«... همانطور که آقای شولتس بعدها در خاطراتش برايم گفت دفعهی اولش آدم جا میخورد. وزنش را توی دستت حس میکنی و پيش خودت حساب میکنی که اگر اينها حرفم را باور کنند میتوانم اين کار را پيش ببرم، چون که آخر تو هنوز همان آدم سابق هستی، همان هالو با همان فکرهای هالووار، منتظری خود آنها کمکت کنند، يادت بدهند که چهکار بکنی. کار اينجوری شروع میشود، به همين بدی، شايد از چشمها يا از لرزش دستهای آدم معلوم بشود، به هر حال آن لحظهی کذايی پيدايش میشود، مثل دستهگل عروس بالای سرتان آويزان است، مثل چيز گرانبهايی که بايد نصيب يکی از شماها بشود. چون که اسلحه هيچ ارزشی ندارد، مگر اينکه واقعاً در اختيارت باشد. بعدش میبينی که اگر اين چيز را در اختيارت نگيری کارت ساخته است، اين وضع را خودت پيش آوردهای، ولی آن خشمی که ايجاد میشود مجانی است، مال همه است. اين آن چيزی است که بايد مال خودت بکنی، بايد طوری خشم بگيری که يعنی اينها هستند که دارند اين بلا را سر تو میآورند، يعنی جرم تحملناپذيرشان اين است که اينها آدمهايی هستند که تو اسلحهات را به طرفشان گرفتهای. در اين لحظه است که تو ديگر هالو نيستی، حالا آن خشمی را که هميشه در وجودت بوده پيدا کردهای، ديگر عوض شدهای، حالا چنان خشمی حس میکنی که هيچوقت در زندگی حس نکردهای، اين موج عظيم خشم توی سينهات بالا میآيد و گلويت را میگيرد، در اين لحظه است که ديگر هالو نيستی، اسلحه در اختيار توست...»
بيلی باتگيت، ای. ال. دکتروف، برگردان نجف دريابندری، نشر طرح نو
«... اتاق در يک طرف راهرو قرار داشت و طرف ديگر آپارتمان زير شيروانيِ او بود (که افراد ديگری در آن به سر میبردند). تا پيش از اسبابکشی من، از اتاق به عنوان يک انبار بزرگ استفاده میشد. همهجور اشياء دورريختی و خردهريز را در آن ريخته بودند: دوچرخههای شکسته، نقاشیهای بهدردنخور، يک ماشين رختشويی قديمی، قوطیهای خالی ترهبانتين، روزنامه، مجله و مقدار زيادی خرده سيم مسی. من همهی اين اشياء را به يک گوشهی اتاق کشاندم و نيمهی ديگر فضا را اشغال کردم، که در پی دوران کوتاه تطابق و عادت کردن، کاملاً کفايت میکرد. آن سالها تنها دارايی من يک تشک، يک ميز کوچک، دو صندلی، يک اجاق برقی، مقداری وسايل آشپزخانه و يک کارتن کتاب بود. اينها کمترين وسايل برای زنده ماندن بودند، اما من واقعاً در آن اتاق خوشبخت بودم. همانطور که ساچز در نخستين باری که به ديدم آمده بود گفت: پناهگاهی برای درونگرايی است، اتاقی که تنها کنش ممکن در آن انديشيدن است...»
پل استر، هيولا، برگردان خجسته کيهان، نشر افق
«...بعضی وقتها آدم خجالت میکشه و بعضی وقتها میخواد ديوونه بشه. اما اگه ادامه بدی اون وقت يواش يواش میزنی زير همهچيز. مخصوصاً نبايد دنبال عوض کردن دنيا بود. دنيا خيلی وقته راه افتاده. از همون اولش هم بد راه افتاده بلافاصله هم راهش کج شده و توی اين راه کج هم خيلی جلو رفته. حالا هيچکس نمیدونه تو کدوم جهنم درهای سرگردونه و ما رو هم با خودش میبره. هيچکس هم نيست که دست آدمو بگيره. همه مثل همند. من از همهی اين قديس مديسا و آباء کليسا و منجیهای بشريت خسته شدهام. مسأله ديروز و امروز نيست. خيلی وقته که وضع همينه. حتی اگه از چين يا کوبا سر در بياره. تا خرخره توش فرو رفتيم. اين دنيا رو هر جوری خرابش کنی و بخوای از سر نو بسازی غير از همينی که هست نمیشه. مسأله علميه. مو لای درش نمیره...»
رومن گاری، خداحافظ گری کوپر، برگردان سروش حبيبی، انتشارات نيلوفر
«...شب و روز در اين باره فکر میکردم؛ در واقع نمیتوانستم دربارهی چيز ديگری فکر کنم. راستش اين اولين فرصتی بود که برای فکر کردن به چيز ديگری داشتم؛ يا بايد بگويم: به چيزی فکر کردن تا آن وقت مقدور نبود. چون اولاً چيزی نبود که بشود دربارهاش فکر کرد و ثانياً علامتهايی که بشود با آنها فکر کرد وجود نداشتند. ولی از لحظهای که آن علامت بهوجود آمد برای هر متفکری ممکن شد به يک علامت و در نتيجه همان علامت من فکر کنند، به اين صورت علامت هم چيزی بود که آدم میتوانست دربارهاش فکر کند و هم خودش علامت چيزی بود که به آن فکر میشد.
بنابراين وضعيت از اين قرار بود: علامت به کار نشان گذاشتن روی يکجا میآمد، ولی در عين حال به اين معنی بود که آنجا به خودی خود يک علامت است (علامت مهمتر بود چون کلی جا وجود داشت ولی فقط يک علامت بود) و باز در عين حال آن علامت مال من بود، علامت من، چون تنها علامتی بود که من ساخته بودم و من تنها کسی بودم که علامتی ساخته بودم. مثل اسم بود، اسمی برای آن نقطه، و اسم من که در آن نقطه علامت گذاشته بودم. خلاصهاش کنم، تنها اسم موجود برای همهی چيزهايی بود که اسمی میخواستند...»
کمدیهای کيهانی، ايتالو کالوينو، برگردان ميلاد زکريا، انتشارات پژوهه
«...افرادی که از ديدن نقاشیها، تصاوير چاپ شده يا هر چيز ديگر لذت میبرند به ندرت میتوانند با تصاويری که از خالقشان چيزی نمیدانند ارتباط برقرار کنند. اين هم مسألهای اجتماعی است، نه علمی. هر اثر هنری نيمی از گفتگويی بين دو انسان است و اگر بدانی چه کسی با تو حرف میزند، اين امر کمک شايانی به فهم اثر میکند. آيا شهرت آن هنرمند به خاطر جديت، مذهبی بودن، رنجها، شهوانيت، انقلابی بودن، صداقت يا لطيفههايش است؟ تقريباً هيچ تابلوی مطرحی نيست که به دست هنرمندی بینام و نشان خلق شده باشد...»
کورت ونهگوت، زمانلرزه، برگردان مهدی صداقتپيام، انتشارات مرواريد
«...پدرم کورت سينيور که در ايندياناپليس معمار بود سرطان داشت. پانزده سال پس از خودکشی همسرش، پليس اتومبيل او را به جرم ردکردن چراغ قرمز متوقف کرد و تازه معلوم شد که او بيست سال بدون داشتن گواهينامه رانندگی میکرده است.
میدانيد پدرم به افسری که جلويش را گرفت چه گفت؟
خب شليک کن...»
کورت ونهگوت، زمانلرزه، برگردان مهدی صداقتپيام، انتشارات مرواريد
«...در آن شبها من حرف میزدم، انگار که با خودم حرف بزنم و سونيا گوش میداد. خيلی وقتها هم سکوت میکرديم، که اين هم خوب بود. من از شادیای که برای بعضی چيزها نشان میداد خوشم میآمد. برای اولين برف که مثل بچهها اختيارش را از دست میداد، برای يک کنسرت اُرگ باخ که صفحهاش را بارها و بارها با گرام من گوش میداد، برای قهوهی ترک بعد از غذا، متروسواری صبحهای زود ساعت شش، تماشای پنجرههای حياط پشتی و صحنههايی که در اتاقها در جريان بود. از آشپزخانهی من چيزهای کوچکی مثل گردو، گچ و سيگارهايی که من خودم میپيچيدم بلند میکرد و انگار که چيزهای مقدسی باشند در جيبهای پالتوی زمستانیاش نگه میداشت. تقريباً هر شب يک کتاب با خودش میآورد و میگذاشت روی ميزم و اصرار داشت که بخوانمشان. من هيچوقت آنها را نمیخواندم و هر وقت سر حرف را باز میکرد تا در مورد کتابها با من صحبت کند، طفره میرفتم. گاهی همانطور که نشسته بود خوابش میبرد، ربع ساعتی میگذاشتم بخوابد و بعد با حفظ فاصله مثل يک معلم مدرسه بيدارش میکردم. لباسم را عوض میکردم و با هم میرفتيم بيرون. سونيا سفت بازوی مرا میگرفت و از جاپاهايمان در برفِ تازهباريده لذت میبرد...»
سونيا، يوديت هرمان، از کتاب گذران روز، برگردان محمود حسينی، نشر ماهی
اونچه میدره
سينهی وطن
نيست گاوآهن، نيست گاوآهن
سمب اسباس که
میکنه شيار
خاک اين ديار، خاک اين ديار.
سر قزاقا
بذر خاک ماس:
خاک پاک ما، خاک پاک ما.
***
ای دن آرام!
موج سنگينات
خون پدراس، اشک مادراس.
ای پدر، ای دن!
افتخار ما
خيل بيوههاس که ميراث ماس:
ای پدر، ای دن!
پدر کشتهها
افتخارتاند، افتخار کن!
دن آرام، ميخاييل شولوخوف، برگردان احمد شاملو، نشر مازيار
نيِ بوريا رسيده بود. استپ فرسنگها فرسنگ از نقرهی مواج پوشيده بود. باد ساقهی نرم را میخماند، خودش را جابهجا روی آن ولو میکرد، پوستش را میکند، قوزش میداد و امواج شيریرنگ را گاه به سمت جنوب خم میکرد گاه به سمت مغرب. گذر باد از هر کجا که میافتاد جگن سر بهدعا خم میکرد و رو پشت روشناش تا ديرگاه شيار تيرهيی باقی میماند.
