friends.jpg
اواسط زمستان بود رفتم يک جعبه‌ی قرمز خريدم که ده سال داستان را چپانده بودند تويش. از آن موقع کار خيلی شب‌هايم اين است که هر ساعتی برسم خانه، زود باشد، دير باشد، بنشينم دو ساعتی زندگی شش نفر از دوست‌داشتنی‌ترين آدم‌های دنيا را تماشا کنم. امشب آخرين قسمتش را ديدم و سرم گيج می‌رود. بار اول است يک چنين چيزی برايم پيش می‌آيد. عادت دارم بعد از تمام شدن رمانی بلند گيج بروم و فکر کنم چرا تمام شد و حالا يک سريال تلويزيونی يک چنين حسی برايم ايجاد کرده است. قسمت آخر که دوربين خانه‌ی خالی را می‌گشت فکر کردم فقط آن‌ها نبودند که از هر گوشه‌ی آن‌جا خاطره دارند، ميليون‌ها نفر تماشاگرشان هم هزارهزار خاطره از آن خانه دارند. دلم برای هر شش نفرشان تنگ خواهد شد، برای خنده‌هايشان، اشک‌هايشان، سادگی‌شان، وفايشان، زندگی‌شان. هر شش‌تايشان دست آخر خودشان را در دل آدم جا می‌کنند و نمی‌شود گفت کدام را بيشتر دوست داری. دلم می‌خواست تمام اين ده سال را طی همان ده سال تکه تکه می‌ديدم. يادم نمی‌آيد کجا خواندم يا که بود از قول يک آمريکايی گفت روزی می‌رسد بچه‌های من دلشان هوس دهه نود و تجربه‌ کردن جوانی من را خواهد کرد، آن روز برای‌شان فرندز را می‌گذارم تماشا کنند.
راست می‌گويند که آدم‌ها دو دسته‌اند، آنها که اين شش نفر را می‌شناسند و آن‌ها که نمی‌شناسند.

caramel.jpg
"To my Beirut."
Caramel

munich.jpg
- Do you really miss your father's olive trees? Do you honestly think you have to get back all that... that nothing? That chalky soil and stone hunts. Is that what you really want for your children?
- It absolutely is.
Munich

lifeofothers.jpg
One day in blue-moon September,
silent under a plum tree,
I held her, my silent pale love,
in my arms like a fair and lovely dream.
Above us in the summer skies,
was a cloud that caught my eye.
It was white and so high up.
And when I looked up, it was no longer there.
Brecht: Erinnerung an die Marie A.
Life of others

blood.jpg
God is a superstition.
There Will Be Blood

Faubourg Saint-Denis.jpg
I listened to your texts, your singing, your hopes, your desires, your music. You listened to mine. My Italian, my German, a bit of Russian. I gave you a walkman. You gave me a pillow. And one day you kissed me. Time went by, time flew, and everything seemed so easy, so simple, so free, so new, so unique. We went to the movies, we went dancing, we went shopping, we laughed, you cried, we swam, we smoked, we shaved. You screamed, for a reason, or for no reason. Yes, sometimes for a reason. I brought you to the academy, I studied for my exams, I listened to your singing, your hopes, your desires, your music. You listened to mine. We were close, so close, ever so close. Time went by, time flew.
Faubourg Saint-Denis

Quais de Seine.jpg
- You have beautiful hair, why do you have to cover it up?
- I don't have to, I choose to.
- Too bad, 'cause you're so pretty.
- You mean I'm not beautiful in my hijab?
- That's not what I meant.
- If I want to look beautiful, I do it for me. When I wear this I feel part of a faith, an identity. I feel good. That's what beauty is.
Quais de Seine

