و گرم هست. پیاده‌روی تفریح مطلوبی است.
تا اطلاع ثانوی هیچ وسیله ارتباطی ندارم، نه تلفن، نه موبایل، نه اینترنت، نه کامپیوتر. وضعیت بغرنجی است. البته شکایتی ندارم. الان هم کافی‌نتی زیرزمین دانشگاه نشسته‌ام. چیز زیادی از شهر ندیده‌ام که بگویم فلان است و بهمان. ولی در این دو روز یقین کردم جای سردی است و ابرهایش هم عینهو مملکت خودمان است. یک چیزی هم دارد که طهران من خیلی هوس می‌کردم، باد دارد. وقتی در تبریز بادخیز بزرگ شده باشی طهران هوا مثل مراسم سوگواری است. اینجا از این لحاظ مشکلی نیست. هوا را با ماه‌ها اعلام می‌کنم. مثلا دیروز مهر بود، امروز آذر. می‌ترسم فردا بهمن باشد برف بیاید. مثل همیشه سرما خوردم. گمانم تا زمان مهاجرت از کانادا سرماخورده باقی بمانم. قحطی جا بود آمدی جای به این سردی؟
یکی نیست بگوید اخوی دیگر توریست نیستی. به همه چیز از دید توریست نگاه می‌کنم. مثل این نیز بگذرد. نخیر، نگذرد. به هیچ عنوان در جریان اهمیت موضوع نیستم. البته به شک افتادم اصلا موضوع مهم است و آیا واقعه قابل توجه‌ای رخ داده است؟ لابد نداده. همه‌چیز به حالا یک کاری می‌کنیمش برگزار می‌شود فعلا. چون استاد مربوطه هنوز یافت نشده بیکار، به خوردن سرما و پلکیدن مشغولیم.
در باب این وبلاگ هم هیچ ایده‌ای ندارم چطور خواهد شد. ولی یقینا تا وقتی تکلیف بنده روشن نشود روال سابق این وبلاگ نیز در شبکه موجود نمی‌باشد. زیاده عرضی نیست.

دم‌نوشت: بابت تمام کامنت‌های نوشته‌ی قبل ممنون.