گياههای ديگر از هر رنگ و تيرهيی گل ريخته بود. رو يال تپهها افسنتين آفتابسوز غمزده سر بهزير انداخته بود. شبهای کوتاه به شتاب میگذشت. رو آسمان قيری، ستاره از حدوحساب بيرون بود. ماه- خورشيدک قزاقی - که از کنار تراشيده میشد نور سفيد بخيلانهيی میپراکند. راه دراز کهکشان راه باقيِ ستارهها را میبريد. هوا غليظوگس بود و باد. خشک و افسنتينبو. خاک سرمست از تلخيِ پرقدرت افسنتين تشنهی جرعهای خنکی بود. جادههای سرافراز ستارهها که هرگز نه لگدکوب انسان شده بود و نه سمکوب اسبان، از پهندشت آسمان محو میشد. بذر بیحاصل ستارهها، در آسمان خشک سياه، مثل خاک سياه، نه نيش میکشيد نه نگاهی را به جوانهيی شاد میکرد. ماه شورهزارِ خشکيدهيی بود و استپ يکپارچه خشکی و پژمردگی. همهجا نغمهی تيز و پايانناپذير بلدرچين بود و همهجا صدای فلزيِ سيرسيرک.
روزها سوزان و خفقانآور است سرشار از دمهيی غليظ. تو لاجورديِ رنگ باختهی آسمان کورهی تفتهی آسمان است. ابری نيست. بالهای بیتکان گستردهی لاشخور به کمانی از فولاد میماند. بازتاب کورکنندهی گُلِ نی را تاب نمیتوان آورد. انگار علف داغ پشمشتریرنگ دود میکند. لاشخور معلق در آبيِ آسمان اندکی بهيکسو کج میشود و سايهی عظيماش بیصدا بر علفها میسُرَد.
موشهای صحرايی بهسستی سوت میکشند. موشخرماها رو خاک ريزِ زرد رنگِ تازه چرت میزنند. استپ سوزان اما مرده است و همه چيز در آن بهسکونی شفاف فرو رفته. حتا در دوردستترين مرزِ نگاه، پشتهی آبیرنگ بهرؤيا میماند: وهمآلود است و نامشخص.
استپ زادگاهِ من! باد تلخ ماديانها و نريانهای رمهها را آشفته میکند. باد پوزهی خشک اسبها را شور میکند و اسبها لبهای ابريشمينشان را با تنفس بوی تلخه و نمک میجمبانند و از احساس لذت باد و آفتاب شيهه سرمیدهند.
استپ زادگاه من زير تاق کوتاه آسمان دن! ای پيچوخم درههای بیآب و آبکندهای سرخ رُسی! ای بیکرانِ جگنزارها با رد سبزهپوش سمها که به لانهی پرنده میماند! ای پشتههای خاموش سرشار از فرزانهگی که افتخارات زودگريز قزاقی را با خود داريد! من در برابرتان به تکريم برخاک میافتم و برخاک گسات، ای استپ دن سيراب از خون قراق که هرگز زنگار نمیبندد، بوسه میزنم.
دن آرام، ميخاييل شولوخوف، برگردان احمد شاملو، نشر مازيار
اين بهترين تصوير از زندگی نيست؟ يک ماهی که روی فرش بالا پايين میپرد و يک ماهی که روی فرش بالا پايين نمیپرد.
بيل را بکش، دو
چيزی در جبيم هست
البته يک چيز نيست
چند چيز است
شبيه بقيه چيزهاست
ولی دقيقا شبيه هيچچيز نيست
چشم دارد، گوش دارد
و همهچيز را بين آدمها تقسيم میکند
يک چيز زنده نيست
ولی اگر غذا بدهيد، بزرگ میشود
میتواند آدمها را جمع کند
میتواند جمعيت را ساکت کند
میتواند هزار حرف بزند
ولی صدايی ندارد
میتواند جاها را برايت پيدا کند
تا تو بتوانی با خيال راحت گم شوی
میگذارد ديگران احساس کنند
چند لحظه قبل چه حس کردهای
چيزی در جيبم هست
[+]
«...خودخواهی آرمانی: آيا حالتی مقدستر از آبستنی وجود دارد؟ هر چه میکنيم بر اين باور ناگفته است که برای آن که درون ماست به نحوی مفيد است! بر ارزش مرموز آن میافزايد و فکر آن ما را مسرور میسازد! در حالت زايمان بیآنکه زيادی به خود فشار بياوريم از بسياری چيزها پرهيز میکنيم! خشم خود را فرو میبريم، از در آشتی درمیآييم؛ نوزاد ما بايست در نهايت خوبی و ملايمت زاده شود. اگر تندی يا بیپروايی به خرج دهيم نگران میشويم: مبادا قطرهی ناپاکی در جام زندگی عزيز ناشناختهی ما بريزد! همهچيز در پس پرده است، شوم و تهديدآميز، نمیدانيم چه دارد روی میدهد، چشم به راهيم و سعی میکنيم آماده باشيم. در عين حال، نوعی احساس پاک و پالايندهی عدم مسؤوليت ژرف بر ما مستولی است، تقريباً مانند احساس تماشاگر پيش از آنکه پرده بالا برود، آن دارد نمو میکند، دارد عيان میشود: اختيار تعيين ارزش آن يا ساعت ورود آن دست ما نيست. از ما کاری ساخته نيست جز اينکه آن را سالم نگه داريم. نهايیترين اميد ما اين است که «آنچه اينجا پرورش میيابد چيزی عظيمتر از ماست»: پس نهتنها چيزهايی را که به حال آن سودمند است بلکه شادی و افتخارات روح خود را: همهچيز را برای او مهيا میکنيم که خوش بهدنيا بيايد. آدميزاد هم بايد در يک چنين حالت تقديسی زندگی کند! اين است حالتی که آدم میتواند در آن بهسر برد!...»
فريدريش نيچه
«...انسان متجدد – يا اجازه بدهيد باز بگوييم، انسان دم حاضر – کمتر يافت میشود. افراد انگشتشماری بهحق اين شهرت را دارند، چرا که اينها میبايد بیاندازه هشيار باشند. صددرصد به حال تعلق داشتن يعنی کاملاً از وجود انسانی خويش خبر داشتن، و اين نيازمند حداکثر هوشياری ژرف و گشترده، و حداقل ناهشياری است. بايد اين را به روشتی فهميد که صرف زيستن در حال انسان را متجدد نمیکند، چون اگر چنين بود همهی کسانی که فعلاً زندهاند متجدد بودند، متجدد تنها آن کس است که از حال کاملاً آگاه است.
هر که را به حق بتوان متجدد خواند حتماً تنهاست. و تنهايیاش ضروری و هميشگی است. زيرا که هر گام او به سوی هشياری برتر از حال، وی را بيشتر و بيشتر از رمز و راز مشارکت آغازين با تودهی خلق – از فرو رفتن در ناآگاهی عام – دور میاندازد.
فقط کسی که در حال بهسر میبرد متجدد به معنای موردنظر ماست، تنها او هشياری امروزی دارد، و تنها او میفهمد که شيوههای زندگی متناسب سطوح گذشته راهش را سد میکند. ارزشها و تلاشهای جهانهای پيشين ديگر علاقهی او را، جز از نظر تاريخی، برنمیانگيزد. پس او بهمفهوم واقعی غير تاريخی شده است و خود را با تودهی خلق که يکسره در چارچوب سنت زندگی میکند بيگانه کرده است. در حقيقت، هنگامی میتوان او را کاملاً متجدد خواند که به انتهای لبهی جهان برود، همهی چيزهای منسوخ و فرتوت را پشت سر نهد و دريابد که در برابر نوعی خلأ ايستاده است که هر چيز ممکن است از آن برآيد...»
کارل گوستاو يونگ، انسان متجدد در جستجوی روح
«...صحرا مردان ما را برمیگيرد و همواره بر نمیگرداند. پس به اين عادت کردهايم. و آنها به هستی خود در ابرهای بیباران، در جانوران پنهان در ميان صخرهها، در آبی که سخاوتمندانه از زمين برمیآيد، ادامه میدهند. من يک دختر صحرايم و به اين مغرورم. میخواهم مرد ِ من نيز آزادانه همچون بادی حرکت کند و تپهها را به جنبش درآورد. میخواهم من هم بتوانم مردَم را در ابرها، در جانوران و در آب بنگرم...»
فاطمه
پائولو کوئيلو، کيمياگر، برگردان آرش حجازی، نشر کاروان
«... يک دوچره اصيل بايد حداقل سی کيلو وزن داشته باشد، بيشتر رنگ آن و حداقل يکی از پدالهايش کنده شده باشد و آنچه از پدال ديگر باقی مانده ميله آن باشد که در اثر تماس با کف کفش دوچرخهسوار، صاف و براق شده باشد. در حقيقت تنها قسمت براق دوچرخه بايد همين قسمت باشد. دستهی دوچرخه (که دستگيرههای پلاستيکی ندارد) نبايد با چرخها زاويه قائمه بسازد، بلکه بايد حداقل دوازده درجه به يک طرف خم شده باشد. يک دوچرخهی اصيل نبايد گلگير چرخ عقب داشته باشد، و گلگير چرخ جلو بايد از يک تکه لاستيک ماشين، ترجيحاً به رنگ قرمز درست شده باشد تا از پاشيدن آب جلوگيری کند. استفاده از گلگير چرخ عقب فقط موقعی مجاز است که دوچرخهسوار به شدت از بابت رگهی گلی که در اثر هوای طوفانی به پستش پاشيده میشود در عذاب باشد. اما در همين حالت هم بايد گلگير شکافی داشته باشد تا دوچرخهسوار بتواند «به سبک آمريکايي» ترمز کند، يعنی بتواند با پاچهی شلوارش به چرخ عقب فشار بياورد و آن را متوقف کند...»
جووانی گوارسکی، دنکاميلو و پسر ناخلف، برگردان مرجان رضايی، نشر مرکز
«... اگر ناگزير باشم، ممکن است هستی جاويد را بپذيرم. اما ترجيح میدهم - اگر زندگی پس از مرگ وجود داشته باشد – چيزی دربارهی بورخس و تجربههايش در اين جهان ندانم. اما تصور میکنم هويت بستگی به خاطره دارد و اگر خاطراتم محو شوند، الزاماً موجوديتم نيز محکوم به فناست – البته، اگر همان شخص باقی بمانم. بديهی است، حل اين معضل بر عهدهی من نيست. اگر خدايی باشد، صاحب اختيار و تصميمگيرنده هم خود او خواهد بود...»
مصاحبه پاتريشا مارکس و جان سايمون با خورخه لوئيس بورخس، گفتگو با بورخس، گردآوری ريچارد بورجين، برگردان کاوه ميرعباسی، نشر نی
وقتی بچه بود گرگها را در رؤيا میديد. آنها يکسال تمام هر شب او را دنبال میکردند. زن میدويد و گرگها هرگز به او نمیرسيدند.