Paris, je t'aime

pers.JPG
در مورد پرسپوليس نمی‌توانم مثل هميشه که از فيلمی خوشم می‌آيد به عکسی و چند خط از فيلمنامه‌اش اکتفا کنم. برای اينکه پرسپوليس برای من، ما، بيشتر از يک فيلم سينمايی است. انگار از ما برای ما می‌گويد، يا به قول مادرم که قبل از من فيلم را ديده بود از نسل آن‌ها برای نسل ما می‌گويد. مرجان ساتراپی بين نسل من و مادر ايستاده است، شايد برای همين حرفش را همه می‌فهمند و همه گوشه‌ای از زندگی خود را در زندگيش پيدا می‌کنند. شايد پدر من خود را در انوشه و اميدش به انقلاب می‌بيند، مادرم در مادر مرجان و من خود را در مرجان که مجبور به فرار شد. روايتش را بی‌طرفانه می‌دانم چون به نظرم اغراقی در کار نبود، شايد کسی با فقط کمی ذهنيت مذهبی بگويد اين تمام داستان نيست، ولی برای من اين تمام آن بود که به من و زندگی من مربوط می‌شد. به پاتريک، هم‌دفتری کانادايی‌ام پيشنهاد کردم برود فيلم را ببيند، گفتم اين همان روايت من از ايران خواهد بود، نه يک روايت جامع و کامل، ولی يک روايت حقيقی.

goodyear.jpg
Pardonnez à mes lèvres car elles trouvent de la joie dans les lieux les plus étranges.
A Good Year

لبانم را ببخش که شوق را در ناممکن‌ترين گوشه‌ها می‌يابند.


lost.jpg
- Can you keep a secret? I'm trying to organize a prison break. I'm looking for, like, an accomplice. We have to first get out of this bar, then the hotel, then the city, and then the country. Are you in or you out?
- I'm in. I'll go pack my stuff.
- Get your coat... I hope that you've had enough to drink. It's going to take courage.
Lost in Translation

oldmans.jpg
- Just how well do you know Chigurh?
- What do you want to know?
- I just want to know your opinion about him in general, just how dangerous is he?
- Compared to what? The bubonic plague?
No Country for old man

atoenment-s.jpg
Dear Cecilia, Dearest Cecilia, the story can resume. The one I had been planning on that evening walk. I can become again the man who once crossed the surrey park at dusk, in my best suit, swaggering on the promise of life. The man who, with the clarity of passion, made love to you in the library.
Atonement

Darjeeling (1).jpgDarjeeling (2).jpgDarjeeling (3).jpgDarjeeling (4).jpg
- چرا قطارمان وسط بيابان ايستاده؟
- می‌گن چون گم شده.
- اين چی می‌گه؟
- می‌گه قطار گم شده.
- يعنی چه؟ چطور قطار می‌تونه گم بشه؟ روی ريل‌هاش؟
The Darjeeling Limited

rat1.jpgrat2.jpgrat3.jpg
شايد بپرسی مگر يک آشپزخانه‌ی پر سر و صدا و چند موش قهوه‌ای و يک پادوی دست‌ و‌ پا چلفتی گيج و يک دختر آشپز فرانسوی بانمک و صد البته يک ستون‌نويس شکل عزرائيل چطور توانستند به قهقهه‌ات بياندازند و شبی را روشن کنند که روزش خوش نبود، جواب می‌دهم نمی‌دانم. می‌توانی يک روز عصر که دلت گرفته بود «يتيمچه قرتي» را ببينی و شايد جوابت را بگيری.

دم‌نوشت: يتيمچه قرتی ترجمه منصورخان نصيری است از Ratatouille.


eastern_promises.jpg
«...اين‌ها خالکوبی‌های زندان‌های روس هستند. هر يک برای واقعه‌ای مهم در زندگی. آن‌ها داستان زندگيت را می‌گويند. اگر خالکوبی نداشته باشی، وجود نداری...»
هر گناه از خود ردی باقی می‌گذارد: Eastern Promises


می‌دانم، دشت‌ها تو را فرا می‌خواندند، بيابان‌ها و رودها و کوه‌های پر برف نيز.
به سلامتی آزادگی‌ات مرد...
Into the Wild


shiro1.jpgshiro2.jpg

من خيال می‌کردم ديگر قصه جن و پری و جادو و اين‌حرف‌ها ديگر نمی‌شود گفت. نه که نمی‌شود گفت، نمی‌شود حرف تازه‌ای گفت، داستان تازه‌ای نوشت. ولی اين‌طور نيست گويا. «قلعه متحرک هاول» می‌گويد اين‌طور نيست. هم جن دارد، هم جادو، هم خانه‌های جادويی، هم پيرزن‌های بدجنس، هم مترسک کله شلغمی، هم دختری که موهايش «رنگ ستاره‌ها» است. آخرش هم همه چيز خوب می‌شود، همان‌طور که آخر يک کارتون بايد باشد و برای تو ياد يکی دو ساعتی می‌ماند که بهت خوش گذشته است.


next.jpg

- You hear the joke about the zen master who ordered a hot dog?
- No.
- He said that he would have one with everything.
Next

perdition.jpg
I'm glad it's you.
Road to Perdition


«سينيورا، بين اطريش و ايتاليا بخشی از کوه‌های آلپ را سمرينگ می‌نامند. شيب بسيار تندی دارد و بر بلندی کوه‌هاست. بر اين کوه‌ها ريل‌ گذاشتند تا ونيز و وين را به هم متصل کند. آن‌ها اين راه‌آهن را کشيدند قبل از اينکه حتی قطاری وجود داشته باشد که رويش سفر کند. آن‌ها راه را ساختند چون می‌دانستند قطار روزی خواهد آمد...»
زير آفتاب توسکان



-سوت که زدم پاس بده.
- به کی؟ اينجا فقط من هستم و تو. تو هم که داوری.
- به خودت که آن طرف ميدان وايسادی.
- تو واقعا فوتبال می‌فهمی يا فقط عشق داور شدن داری؟
- تو از زمين اخراجی.
Voksne mennesker که يعنی «آدم‌های بزرگ» فيلمی دانمارکی است به سال 2005. کل فيلم در مورد آدم‌هايی که نمی‌دانند برای چه وجود دارد و کجا می‌روند و آنقدر سرگردانی‌شان مفرح است که يادت می‌رود طنز تلخش. تمامش سياه و سفيد است و تنها يک صحنه رنگی دارد. وقتی پسر با دوست‌دخترش که در صندلی کناری خوابش برده است منتظرند پل باز شود بروند بيمارستان تا از دست حاملگی ناخواسته دختر خلاص شوند. آن‌جا يک صحنه پسر دختر را نگاه می‌کند، رنگی؛ بيمارستان نمی‌رود.
«...خواب زرافه ديدم...» دختر، صبح، قبل از پل

دم‌نوشت: ترجمه اسم فيلم را غلط نوشته بودم. ممنون از جناب سردوزامی که تذکر دادند.



مرد جوان به دنبال آهنگی محلی به دهی نرسيده به ناکجاآباد رفته است، آهنگی که می‌گويند انسان‌ها را به زندگی باز می‌گرداند.
معلم مدرسه قدبلند است و عظيم. با صدای رسا و مردانه‌ آهنگی می‌خواند، در مورد عشق. بچه‌ها از پنجره معلم‌شان را تماشا می‌کنند. مرد فيلم‌برداری را قطع می‌کند و می‌گويد اين آن‌چه من می‌خواهم نيست. معلم که روی پنجه‌هايش ايستاده بود آرام به زمين برمی‌گردد، ساکت می‌شود.
پيرزنی صدايش می‌کند، می‌گويد بيا بالا. بالا از پشت پرده‌ای عکسی برمی‌دارد. می‌گويد عکس من و شوهرم را می‌گيری؟ او زود رفت و ما هيچ عکسی با هم نداريم. او رفت و من به سختی بچه‌ها را بزرگ کردم اما آن‌ها ديگر نيستند و تنها ماندم. ولی آدم‌ها از درخت‌ها سرسخت‌ترند، از صخره‌ها هم. من از مرگ نمی‌ترسم، از زندگی می‌ترسم.
از پيرزنی سراغ آهنگ را می‌گيرد. برايش گيلاسی مشروب می‌ريزد. به سلامتی. نه آهنگ را نمی‌دانم. گيلاسی ديگر بنوش. می‌روی؟ تو ميهمان من هستی. گيلاسی ديگر هم برای زندگی بنوش.
دوربين را دست پسر لالی می‌دهد تا دستی به خاک بکشد. پسر با دوربين مرد را می‌گيرد، بعد از چند ثانيه خسته می‌شود و دوربين را می‌گيرد رو به آسمان و ابرها. دنبال چيزی است گويا.
ننه روسيا در کوه‌هاست. گاه دو ماه می‌ماند آنجا. وقتی پيدايش می‌کند می‌گويد آهنگ را بلد است، ولی در سوگ پسرش است. برو دو سال ديگر بيا. شعر را برای چه می‌خواهی؟ برای دوستم کامن که در کماست. ننه روسيا روسری سياهش را برمی‌دارد و آهنگ را می‌خواند: «زندگی همچون سايه‌ای است.»
اين‌ها برش‌هايی از فيلمی به نام Pismo do Amerika (نامه‌ای به آمريکا) بودند. فيلم مال بلغارستان و سال 2001 است و فکر نکنم بشود راحت پيدايش کرد، من اينجا ديدمش و بعد حيفم آمد تنها بودم و نبود کسی که در مورد هر تکه‌اش، ظرافتش ساعت‌ها صحبت کنيم.