بعدها، با مردی آشنا شد. مردی خوشبرخورد و حمايتگر. با دندانهای تيز و پوست نرم.
زن هنوز هم گرگها را در رؤيا میبيند.
اما حالا وقتی در رؤياهای او گرد میآيند، زن نيز با آنها میدود.
شری پله میير، داستانهای 55 کلمهای، گردآوری توسط استيو ماس، برگردان گيتا گرگانی، نشر کاروان
...صدا گفت: «کسی گفت صورتِتو پاک کنی؟ خير، سگ،کسی نگفت پاک کنی.»
دهانشان بار ديگر گشوده شد و او خودبهخود چشمهايش را بست تا اينکه دست کشيدند.
صدا گفت: «اين دو تا آقا که میبينی دانشآموزاَن. خبردار بايست، سگ. اين دانش آموزان شرطی بستهن و تو بايد قاضی بشی.»
ابتدا دانشآموز سمت راست مشتی به او زد. درد در بازويش پيچيد. لحظهای بعد دانشآموز طرف ديگر مشت ديگری به او زد.
«حالا نظرتو بگو، مشت کدام يکی محکمتر بود؟»
«مث هم بود.»
صدا گفت: «يعنی میگی ساخت و پاخت کردهيم؟ پس جمعاش میکنيم.»
لحظهای بعد صدای سنگدل پرسيد: «بگو ببينم سگ، دستهات درد میکنه؟»
گفت: «نه.»
واقعيت داشت، چون ديگر نه تنش را حس میکرد و نه زمان را. ذهن گيج و گولش آرام کنارهی پوتواتن را به يادمیآورد، صدای مادرش را شنيد، «مواظب باش، ريکارديتو، پاتو رو ماهی دمشلاقی خاردار نذاری.» و دستهای دراز و نگهبانش را پيش آورد و او را در زير آفتاب بیرحم در آغوش گرفت.
صدا گفت: «دروغ میگی، سگ، اگه درد نمیکنن چرا زوزه میکشی؟»
فکر کرد کارشان تمام شده، اما تازه اول کار آنها بود.
صدا پرسيد: «تو سگی يا آدم؟»
«سگم، دانشآموز.»
«پس چرا ايستادهای، خبر مرگت؟ سگها چهاردستوپا راه میرن.»...
ماريو بارگاس يوسا، سالهای سگی، برگردان احمد گلشيری، انتشارات نگاه
«...ناگهان احساس تنهايی میکند. خودش را تا ابد بهطرزی وحشتناک تنها میبيند. يک لحظه از آينه رو برمیگرداند و به ياد شوهرش به هقهق میافتد. فکر سفری که در پيش دارد تکانش میدهد؛ سفری به شهری که زمانی وطنش بوده و حالا به يک معنا برايش غريبه است. بهروزهای باقی عمرش هم مشتاق است هم بیاعتنا؛ به دلش افتاده به سرعت شوهرش از دنيا نمیرود. سه و سه سال آزگار دلش برای زندگی در هند تنگ شده، حالا دلش برای کار و همکارانش در کتابخانه تنگ میشود؛ برای سور دادن؛ برای زندگیکردن با دخترش که مدتهاست يکجور غافلگيرکنندهای دوست و مونس هم شدهاند- گاهی وقتها با هم میروند پل کمبريج، توی برتل فيلمهای کلاسيک میبينند. غذاهايی ياد سونيا میدهد که بچه که بود، وقت خوردنشان مدام غرغر میکرد. دلش برای رانندگی تنگ میشود – گاهی با ماشين میرود سر کار، و وقت برگتش به خانه، راهش را کج میکند سمت دانشگاه و از کنار ساختمان گروه مهندسی که زمانی شوهرش در آن کار میکرد، رد میشود. دلش برای کشوری که در آن ذرهذره شوهرش را شناخته و به او عشق ورزيده تنگ میشود. با وجودی که خاکستر شوهرش روی رود گنگ به باد داده شده، ولی در خاطر آشيما همچنان ساکن همينجاست، توی همين خانه، همين شهر...»
جامپا ليری، همنام، برگردان اميرمهدی حقيقت، نشر ماهی
«...آدم بايد بتونه پايين ِ يه تپه دراز بکشه، با گلوی پاره و خونی که آروم آروم میره تا بميره، و همين موقع اگه يه دختر زيبا يا پيرزن با يه کوزهی قشنگ روی سرش از کنارش بگذره، بايد بتونه خودش رو روی يه بازو بلند کنه ببينه که کوزه صحيح و سالم به بالای تپه میرسه...»
جی. دی. سلينجر، فرنی و زويی، برگردان اميد نيکفرجام، انتشارات نيلا
عطر خاطره
ناگهان نم باران توی هوا. بهار. او چشمانش را میبندد و با چشمان بسته به زمانی باز میگردد که آن بو را میشنيد. بوی اميد، خلاء، در تپهی نزديک مدرسه که از رنگ قاصدکها پوشيده شده بود.
ديويد هازال، مجموعهی کوتاهترين داستان، گردآوری توسط استنلی بابين، برگردان مهران رضايی، نشر سالی
«- کاغذ را به کی بنويسم؟
- به شخص هيتلر.
مشقاسم با شعف گفت:
- زندهباد! ما هم هی میخواستيم همين را بگوئيم. اگر توی دنيا يک مرد هست هيتلر است.
- بله يک کاغذ به هيتلر مرقوم بفرمائيد که اين چند ماهه شما را حفظ کنند تا قشونشان برسد... چون شکی نيست که قشون آلمان تا چند ماه ديگر بهاينجا میرسد.
دائیجان و آقاجان و مشقاسم چند دقيقه درهم و برهم صحبت کردند به طوريکه تشخيص مطلب آسان نبود. ولی نتيجه برای من وقتی روشن شد که مشقاسم به جستجوی قلم و کاغذ از جا بلند شد. قلم- دوات واعظ در طاقچه همان پنجدری بود. دائیجان شروع به نوشتن کرد در حاليکه آقاجان مضمون کاغذ را به او ديکته میکرد:
- مرقوم بفرمائيد: بهحضور مبارک عاليجناب آدلف هيتلر دامت شوکته پيشوای بزرگ آلمان بعد از عرض ارادت و احترامات فائقه بهعرض آن عالیجناب معظم میرساند. فدوی يقين دارد که آن عالیجناب از مبارزات طولانی و سرسخت فدوی و مرحوم ابوی با استعمار انگليس اطلاع کافی دارند معهذا جسارتاً شرح مبارزات خود را ذيلاً بهعرض عالی میرساند... مرقوم فرموديد؟
دائیجان با دقت مشغول نوشتن بود.
آقاجان گفت:
- حالا شرح جنگ ممسنی و جنگ کازرون و ساير مبارزات خودتان با انگليسا را مرقوم بفرمائيد بعد هم اشارهای به سردار مهارتخان و زن انگليسی او که مأمور مراقبت شما هستند بکنيد... البته ما خاطرجمع نيتيم که اين هندی جاسوس انگليسا باشد ولی شما بهطور قطع بنويسيد که مطمئن هستيد که او مأمور آنهاست و...
دائیجان حرف او را بريد:
- چطور خاطرجمع نيستيم؟... من همانقدر که از حضور خودم در اين اطاق اطمينان دارم از اينکه هندی مأمور آنهاست و مأموريت مراقبت مرا دارد خاطر جمع هستم.
- به هر حال وضع او را هم برای پيشوای آلمان مرقوم بفرمائيد... آخر کاغذ هم حتماً عبارت «هايل هيتلر» را بنويسيد.
- اين عبارت ديگر چيست؟
- اين رسم امروز آلمان است. يعنی زندهباد هيتلر... مخصوصاً فراموش نفرمائيد که بنويسيد برای همهگونه همکاری و خدمت حاضر هستيد و از او بخواهيد که برای حفظ امنيت شخص شما ترتيبات فوری بدهد.»
ايرج پزشکزاد، دائیجان ناپلئون، انتشارات صفی عليشاه
«...فاميل ما همچنين توی مهمانیهايی که به مناسبت خانهی نو، سال نو و همچنين به دنيا آمدن بچه شرکت میکنند. همه دسته جمعی. به تازگی پسر عمويم برای شروع تحصيل دندانپزشکی به آپارتمان جديدی نزديک UCLA رفت. پدرش برای خانهی جديد او جشن گرفت و پنجاه عضو فاميل جمع شدند توی آپارتمان فسقلی. پدر گفت: «عالی بود!»
پدر و خواهرها و برادرهايش همديگر را به مطب دکتر میبرند و از فرودگاه به خانه میرسانند. اگر يکی برای آزمايش پزشکی برود همه با او تماس میگيرند و نتيجه را میپرسند. آنها میدانند فشار خون چه کسی بالاست و کداميک به لبنيات حساسيت دارد. غذای مورد علاقهی هم را میدانند و اغلب از اين اطلاعات استفاده میکنند تا ديگری را برای ملاقات به وسوسه بيندازند. روش عمه صديقه برای دعوت از پدرم اين است: «کاظم، شير برنج درست کردهام.» خواهر ديگرش فاطمه، شيوهی ديگری دارد که به همان اندازه مؤثر است: «کاظم، شاهتوتها حسابی رسيده.»
با همديگر، خويشان من اتحادی میسازند که نمايش يک عشق خانوادگی پايدار و بیريا است، چيزی که باعث تابآوردن در سختیها و جشن گرفتن در خوشیها میشود. پدر و خواهرها و بردارهايش حتی قطعات آرامگاه را با هم خريدهاند چون به قول پدر «ما نمیخواهيم هيچوقت از هم جدا بشويم.» عمو محمد، مسنترين دکتر، قطعهای خريده بالای يک تپه مشرف به اقيانوس. میگويد: «هميشه میخواستم به اقيانوس ديد داشته باشم...»
فيروزه جزايری دوما، عطر سنبل عطر کاج، برگردان محمد سليمانینيا، نشر قصه
«...پدر اغلب عصرها مینوشت؛ با مداد، روی کاغذ کلاسور و با خط کشيدهی مهندسیوارش. روی تختش مینشست، ميز پاتختی را میگذاشت وسط پاها و مدادش را با يک چاقوی سوييسآرمی – که من سالها پيش به او هديه داده بودم – میتراشيد؛ کف اتاقخواب پر از تراشه میشد. مدادها را از يک مغازه اجناس 99 سنتی خريده بود. مدام نوکشان میشکست. حرصش میگرفت و بد و بيراه میگفت. زنگ که میزدم، پای تلفن مفصلاً حسرت قديمها را میخورد و از مدادهای «خودمان» ياد میکرد که «میشد بهشان اعتماد کرد». گاهی مدت زيادی فقط مینشست و برای کبوترهای روی بالکن سوت میزد. کبوترها هر روز میآمدند و به خردهنانهايی که مادرم برايشان میريخت، نوک میزدند. خيلیوقتها هم رشته افکارش را میبريد و بلند میشد میرفت برای خودش نان و کره و عسل حاضر میکرد. سرانجام شروع میکرد به نوشتن؛ گاهی يکبند، سه ربع ساعت مینوشت و اين برای آدم کمحوصله و دمغی مثل پدرم يک قرن بود...»
الکساندر همن، داستان زنبورها بخش اول، مجموعه داستان خوبی خدا، گردآوری و برگردان اميرمهدی حقيقت، نشر ماهی
«...آنوقت به جای رفتن به آروشا به چپ پيچيدند، ظاهراً حساب کرده بود که بنزين دارد، و پايين را که نگاه کرد ابر صورتی پارهپارهای ديد که بر فراز زمين میگذرد، و در اطرافش، مثل اولين برف در يک بوران، که معلوم نباشد از کجا میآيد، انبوه ملخها را ديد که از طرف جنوب میآمدند، بعد رفته رفته اوج گرفتند و به نظر میرسيد که رو به مشرق میروند، آنوقت هوا تاريک شد و آنها توی طوفان بودند، باران طوری سيلآسا بود که انگار توی آبشار پرواز میکنند، سپس بيرون آمدند و کامپی سر گرداند و لبخند زد و اشاره کرد و آنجا، در پيشرو، تنها چيزی که میديد، به پهنای سراسر جهان، بزرگ، بلند، و زيرِ آفتابِ بینهايت سفيد، قلهی چهارگوش کليمانجارو ديده میشد. و آنوقت بود که فهميد دارد به آنجا میرود...»
ارنست همينگوی، برفهای کليمانجارو، از کتاب بهترين داستانهای کوتاه ارنست ميلر همينگوی، گزيده و برگردان احمد گلشيری، انتشارات نگاه
گزيده لطايف الطوايفم را دوباره پيدا کردم، رفته بود آن پشت کنار کتابهای کهنه. هرچند ابراهيم نبوی نثر را به نظر من زيادی ساده کرده است و ظرافت بيان را از بين برده است، باز خواندن چند لطيفهاش خالی از لطف نيست:
مردی نزد قاضی آمد و از زنی زيبا شکايت کرد و گفت: ای قاضی دليل روشنی دارم به روشنی چراغ. قاضی که محو زيبايی زن شده بود گفت: چراغ را خاموش کن که صبح طلوع کرده است.
منجمی را بر دار کردند، شخصی در آنجا از او پرسيد که اين تقدير را هم در طالع خود ديده بودی؟ گفت: بلندیای میديدم اما نمیدانستم که اين جا است.
شوخطبعی مدام در مجالس به شوخی و خنده مشغول بود. زاهدی به او گفت: همهی عمر را به بيهودگی و مسخرگی گذراندی، اين کار را نکن که روز قيامت تو را وارونه در جهنم آويزان میکنند. گفت: اين هم خندهدار است.
روزی جوحی در خانهی خود نشسته بود و دخترک چهار سالهاش هم پيش او بود. ناگهان جنازهای از دور پيدا شد که دخترک تا آن زمان نديده بود. گفت: اين چيست؟ گفت: آدمی مرده است. گفت: او را به کجا میبرند؟ گفت: جايی که نه شمع و چراغ است، نه فرش و روشنايی، نه نور و صفا، نه خورش و پوشش، نه آب و نان. گفت: پس به خانهی ما میآورند.
سواری ابله در ميان لشکری بود، نيمشب به آن لشکر شبيخون زدند و ابله چنان ترسيد که وقتی خواست به سر اسب لگام بزند، به اشتباه سمت کفل و دم اسب آورد و با تعجب گفت: گيرم که سر تو بزرگ و پيشانی تو پهن شده است، موی پيشانیات چرا اينقدر دراز شده است؟
گزيده لطايف الطوايف، مولانا فخرالدين علی صفی، به اهتمام سيد ابراهيم نبوی، انتشارات روزنه
بازرس پرسيد:
- چرا اين آقا را زديد؟
چترباز جواب داد:
- برای اينکه او روشنفکر دستچپی است. من اينجور آدمها را خوش ندارم.
بازپرس گفت:
- نه بابا، آزارشان به مگس هم نمیرسد. آدمهای خوبیاند.
روشنفکر گفت:
- اجازه میفرماييد آقای بازپرس؟
- خواهش میکنم.
روشنفکر يک مگس از هوا گرفت و به دهان انداخت و جويد و گفت:
- ملاحظه میفرماييد که ما از خشونت باک نداريم. ما به فاشيسم اجازهی عبور نمیدهيم.
بازپرس با تشدد پرسيد:
- کی به شما گفت که اين مگس فاشيست است؟
روشنفکر درماند. چترباز گفت:
- اين کارها را میگويند خشونت!
بازپرس با ملايمت گفت:
- شما به ضرر خود اقدام کرديد.
ژان کو، داستان عربدوستی، مجموعهی بيست و يک داستان از نويسندگان معاصر فرانسه، برگردان ابوالحسن نجفی، انتشارات نيلوفر
«اگر قضيهای تناقضآميز را بيان کردهای و در اثبات آن با دشواری روبرو هستی، میتوانی قضيهای بیمعنی ولی صادق را برای آنکه خصمت رد يا قبول کند مطرح کنی – هرچند صدق اين قضيه چندان آشکار نيست – طوری که انگار میخواهی برهانت را از آن نتيجه بگيری. اگر ظن او بر اين باشد که حيله و نيرنگی در کار است و به همين دليل آن قضيهی ]صادق[ را رد کند، میتوانی نشان دهی حرف او چقدر نامعقول است و به اين ترتيب پيروز میشوی؛ اگر آن قضيه را قبول کند فعلاً حق به جانب توست و حالا بايد به نقشههای خود سر و سامانی بدهی.
در غير اين صورت میتواند ترفند قبلی را نيز بهکار ببری و بگويی قول تناقضآميزت را همان قضيهای که او پيش از اين پذيرفته به اثبات میرساند. اين ترفند وقاحت شديدی میطلبد؛ ولی تجربه مواردی از آن را نشان میدهد و کسانی هستند که آن را به طور غريزی به کار میبرند.»
هنر هميشه به حق بودن، آرتور شوپنهاور، انتشارات ققنوس
«بدترين وضعيت همان بهترين وضعيت است و آن وضع موجود است.»
اين جمله تاريخی بايد مستقل از مورد استفادهی آن بررسی شود.
اگر زمان و مکان در اختيار ما بود
ده سال پيش از توفان نوح عاشقت میشدم
و تو میتوانستی تا قيامت برايم ناز کنی
يکصد سال به ستايش چشمانت میگذشت
و سی هزار سال صرف بدنت
و تازه در پايان عمر به دلت راه میيافتم
اندره مارول
بير چيخايديم دام تپنين باشونا
بير باخيديم گئچمشينه ياشونا
بيرگوريديم نه لر گلميش باشونا
من ده اونين گارلارينن آقلارديم
اين دو بيتی بود که رضا سيد حسينی در انتهای سخنرانيش در مراسم بزرگداشتش خواند و قبلش گفت ترجمهاش نمیکند. دوستی پيدايش کرده و برايم فرستاده. ترجمهاش کار سختی است، ترجمه شعر سخت است.
کاش میرفتم بالای کوه
میديدم قديمش را، حياتش را
میديدم بر او چه گذشته است
و همراه برفهايش میگريستم
اين باياتی (باياتی میشود دوبيتی ترکي) از منظومه «حيدربابا» (در اصل «حيدربابايه سلام») سروده استاد شهريار است. حيدربابا کوهی است نزديک روستای خشکناب (روستای آبا اجدادی شهريار) در نزديک شهر قرهچمن آذربايجان شرقی. حيدرعمواوغلی - از سمبلهای مبارزه ميان مردم آذربايجان - مدتها در اين کوه سنگر گرفته بوده است و عليه قوای دولتی میجنگيده است، بعدها جدايیطلب شد و کمونيست و عدهای میگويند به دست ميرزا کوچکخان کشته شد. هر کس که بود هنوز در آذربايجان يک قهرمان ملی شمرده میشود. میگويند شهريار «حيدربابا» را در رثای همين حيدر عمواوغلی سروده است، ولی کوه حيدربابا را خطاب قرار داده است، در حقيقت چه کوه و چه حيدر عمواوغلی يک سمبل هستند.
حيدربابا لحن حماسی دارد، کمتر آذربايجانی ديدهام که چند باياتی از شهريار حفظ نباشد. شهريار ترکی بسيار غنی و سليسی بکار میبرد و کمتر میتوان کلمه فارسی يا عربی در منظومهاش پيدا کرد، برای همين نسل ما مجبور است برای فهم بعضی باياتیها دست به دامن نسلهای قبل شود.
دمنوشت: اگر کسی ترجمهی روانتری به نظرش رسيد بنويسدش.
دونوشت دوم: متن سخنرانی رضا سيد حسينی را اينجا بخوانيد.
دمنوشت آخر: دو سه ترجمهی بسيار روانتر و دقيقتری در کامنتدونی نوشتهاند، پيشنهاد میکنم بخوانيدشان.
«...آقاى احمدىنژاد بايد به اين پرسش پاسخ دهد که اگر هدف از نامهنگارى به جورج بوش جز يافتن راهى براى حفظ اقتدار (بهرهمندى ايران از انرژى هستهاى)، صلح (پرهيز از جنگ و خشونتى که آمريکا درصدد تحميل آن است) و توسعه ايران (پرهيز از تحريم و محاصره اقتصادى) نبوده، با چه تحليل و جوازى بر ربع قرن اندوخته قطع رابطه و مذاکره و مکاتبه با آمريکا (که مىتوانست در هر مذاکرهاى برگ برنده ايران باشد) چنين چوب حراج زده است؟ به چه حقى رئيسجمهور از وظايف قانونى خود به عنوان مجرى اراده ملت و نماينده نظام به جايگاه يک دعوتکننده تغيير موقعيت داده است؟ به اعتقاد شيعه جهان منجى غايبى دارد که زمان ظهور او براى گسترش دين خدا پنهان است. ايران اما رئيسجمهورى مى خواهد که صلح و امنيت آن را تامين کند. منجيان جهان نيازى به راى مردم جهان ندارند، اما آنکه با راى مردم بر سرير قدرت نشسته جز انجام خواسته اين مردم کار ديگرى ندارد حتى اگر خود را ناجى جهان بداند...»