fockers.JPG
- پدر، می‌شود از دراز کشيدن جلوی اون اتوبوس دست برداری؟
- تو دهه شصت نبودی. آن موقع ما مسايل را اين‌طور حل می‌کرديم.
Meet the Fockers



«...ولی زندگی تنها چيزی است که داری ليليا...»
Lilja 4-ever



Every man, woman, and child alive should see the desert one time before they die. Nothin' at all for miles around. Nothin' but sand and rocks and cactus and blue sky. Not a soul in sight. No sirens. No car alarms. Nobody honkin' atcha. No madmen cursin' or pissin' in the streets. You find the silence out there, you find the peace. You can find God.
25th Hour



اسم اين جور فيلم‌ها را گذاشته‌ام فيلم‌های خوش، يعنی ممکن است چيز خاصی نباشند ولی خوشند. البته اين فيلم im juli (اين اسم آلمانيش است، انگليسيش می‌شود in july) را هر کجا نگاه کردم درست و حسابی بهش امتياز داده‌اند ولی خوب به هر حال خوش است. آنقدر که فرض بفرماييد دو نفر تصميم می‌گيرند از آلمان بلند شوند بروند استانبول تا عاشق هم بشوند و وسط راه برای جور کردن پول بنزين ماشينی که دزديده‌اند کاپوت و در ماشين را بفروشند.



«دن می‌گفت دانستن اينکه با چه مخالفی آسان است، مشکل اين است که بدانی چرا با آن مخالفی. من امروز اين را می‌دانم و برای همين احساس قدرت می‌کنم.»
باد بر مرغزارها می‌وزد (The wind that shake the barley)، کن لوچ

دم‌نوشت: اين چه جور ترجمه عنوان است؟ از اين روان‌تر نبود؟
دم‌نوشت دوم: حدود چهار پنج دقيقه سانسور دارد، فيلم را خراب نکرده‌اند، گمانم.
دم‌نوشت سوم: نخل طلايی 2006 کن را برده است.



سبک «داستان‌های آشپزخانه» (Kitchen Stories) سبک محبوب من است. از آن داستان‌هايی که درشان هيچ خبر خاصی نيست، هيچ آدم خاصی نيست، هيچ اتفاق خاصی هم نمی‌افتد. بيشتر طرح هستند تا داستان و حتی اگر داستان هم باشند حداکثر يک داستان کوتاه هستند. داستان‌های آشپزخانه فيلمی سوئدی است به زبان سوئدی ساخته‌ی سال 2003. چند سال بعد از جنگ جهانی دوم دولت سوئد برنامه‌ای داشته است برای ارايه راه‌‌حل‌های بهينه در مورد کارکرد زنان خانه‌دار در آشپزخانه. طرح موفقيت‌آميز بوده و بعد از روزها بررسی توانسته بودند وسايل آشپزخانه را طوری بچينند که زنان خانه‌دار کمترين مسافت را برای کارهای روزمره بپيمايند. نوبت مردان مجرد است و گروهی از محققين برای بررسی عادات مردان مجرد در آشپزخانه به روستايی فرستاده می‌شوند. فيلم به رابطه پيرمردی روستايی (ايزاک) - که بابت داوطلب شدن برای طرح پشيمان است – و مرد ميان‌سال محقق آشپزخانه‌ی او (فولکه) می‌پردازد. فولکه يک صندلی بلند دومتری در آشپزخانه ايزاک می‌گذارد و تمام روز آن بالا نشسته زل می‌زند به پلکيدن ايزاک در آشپزخانه، البته وقت‌هايی که ايزاک آن‌جا نيست هم همان بالا منتظر می‌نشيند. فيلمی ساده.