محمد قوچانی، سرمقاله شرق
«... دست داديم و من راه افتادم. هنوز به شمشادهای حصار نرسيده بودم که چيزی را بهخاطر آوردم و به عقب برگشتم. از آن سوی عرصهی چمنش فرياد کشيدم که: جماعت گندی هستن، شما ارزشتون بهتنهايی به اندازهی همهی اونا با همه.
از اين که اين حرف را زدم هميشه خوشحالم. تنها دفعهای بود که از او تعريف کردم، چون از آغاز تا انجام آشنايیمان از او خوشم نيامد. اول مؤدبانه سرش را خم کرد و بعد آن تبسم تابناک درککننده صورتش را فرا گرفت، انگار که من و او در تمام مدت بر سر اين نکته توافق داشتيم. کت و شلوار پرشکوه مچالهی صورتیرنگش در مقابل سفيدی پلهها نقطهی درخشانی از رنگ بود، و من به ياد شبی افتادم که برای نخستين بار سه ماه پيش به خانهی اجداديش آمدم. چمن و اتومبيلگردش پر از صورتهايی بود که سعی میکردند ميزان فسادش را حدس بزنند – و خودش روی همان پلهها ايستاده بود و در حالیکه رؤياهای فسادناپذيرش را پنهان میکرد بهسوی آنها دست بدرود تکان میداد...»
اسکات فيتس جرالد، گتسبی بزرگ، برگردان کريم امامی، انتشارات نيلوفر
«... چنين پيشگويی شده بود که شهر آيينهها (يا سرابها) درست در همان لحظهای که آئورليانو بابيلونيا کشف رمز مکاتيب را به پايان برساند، با آن طوفان نوح، از روی زمين و خاطرهی بشر محو خواهد شد و آنچه در مکاتيب آمده است از ازل تا ابد تکرارناپذير خواهد بود، زيرا نسلهای محکوم به صد سال تنهايی، فرصت مجددی در روی زمين نداشتند.»
گابريل گارسيا مارکز، صد سال تنهايی، ترجمهی بهمن فرزانه، انتشارات اميرکبير، 1357
«... و پيوسته، وقتی که مردی اندک پولی به دست میآورد میتوانست مشروبی بنوشد. گوشهها، میسايند و گرد میشوند. گرمی و آسايش پديد میآيد، تنهايی پايان میيابد، زيرا انسان میتواند با فراغت مغزش را از دوستان پر کند، همچنين میتواند دشمنانش را براند و نابود سازد. در آبکندی مینشيند و احساس میکند که زمين در زيرش نرم میشود. سرخوردگیها، نوميدیها، اينها فروکش میکنند؛ آينده ديگر تهديدآميز نيست. گرسنگی در اطراف کمين نمیکند، جهان دلپذير و بافهم میشود، انسان میتواند به هدفی که برگزيده است برسد. ستارهها آنقدر نزديک میشوند که تقريباً میتوان بر آنها دست کشيد، و آسمان به نحو شگفتی دلپسند میشود. مرگ دوست انسان میشود و خواب برادر مرگ. و يادگارهای زمان گذشته از خاطره بالا میروند؛ دختر جوانی که پاهايی به آن زيبايی داشت و يک روز برای رقص به خانهی من آمد – يک اسب – خيلی وقت میگذرد. يک اسب و يک زين. زينی که از چرم ساخته بودند. راستی کی بود؟ بايد دختری گير بياورم با او درددل کنم. خيلی کيف دارد. شايد هم بشود و با او بخوابم. ولی اينجا جای خوبی نيست. و ستارهها خيلی پايين هستند، اين همه نزديک... مثل اندوه و شادی، همهی اينها لمس میشوند، و در حقيقت با هم تفاوتی ندارند. دلم میخواهد هميشه مست باشم. چرا میگويند مستی بد است؟ کی جرئت دارد اين حرف را به من بزند! کشيشها. ولی آنها هم به طريقهی خودشان مست میکنند. اين زنهای لاغر و نازا، ترشيده، ولی خودشان نمیفهمند، خيلی بدبخت هستند. مصلحان، ولی آنها زندگی را نمیشناسند و حق ندارند دربارهاش حرف بزنند. نه! ستارهها خيلی نزديک، خيلی زيبا و خيلی دلپذيرند، من با برادر بزرگ دنياها مخلوص میشوم. همهچيز مقدس است. حتی من...»
جان اشتاين بک، خوشههای خشم، برگردان شاهرخ مسکوب و عبدالرحيم احمدی، انتشارات اميرکبير
- آيا براى تامين امنيت بهتر است ديوار بکشيد يا زمينها را اشغال کنيد يا شايد هر دو؟
- دليل اينکه ديوار کشيدهايم، نه ديوار بلکه بايد گفت نرده...
- بگوييد ديوار نه نرده.
- نه خير نرده.
- بخشى از آن ديوار است. يک ديوار بسيار بزرگ.
- برخى آن را ديوار مىنامند و برخى نرده.
- بخشى از آن ديوار است و بخشى نرده.
- درست است.
- اين يادآور ديوار برلين است که ميان آلمان شرقى و غربى کشيده شده بود؟
- فکر نمى کنم اين دو وضعيت قابل مقايسه باشند. هدف ديوار آلمان جدا کردن سياسى دو بخش از يک ملت در داخل آلمان بود. ولى هدف اين ديوار يا بهتر بگويم نرده جلوگيرى از نفوذ تروريستها به داخل اسرائيل است.
- پس شما هم کلمه ديوار را به کار مىبريد. حتماً لغزش زبانى است؟
- همه ما لغزش زبانى داريم. خيلى به اين بها ندهيد.
بخشی از مصاحبه با افريم هالووی، رئيس سابق موساد، شرق
«...امروز تو جنگل يه صدايی شنيديم. دنبالش گشتيم اما نتونستيم پيداش کنيم. آدم میگفت قبلاً هم اين صدا رو شنيده اما با وجود اينکه خيلی نزديکش بوده هيچوقت اون رو نديده. واسه همين مطمئن بود که اون چيزی مثل هواست و ديده نمیشه. ازش خواستم هرچی در مورد اون صدا میدونه بهم بگه، اما چيز زيادی نمیدونست. فقط گفت که اون صاحب اين باغه و بهش گفته که بايد از باغ محافظت کنه و گفته که ما نبايد از ميوهی يه درخت خاص بخوريم و اگه اين کار رو کنيم حتماً میميريم. اين تموم چيزی بود که آدم میدونست...»
خاطرات آدم و حوا، مارک تواين، برگردان حسين عليشيری، نشر دارينوش
من از هزار بندر آمدهام و به هزار بندر میروم،
در چشمم هزار انتظار است،
نه... من نابود نشدهام،
چرا که تاکها هنوز آبستناند و خمهای باده هنوز تشنهاند.
بلند الحيدری
«گريه نمیکردم. نه آن روز گريه نکردم برخلاف همهی دو هفتهی گذشتهاش. نگاههای نگران ديگران. حرفهای آهستهی شان در گوش هم که: اين چرا گريه نمیکند و بعضی ديگر که با نگرانی و ترديد میآمدند دستی میزدند به پشت من و آرام در گوشم میخوانند که: گريه کن، گريه کن. اگر تو بودی چقدر بدت میآمد حتماً. از آنها فاصله میگرفتم، میدانی تنشان، حضورشان سنگين و پر رخوت بود. من از تبار تو بودم من با تو زيسته بودم من تو را میخواستم، تن و حضور تو را، مثل عبور نسيمی سبک بال و خنک و معطر و آرامشبخش. نسيمی که از پيچ و تاب پيکر معطر و پاک گلها عبور کرده باشد. تن يک پری وقت يک صبحدم پر از شبنم و نور.»
واله
«...زيرچشمی دختر نوجوانم را نگاه میکردم که خميازه میکشيد، چشمهايش را میماليد اما مشتاقانه فيلم را دنبال میکرد، برای اينکه احساساتش را محک بزنم چندين بار از او پرسيدم: «نمیخوای بخوابی؟» و پاسخ داد نه، میخوام جوليا را ببينم و دست آخر هم وقتی که فيلم تمام شد دقيقاً همان سئوالی را از من کرد که من بعد از اتمام فيلم از بزرگترهايم پرسيدم: «دختر جوليا پيدا نمیشه؟» سئوالی که بعد از سالها هنوز هم با ديدن جوليای «فرد زينه مان» فکرم را مشغول میکند و هنوز هم بعد از سالها حتی زمانی که جين فوندا (ليليان) را در چهرهای ديگر میبينم از او میپرسم «بالاخره ليليان کوچولوی جوليا را پيدا کردی؟» و امروز صبح دختر من وقتی که برای رفتن به مدرسه حاضر میشد، درحالی که از چهرهاش نمايان بود که کسر خواب دارد باز هم از جوليا میگفت و من خوشحال شدم. خوشحال و اميدوار چرا که اين نسل جديد نيست که انتخاب درستی ندارد بلکه اين سينمای ما است که بايد بکوشد تا بتواند فرد زينه مان داشته باشد و جوليا بيافريند...»
هما گويا، جوليا، از اينجا تا ابديت، شرق
«... کمتر پيش میآمد که به اشيا دلبستگی داشته باشد اما در اين ميان ساعت جيبیاش را با عشق نگاه میکرد. مدتی با صاحبخانه سر نور چراغ برق که تا صبح روشن بود دعوا داشتيم، فرانتس چراغ نفتی خريد که نور دوستداشتنی به اتاق میپاشيد. نور چراغ نفتی او را آرام میکرد و او با ظرافت خاصی نفتدان را پر میکرد، با فتيله بازی میکرد و هر بار چيز تازهای در چراغ کشف میکرد...»
کافکا در خاطر من، دورا ديمنت، ايران
- میدانی دنيس ماريوس سرتز چه گفته است؟
- ...
- من هم باهاش موافقم.
يک تکه ديالوگ صددرصد مستقل بدون هيچ پيشزمينه و ادامه از فيلم «خاطرات عزيز» ساخته نانی مورتی
«میروی ساحل. میخواهی شنا کنی ولی چون آب سرد است مردد میمانی. کنارت زن زيبايی میايستد، او هم نمیخواهد شنا کند. تو را تماشا میکند. آن لحظه میدانی اگر پيشش بروی و اسمش را بپرسی از آنجا با او خواهی رفت، زندگی را فراموش کن، کسی با او آنجا آمدهای را هم، از ساحل با او برو. بعد از آن روز او را به ياد میآوری، ممکن است هر روز يا هر هفته نباشد اما هميشه گوشه ذهنت است. آن خاطرهای است از زندگی ديگری که میتوانستی داشته باشی...»
Changing Lanes
«...فرمی از نقطه A به نقطه B نمیرود مگر اينکه A را تا جای ممکن بشناسد و تضمينهای منطقی و قابل قبولی دربارهی سرنوشت رفتن به B داشته باشد. زيلارد از A به D میپرد و بعدش از شما میپرسد که چرا داشتيد وقتتان را با B و C تلف میکرديد...»
زوج غريب و بمب، مقالهای در مورد همکاری دو فيزيکدان بسيار متفاوت، دانشنامه شرق
«...يک بار در زمستان سال 83 که گروهی از نويسندگان خارجی برای شرکت در جشنواره کتاب کودک کرمان به ايران آمده بودند، من در يک لحظه بهطور ناخواسته نقش رابط بين خانم مگن نوتال سيرز نويسنده کتاب کودک از آمريکا و يکی از خانمهای تصويرگر ايرانی را که اصلاً زبان نمیدانست به عهده گرفتم. خانم ايرانی به من گفت لطفاً از طرف من از ايشان عذرخواهی کن که من انگليسی بلد نيستم. من هم همين عبارت را نقل قول کردم. پاسخ خانم سيرز اين بود: جای عذرخواهی نيست، چون من هم فارسی بلد نيستم...» مهدی حجوانی، ياداشتهای سفر به مونيخ، وبلاگ هنوز
«اولی: شما میگوييد که طرفدار مردميد، آيا بازارگرمی نمیکنيد؟
دومی: من نه سياستمدارم، نه شهرتطلب.
اولی: نمیانديشيد که خدمتگزار آنهاييد و دستآموز قدرت يا ابلهانه آلت دست هوشمندان جامعهپرداز شدهايد؟
دومی: من عملههای طرب را میشناسم و خدمتگزاران پشت بر مخلوق را.
من هجوگويان، لطيفهپردازان، خوشمزهها، لالايی سرايان را دوست ندارم و همه آنها را که نعل وارونه میزنند، مرا ببخشيد به اين پستیها تن در نمیدهم.
اولی: هجو که چيز بدی نيست، مطايبه هم همينطور.
دومی: هجو آنروی سکه مدح است، بدون صله.
اولی: لطيفه و خوشمزگی مردم را سرگرم میکند.
دومی: بله، سرگرم میکند، تا آوار فرود آيد.
اولی: پس با خنداندن و شيرين زبانی در طنز مخالفيد؟
دومی: مخالفتی ندارم، دلقکها هميشه برای آدمهای خوشخنده لازم هستند، چرا مانع کسبشان بشوم.
اولی: اما ما از لطيفههای عبيد میخنديم.
دومی: شما اشتباه میکنيد، عبيد چهرهتان را در آينه به شما نشان داده شما داريد به ريش خودتان میخنديد، آنجا که تويی چه جای خنده است؟
اولی: راستی چرا عبيد ديگری پيدا نشد و مثلاً يغما و ايرج به جايش آمد؟
دومی: اين مردم هيچ چيز را باور نمیدارند و بیباوری آنها -که جوهر طنز است- ريشه تاريخی دارد. اين امت اصلاً طنزنويس لازم ندارد.
اولی: تناقضی در حرفهای شما میبينم.
دومی: بله، تناقضی هست، در حرف های شما هم هست. بين حرف تا عمل هميشه فاصلهايست که آنرا تناقض و تضاد پرمیکند.
من که به هيچچيز باور ندارم چگونه میتوانم حرفی با قاطعيت بزنم...»
جواد مجابی، از مقالهاش در مورد طنز، نقل شده از يادداشتی در باب طنز جواد مجابی نوشته شده توسط سيد ابراهيم نبوی
ناصرخان غياثی کتاب «تاکسینوشت» را در حضور ديگران نوشت، هم در حضور مسافران برلينیاش و هم در حضور خوانندگان وبلاگش، بسياری از تجربههايی که در کتاب هستند را قبلاً خوانده بودم ولی بازخوانیشان از روی کاغذ لذتی ديگر داشت. کتاب را يک نفس خواندم، اواسط نااميد شده بودم از پيدا کردن داستان محبوبم ولی دست آخر پيدا کردمش «زوريخ و کابل». نوشتههای ناصرخان را به اين خاطر دوست دارم که درشان زندگی جريان دارد با همهی خوشیها و سختیهايش. در قلم و نگاه ناصرخان تنفر و انزجار هيچوقت احساس نکردهام و به جايش واقعبينی و در کنار آن توجه به لطايف زندگی و روابط انسانها؛ راست میگويند وقتی کسی تنهاست بيشتر ارزش عشق را درک میکند. میگويم برويد کتاب را بخريد و در يک بعدازظهر آرام بنشينيد بخوانديش و کيفش را ببريد. راستی ناصرخان کاغذ هم پژواک دارد، پژواکی به بلندای تاريخ.
«- آشنايی با آدمهای جالب به آدم قوت قلب میدهد. آدم میفهمد که تنها نيست.
دست میکند از جيبش يک کتاب بيرون میآورد:
- اجازه دارم اين کتاب را به شما هديه کنم؟ هنوز تمامش نکردهام. بعداً يکی برای خودم میخرم.
خودنويساش را بيرون میآورد و در صفحهی اول کتاب مینويسد: برای نويسنده، مترجم و رانندهی تاکسی، همکار و هموطنم. به سرعت پياده میشود و میپيچد توی کوچه. سيگار را از پنجره میاندازم بيرون و میروم...»
قسمتی از درآمد کتاب
«...يک روز حتی خواست تکهی هندی اسمش، ميرا، را توی دفتر يادداشتش بنويسد. جهت حرکت قلم و توقفها و چرخشهای دستش برايش نامأنوس بود. در لحظاتی که فکرش را نمیکرد بايست خودکار را از روی کاغذ برمیداشت. اول طبق جهت فلشهای کتاب، از چپ به راست خط زمينه را کشيد. بعد حروف را يکیيکی روی آن نوشت. يکی از حرفها بيشتر شبيه عدد شد تا حرف. آن يکی تقريباً مثلث از آب درآمد. خيلی سعی کرد تا عاقبت توانست حروف اسمش را شبيه حروف توی کتاب درآورد. تازه هنوز هم مطمئن نبود درست نوشته باشد. هيچ بعيد نبود بهجای ميرا نوشته باشد مارا. چيزی که نوشته بود يک سری خطوط بیمعنی بود ولی با تعجب میديد که اين کلمه در گوشهای از دنيا معنايی دارد...»
از داستان «جذاب»، کتاب «مترجم دردها» نوشته جامپا ليری، نشر ماهی
پشت جلد کتاب توصيف جالبی نوشته است. اين روزها به هر کس میرسم پيشنهاد میکنم کتاب را بگيرد بخواند. داستانهايی آنقدر روان که احساس میکنی میتوانی هر روز شخصيتهايشان را بيرون حين خريد ماهی و سبزی ببينی.
يک کتاب دوجلدی خريدهام با نام «شوخي» نوشته (در حقيقت جمعآوری شده توسط) راس و کاترين پتراس. کتاب درمورد گافهای جماعت مشهور دنياست و بعضی از آنها واقعاً شاهکار هستند، برای کمی خنديدن از ته دل توصيه میشود. چند تايی که خوشم آمد را اينجا يادداشت کردم.
از اول
«من از اول فهميدم که آخرش چه میشود و حق با من بود چون هنوز به وسط کار هم نرسيدهايم.»
سر بويل رچ، نمايندهی مجلس بريتانيا در قرن هجدهم
رأیگيری با قيد فوريت
«اگر نمايندگان اصرار داشته باشند که پيش از رأیدادن بدانند به چه چيزی میخواهند رأی دهند، آن وقت نمیتوانيم تا قبل از روز دوشنبه نتيجه را به اطلاع عموم برسانيم.»
راسل لانگ، نمايندهی ايالت لوئيزيانا در مجلس آمريکا
معنی و مفهوم
«... اينطور که پيداست اين فيلم مفهومی ندارد، اگر هم مفهومی داشته باشد بدون شک بیمعنی است.»
هيأت مديرهی مميزی فيلم بريتانيا، دربارهی فيلم جين کلتو با عنوان «کشيش و صدف دريايي»
اطمينان
«تنها چيزی که از آن مطمئن هستيم اطمينان خودمان است.»
مأمور رسمی کاخ سفيد خطاب به خبرنگار مجله وال استريت، دربارهی جمعآوری آراء توسط رنالد ريگان برای انتخابات دورهی دوم
قاطعيت
«همانطور که قبلاً گفتهام و ديروز هم گفتم اين يکی از مسايل عمدهای است که در ادينبورگ يا حل میشود و يا نمیشود.»
داگلاس هرد، نماينده مجلس آمريکا
راههای غير منطقی
«من از راههای ديگر سعی کردم شما را متقاعد کنم. حالا میخواهم معقول و منطقی باشم.»
از اعضای مجلس آمريکا، به هنگام بحث
روز تصميمگيری
«امروز اساساً روز تصميمگيری است. ما امروز توافق کرديم که با چيزی که قبلاً در مورد آن به توافق رسيدهبوديم باز هم موافقت کنيم.»
تام فلوز، سرپرست شرکت «سی هاوکز»
ماستماليراسيون
«مشکل... کسری موازنه... يا بايد بگويم... يک لحظه اجازه بدهيد، مصرف، يا درآمد ناخاص ملی، عذر میخواهم... مصرف، حدوداً 23 تا 24 درصد است، البته قسمتی که در حال افزايش است، در حالی که درآمدها به همان نسبت ثابتند، يعنی به همان مقدار که بايد باشند هستند که بايد آنها را از بخش خصوصی تأمين کنيم.»
رونالد ريگان، در پاسخ به خبرنگاران
قورباغههای دمدار
«اگر قورباغهها بال داشتند نمیتوانستند دمهايشان را به زمين بزنند. اين فقط يک فرض است.»
جورج بوش پدر، در سفر انتخاباتیاش به هامپشاير، دربارهی افزايش مستمری بيکاران
ضعف قدرت
«قدرت ما در اين است که هيچ ضعفی نداريم. تنها ضعف ما اين است که قدرت واقعی نداريم.»
فرانک برويلز، مربی فوتبال دانشگاه آرکانزاس، دربارهی شانس موفقيت تيمش
مجلس
«آقای رئيس جلسه! من را روشن میکنيد؟
مورفی: فکر میکنم سی سال پيش سعی کردم.»
آن مولر، نماينده ايلت جورجيا، در اعتراض به تام مورفی چون ميکروفونش خاموش بود
وفاداری
«من دربارهی حکم صادر شده کاخ سفيد هيچ نظری ندارم، اما صددرصد از آن حمايت میکنم.»
ريچارد دارمن، وزير بودجهی آمريکا در دولت بوش پدر
موشکهای متعهد
«نه باران، نه برف، نه برگ درختان و نه تاريکی شب هيچکدام موشکهای کروز را از شتاب در رسيدن به اهداف تعيينشده باز نمیدارند.»
آگهی تبليغاتی شرکت مک دانل داگلاس برای موشکهای توليد شده، سال 1982
يادداشتهای ترسناک در صندوق پستی
«تاريخ انقضای شما ماه نوامبر 1986 است.»
يادداشتی از دفتر خدمات کارتهای اعتباری
مخالفت با خود
«من برای خودم نظراتی دارم، نظراتی قوی. اما هميشه هم با آنها موافق نيستم.»
جورج بوش پدر
واقعيت
«هر چيزی بيشتر شبيه آن چيزی است که الان هست تا آن چيزی که تا بهحال بوده.»
جرالد فورد، رئيسجمهور آمريکا
چين از ديدگاه فرانسوی
«چين کشور بزرگی است که چينیهای بسياری در آن ساکن هستند.»
شارل دوگل، رئيسجمهور فرانسه
پاسخهای دندانشکن
«ما در اين طرف مجلس آنقدر هم که به نظر میرسيم احمق نيستيم.»
يک عضو مجلس آمريکا در پاسخ به طعنهها
مرگ
«قبل از اينکه لايحه حکومت مستقل پذيرفته شود آسکويت بايد از روی جنازهی خيلیها از جمله خودش رد شود.»
از نامهای به قلم آاستر يونيوست، دربارهی هربرت هنری آسکويت نخستوزير بريتانيا که لايحهای را برای استقلال ايرلند پيشنهاد کرده بود، سال 1914
حقيقت
«بعضی از حقايق راست هستند، بعضی تحريف شده و بعضی دروغ.»
سخنگوی دولت آمريکا، هنگام اظهارنظر در مورد مقالهای دربارهی سياست خارجی
طفره
«خب، من میخواهم اين کار را کاملاً به وزير آموزش و پرورش واگذار کنم. ولی خب، بله، همهی ما، ايشان خيلی سفر میکنند و به خارج از کشور میروند. خيلیهای ديگر در اين وزارتخانه هستند که همين کار را میکنند. قرار است که يک کنفرانس بينالمللی برگزار کنيم، البته اين کنفرانس آنقدر که به مسايل محيط زيست میپردازد به آموزش نخواهد پرداخت و کنفرانس خيلی بزرگی هم خواهد بود و هميشه هم اين تبادل ايدهها را داشتهايم.»
جورج بوش پدر، فوريه 1990 در پاسخ به سؤال دانشآموزی مبنی بر اينکه آيا دولت جورج بوش ايدههای مربوط به آموزش و پرورش را از کشورهای ديگر میگيرد؟
علم جغرافی
«منظورتان اين است که دو تا کره داريم؟»
نامزد سفارت آمريکا درخاور دور، وقتی در کنگره نظر او را دربارهی گزارش مقامات دولتی مبنی بر درگيری بين کره شمالی و جنوبی پرسيدند
دانستن
«رئيسجمهور میداند جه خبر است. البته نه اينکه فکر کنيد خبری هست.»
رن زيگلر، منشی مطبوعاتی ريچارد نيکسون، دربارهی اين شايعه که نيروهای آمريکا به مرزهای لائوس حمله کردهاند
ملت
«گور پدر ملت! من نمايندهی مردم هستم.»
سناتور ايالت نيوجرسی
کوتاه و بلند
«به شما گفتم يکی را بلندتر از ديگری کنيد. شما درست برعکس يکی را کوتاهتر از ديگری کردهايد.»
سر بويل رچ، دولتمرد بريتانيايی
سناتور آگاه
«يک لحظه صبر کنيد! من علاقهای به کشاورزی ندارم. لطفاً دربارهی تسليحات نظامی صحبت کنيد.»
ويليام اسکات، سناتور آمريکايی، در يکی از جلسههای توجيهی پنتاگون وقتی افسران ارتش شروع به صحبت درباهی سيلوهای موشک کردند
آمار
«اين اعداد و ارقامی که میگويم از خودم نيست. ازکسی نقل میکنم که خودش از آنها سر درمیآورد.»
يکی از اعضای مجلس آمريکا، هنگام بحث
توقف ابدی
«وقتی دو قطار در يک تقاطع به هم میرسند بايد هر دوی آنها توقف کامل کنند و هيچکدام تا موقعی که ديگری عبور نکرده است حرکت نکند.»
قانونی در کانزاس
قبول، بيشتر از چندتا شد.
روزی از روزها کربلايی محمدعلی دوان دوان به خانه آمد و به زن جديدش گفت: «پرینسا، مشتلق بده!»
پرینشا با تعجب پرسيد: «چی شده؟»
کربلايی محمدعلی دوباره گفت: «مشتلقم را ندهی نمیگويم.»
پرینسا به کربلايی محمدعلی نزديک شد و دستهايش را گرفت و باز پرسيد: «تو را خدا بگو ببينم.»
کربلايی محمدعلی باز گفت: «به خدا اگر مشتلقم ندهی نمیگويم.»
- «باشد مشتلق طلبت، بگو ببينم چه شده؟»
کربلايی محمدعلی گفت: «در ايران حريت دادهاند.»
پرینسا مکثی کرد و پرسيد: «چی دادهاند؟»
- «حريت ديگر، بهت که گفتم.»
پرینسا با تأنی و تعجب پرسيد: «حالا حريت چی هست؟»
کربلايی محمدعلی در حالی که دست زنش را کنار میزد سرش را به سمت چپ خم کرد و مثل کسی که ناراضی باشد جواب داد: «زن حسابی، آخر من به تو چه بگويم. چه طور حاليت کنم، امروز همهی عالم میداند که در ايران حريت دادهاند. امروز قونسول همهی همشهریها را جمع کرده بود توی مسجد، دعا به جان پادشاه میکرد که به ايران حريت داده است. من هم رفته بودم مسجد، آن قدر شلوغ بود که جای سوزن انداختن نبود. کربلايی حسنقلی هم آنجا بود. همشهریها آن قدر خوشحال بودند که نگو! واقعاً ما همشهریها تا امروز خيلی سختی کشيدهايم. از عملگی کردن جانمان به لبمان رسيده، اما میبينی، توی روسيه اصلاً عمله بنا وجود ندارد. همهی عملهها همشهریاند. پرینسا، خدا بخواهد از اين به بعد پولدار میشويم، همهاش میگفتی که برای من لباس مخمل روسی بخر، به خدا اين دفعه ديگر میخرم. آخر خودت که شاهد بودی، پولم نمیرسيد، اما خدا بخواهد بعد از اين پولم زياد میشود. کبلا امامعلی، کبلا نوروز، قاسمعلی، اروج، همشهری بايرام آن قدر خوشحال بودند که کم مانده بود کلاهشان را به هوا بياندازند. میگويند قونسول فردا همهی همشهریها را صدا میزند که حريت تقسيم کند، آخ جان، زنده باد پادشاه ما، آخ جان!»
کربلايی محمدعلی با گفتن اين حرفها بشکن میزد و میرقصيد. پرینسا دوباره با خوشحالی رفت و دستهای شوهرش را گرفت...
قسمتی از داستان «آزادي»، نوشتهی جلال محمدقلیزاده و ترجمه عمران صلاحی، از کتاب «شوکران شيرين» که مجموعه داستانی است گردآوری شده توسط اسدالله امرايی، انتشارات مرواريد
چون ما هرگز با انسانهايی که از آينده آمده باشند ملاقات نکردهايم پس در آينده ماشين زمان اختراع نخواهد شد!
استيون هاوکينگ
«...خط ويژه اتوبوس كه در خيابانهاى اصلى شهرهاى بزرگ در نظر مىگيرند براى اين است كه كار مردم زودتر انجام پذيرد يا براى اتوبوسهاى شركت واحد تشريفات زائد قائل شدهاند؟...»
سادهزيستی تشريفاتی، مصطفی ايزدی، شرق
«دنياى سرشار خود سراسر انباشته از متن جهان است. اين دنيا داراى انبوه جهان است. به عبارت ديگر انبوه، خود اشارتى از جهان است. انبوه به عبارت ديگر نشانهاى از اشارت است. اين اشارت است که انبوه را باعث مىشود. انبوه خود نشانهاى از جهان خرد است. خرد به معناى ديگر متکى به خود است و اين خرد است که يگانه را در دست دارد...»
از ستون طنز آماده شرق، شاهکار فوق از يک مقالهی جدی با عنوان «در باب هايدگر» انتخاب شده است. البته در آن ستون اطلاعات بيشتری در مورد نويسنده و محل چاپ اثر داده نشده بود، حيف.
«...دختران آنها را به راحتى شناسايى و دستگير مىکنند. بعضى از آنها که توانستهاند از خانههاى مردم چادرى تهيه کرده و سرقت کنند و يا به هر شکلى زير چادر رفتهاند در ايستگاههاى بازرسى توسط بانوان سپاه بازرسى مىشوند و چون موهاى خود را به صورت پسرانه زدهاند زود شناسايى مىشوند. آنها چون يک نيروى نظامى و عملياتى بودهاند همگى بايد موهاى خود را کوتاه مىکردند و کلاه آهنى بر سر مىگذاشتند. اين مانند مقررات يک ارتش، قانون بوده و بايد اجرا مىکردند...»
قسمتی از يادداشتهای عمادالدين باقی از عمليات مرصاد، جامعه شناسى جنگ، يادنامه جنگ، شرق
«در مورد مواجهه با بيمارى مرگبار حرفى هست به اين مفهوم که شما هرگز کاملاً برنمىگرديد. وقتى به مرگ محکوم شديد، به نحو عميقى دانش مربوط به فناپذير بودنتان را با خود مىبريد. شما به خورشيد يا به مرگ خودتان خيره نمىشويد. با اينکه چيزى از اين تجربههاى دردناک و دراماتيک به دست مىآوريد اما خود نيز از بين مىرويد. چيزى در شما هست که دائماً قوىتر و عميقتر مىشود و آن نامش زندگى است.»
سوزان سونتاگ، زن بودن يک کليشه است، شرق
آن گشت و گذار بين کتابها و کاغذهای کتابخانه تجربهی جالبی بود. کارت تبريکی پيدا کردم که پدربزرگم سال 49 نوشته و چاپ کرده بوده برای تبريک سال نو و تسليت ماه محرم که آن سال همزمان شده بودند. البته از 49 بودنش چندان اطمينان ندارم، عددی بود زير امضا گير کرده. به هرحال فکر کردم شايد خواندنش خالی از لطف نباشد:
ماه محرم هاله از غم بر سنت ديرين آئين جم و رخسار زيبای گل و شبنم کشيده.
قلوب احرار تحت سيطرهی اسرار اين سرور اخيار دردناک و از رموز شهادت و اخلاص آسمانی او غمناک.
خلاف جوانمردی است در تقارن اين سور و سوگ به فرزند صالح اين رادمرد جانباز که سرها خاکسار کوی او و ديدهها در انتظار روی اوست تسليت گويم و به حضرت شما که از مواليان او میباشيد تبريک و تهنيت.
از خداوند متعال مسئلت میکنم که در سراسر سال جديد جنابعالی و خاندان جليلتان را از نعمت سلامتی و عافيت بهرمند سازد بمحمد و آله الابرار.
تبريز- عبدالجبار جباری
فروردين 1349
«...اگر درست فهميده باشم منظور تو روحی است متحولشونده که تکامل میيابد، به پختگی میرسد و به مراحل بالای قدرت دست پيدا میکند تا آنکه به ناتوانيش آگاه میشود؟ اين روح تو به الوهيت دست میيابد اما اين برای او يعنی بيچارگی و درماندگی و وقتی اين را میفهمد دستخوش نااميدی میشود. آيا اين همان انسان نيست؟ منظور تو انسان است... اين حتی فلسفهی التقاطی هم نيست، يکجور عرفان مغشوش است...»
استانيسلاو لم، سولاريس، نشر مينا
«هايزنبرگ در خاطرات خود مینويسد: همه بحثها در سر ميز غذا شکل میگرفت و نه در تالار کنفرانس و بور و اينشتين کانون همه بحثها بودند. بحث معمولاً از سر ميز صبحانه شروع میشد و اينشتين آزمايش فکری جديدی که گمان میکرد اصل عدم قطعيت را رد میکند، مطرح میکرد. پس از بحثهای بسيار در طول روز، بور سر ميز شام به اينشتين ثابت میکرد که آن آزمايش هم نمی تواند اصل عدم قطعيت را خدشه دار کند. اينشتين کمی ناراحت میشد، اما صبح روز بعد با يک آزمايش فکری ديگر که پيچيده تر از آزمايش قبلی بود، از راه میرسيد. اينشتين با اين آزمايش های فکری میخواست وجود ناسازگاری در مکانيک کوانتومی را نشان دهد تا بتواند آن را رد کند، اما موفق نشد. او هميشه میگفت نمیتواند قبول کند که خدا شير يا خط بازی میکند. او معتقد بود اگر خدا میخواست تاس بازی کند اين کار را به طور کامل انجام میداد و در آن صورت ما ديگر مجبور نبوديم به دنبال قوانين طبيعت بگرديم، چرا که ديگر قانونی نمیتوانست وجود داشته باشد. جواب بور به تمامی اين جملات نغز اين بود که: ما هم وظيفه نداريم برای خدا در اداره کردن جهان تعيين تکليف کنيم...»
او هرگز با کوانتوم آشتی نکرد، دانشنامه شرق
«با بالا رفتن سن حرکات و حرفهای آدم خلاصهتر میشود...»
جملهای از نمايش دفتر يادداشت، نوشته ژان کلود کارير
«يک شب درست بعد از پنجاهمين سالگرد تولدم، در باری را که از خانهی دوران کودکیام چندان فاصلهای نداشت باز کردم. پدرم در راه برگشت به خانه از دفترش در لندن، آنجا بود و به پيشخان تکيه داده بود. مرا نشناخت، اما من از اينکه پيرمرد را دوباره میديدم خوشحال و تقريباً هيجانزده شده بودم بهخصوص که او ده سالی میشد که مرده بود.
کنارش ايستادم و گفتم: سلام، خوشوقتم.
گفت: سلام
گفتم: اينجا هيچوقت تغيير نمیکند.
گفت: ما هم همينجوری دوستاش داريم...»
حنيف قريشی، داستان «روزی روزگاری ديروز» چاپ شده در کتابی به همان نام
آن متنی که پريروز هوشنگ مرادی کرمانی در مراسم «سلام خاتمي» خواند را بالاخره پيدا کردم. نمیدانم ابوذر از کجا پيدايش کرده است:
«سخنراني» و «اتومبيلراني» شباهت عجيبی به هم دارند. هم مهارت میخواهند و هم شجاعت. آن هم در اين آمد و شدها و ترافيک سنگين، با اين خيابانهای در دست تعمير و تغيير، خيابانهای يک طرفه، عبور ممنوع، چراغهای سبز و زرد و قرمز و چشمک زن و شماره بنداز. گردشهای ناگهانی چپ و راست بدون زدن چراغ راهنما، رانندگی هم با اتومبيل و هم با سخن سخت است. حالا اگر رانندهای هم ترسو باشد و هم ناشی بنشيند پشت سخن و بخواهد گاز بدهد، از لابهلای سخنها مثل موشی بخزد و راه برود، ديگر واويلا، فرض کنيد اين جور رانندهای سخنی هم داشته باشد فرسوده، از رده خارج، با لاستيکهای صاف و ناجور و موتوری که به روغن سوزی افتاده و دود کند، چگونه میتواند بنده خدايی را سوار سخن کند و تا سر چهار راه برساند.
حالا من آن راننده ناشی و بی دست و پا با اين جور سخنی و آن جور اوضاع و احوال خيابانها میخواهم تر و فرز عزيزی را ببرم سر چهارراه زندگی. عزيز را از زير آينه و قرآن رد کردهاند و دادهاند دست من تا بر سخنام سوار کنم. اولين کاری که بايد بکنم، اين است که يواشکی به چپ و راست نگاهی بيندازم و از زير زمين فکرم در بيايم. حواسم را جمع میکنم تا به کسی و چيزی نزنم. اگر زدم سخن کسی را غر کردم يا سخن خودم غر شد، گرفتاریهای بعدی دارد. بيمه و جريمه و صافکار و گلگيرساز و نقاشی سخن، روزگارم را سياه میکنند.
بسيار خب، عزيز را سوار سخن کردهام و با احتياط آمدهام توی خيابان. دستپاچه و خجالت زدهام، سخن ام خوب نمیرود. خودم هم کلاچ را جای ترمز و ترمز را به جای گاز میگيرم.
هی به چهرهی جذاب و خدادادیاش نگاه میکنم و ازش عذر میخواهم، لبخندی میزند، چارهای ندارد. حالا که سوار اين جور سخنی با چنين رانندهای شده، بايد بسازد. دلهرهای را در چشم هايش میبينيم، لابد میگويد «خدايا اين کجاوه چه جور میخواهد مرا ببرد» ياد سالها و روزهای میافتم که مرتب میديديمش، در تلويزيون و توی روزنامهها با حرفهايش دلخوش میشديم و هر کس آينده روشن و آرزوهايش را در کلامش میديد. هر صبح که نان تازه میخريديم، اگر گوشه نان سوخته بود و يا خمير بود غر میزديم که اين چه مملکتی است، به دل نمیگرفت. قهر نمیکرد. بچهها به عبا و قبايش آويزان میشدند. جوانها از سر و کولش بالا میرفتند، لبخند میزد. کيف میکرد. بيشتر شبها قصههای قشنگی از خانه باستانی مان میگفت. از رنجها و دردهای باستانی که دارو و درمان باستانی داشت و دارد.
بچه کوير بود. صبوری را از کويری آموخته بود و میدانست در ميان تپههای شنی بوتهها و درختهای گزی است که جانسختاند و سبزند و سايهدارند. به آنها دلخوش بود و به پرندههايی که بر آن درختها مینشستند و تا دوردستها با نگاهشان پرواز میکردند. چقدر از خوبیها تعريف میکرد. چقدر ارشادمان کرد که مقاوم و صبور باشيم. از ارشاد و فرهنگ سازی دمی غافل نبود. از ارشادیهای قديم بود. بعد که سرش شلوغ شد، دوستانش ارشادمان کردند. ما که گروهی بوديم و به ارشاد فکر میکرديم و به ارشاد عادت کرده بوديم، هر کدام مان سازی میزديم و سازمان را نشان نمیدادند. بعضیمان ارشاد شده به دنيا آمده بوديم و مشکلی نداشتيم. بعضیهامان میبايست هر روز ارشاد شويم، عين دياليزیها، اگر ارشاد نمیشديم، حالمان بد بود و يادمان میرفت که همين ديروز ارشاد شدهايم. بعضیمان بدارشاد بوديم. بدارشاد بودن چيزی است مثل بدقلق بودن و بابت اين بدقلقی کلی پز میداديم. خلاصه همه جور هنرمندی بوديم. او و دوستانش با هيچ کداممان سر لج نداشتند. چه پر تحمل بود اين بچه کوير. به هر کس سهم ارشاد خويش را میداد و خودی و نخودی را نمیشناخت. البته تا آنجا که میشد حرف همديگر را میفهميديم.
با نگاه میفهميديم که چه بگوييم و چه جور بگوييم تا هر دو راضی و راحت باشيم.
از بس تو اين جور فکرها هستم، حواسم به راننده سخن نيست. گاهی به جای گاز دادن ترمز میکنم و گاهی هم به جای ترمز گاز میدهم. پشت سریها و بغلدستیها حرص میخورند که اين ديگر چه جور سخن رانی است. چهره مهربان و لبخند شيرين مسافر عزيز را نگاه میکنم و خاطرات گذشته را مرور میکنم. يادم میرود که خيابان را عوضی آمدهام. زدهام به ورود ممنوع. مسافر مهربان باز لبخند میزند و با ته لهجه شهرستانی میگويد: «عيبی ندارد، علامت بده، چراغ بزن و با احتياط برگرد. مواظب باش آنها که تندروند بهت نزنند». با احتياط دور میزنم و برمیگردم و میگويم «ببخشيد سؤالی داشتم شما آدم مهمی هستی، چرا مهم بودنتان را به رخم نمیکشيد؟ چرا اوقاتتان تلخ نمیشود از اينهمه اشتباه و بیدست و پايی؟» داشتم حرف میزدم و حواسم نبود و نزديک بود بزنم به کسی که راهنما نزده بود و داشت میپيچيد به چپ. طرف داد کشيد «اوهوی چه خبرت است. رانندگی بلد نيستی پشت سخن ننشين. چرا اين قدر قيقاج و ويراژ میدهی؟ سخنات دارد دود میکند، بايد بروی معاينه فني». رسيده بودم به ميدانی که هزار راه ازش میگذشت و به «ميدان چه کنم» معروف بود. گيج شده بودم. نمیدانستم از کدام طرف بروم که هم مسافر نازنينام به جايی برسد و هم خودم خلاص شوم.
مسافر دست زد روی داشبورد