به عنوان يک آدم دقيقه نودی بالاخره سه روز مانده به پايان اکران «پنهان» موفق شدم بروم ببينم و چه خوب که رفتم. مستقل از اينکه فيلم روشنفکرانه و بسيار سياسی بود من طبق معمول از صحنه‌ای غير از اصل فيلم خوشم آمد. دور ميز دو ميزبان و چهار مهمان نشسته‌ بودند از زندگی صحبت می‌کنند. آن صحنه بسيار فرانسوی بود، نه آمريکايی، نه انگليسی، نه آلمانی، فرانسويِ فرانسوی. در ضمن از تعبير امير قادری که بلکه فيلم‌بردار خدا بوده است هم بسيار خوشم آمد.

دم‌نوشت: اگر دنبال بعد سياسی فيلم می‌گرديد دقت کنيد به آن بخشی از فيلم که کانال Euronews را نشان می‌دهد.



عاشق فيلم‌های کيارستمی هستم. چند روز قبل فرصتش پيش آمد «باد ما را خواهد برد» را ديدم و چه زيبا بود. شماره تابستان مجله‌ی سينما و ادبيات موضوع ويژه‌اش عباس کيارستمی است. از بين مقالاتش چند جمله از گفته‌های کيارستمی يادداشت کردم:

«...ماشينم، محل کارم، خانه‌ام، موقعيت‌ام بهترين دوستان من هستند. زمانی که در ماشينم هستم و کسی در کنارم نشسته احساس صميميت می‌کنم. ما در راحت‌ترين جايگاه نشسته‌ايم برای اينکه رودرروی يکديگر نيستيم و به يکديگر نگاه نمی‌کنيم، ولی در عوض هرگاه که بخواهيم اين کار را انجام می‌دهيم و يک صفحه‌ی نمايش بزرگ و مناظر اطراف را پيش‌رو داريم...»

«...به روش برسون اعتقاد دارم؛ آفرينش از طريق حذف نه اضافه کردن...»

«...ميلان کوندرا داستان بسيار زيبايی دارد که مرا بسيار تحت تأثير قرار داده است: موضوع داستان اين است که چگونه دامنه‌ی لغات مورد استفاده‌ی پدرش با گذشت سن کم و کمتر شده بود، به طوری که در اواخر عمر تنها به دو کلمه محدود شده بود: «عجيب است! عجيب است!». مسلماً دليلش اين نبوده که ديگر چيزی برای گفتن نداشته است، بلکه بدين خاطر بود که با اين دو کلمه می‌شد به بهترين و خلاصه‌ترين وجه ممکن تجربه و ادراک خود را از زندگی بيان کند. د واقع عبارت به ظاهر ساده‌ی «عجيب است!» عصاره و چکيده‌ی تجربيات او بود... »

فصلنامه‌‌ی سينما و ادبيات، نيم‌ويژه‌نامه‌ی عباس کيارستمی، شماره نهم، تابستان 85



The Joy Luck Club فيلم سيزده سال قبل است. داستان چهار زن چينی است که بعد از مهاجرت به آمريکا همديگر را پيدا کرده‌اند، داستان زندگی‌شان است، چهار دختر آمريکايی‌شان، داستان دخترها و مادرها. روايتی از آدم‌ها، آرزوهايشان، داشته‌هايشان، عشق‌هايشان، شکست‌هايشان. فيلم‌نامه را بر اساس کتابی نوشته‌اند، شايد برای همين دلنشين است، صيقل‌خورده است.



پيرمرد: حس چشاييم کاراييش را از دست داده است، به جای من اين تکه شکلات را بچش.
پيرمرد: راحت شکست؟
زن جوان: دقت نکردم، سريع حل شد.
پيرمرد: حالت شن مانندی بايد داشته باشد، نه خيلی خالص و نه خيلی تکه‌تکه.
زن سر تکان می‌دهد.
پيرمرد: يک ثانيه بايد شيرين باشد ولی بعد تلخی بايد حس شود، چون همين حس بايد بماند. مزه وانيل را فهميدی؟
زن: مزه‌اش از دوردست می‌آيد.
پيرمرد: از دوردست...

تکه ديالوگی از La Finestra di fronte
آن قدر انسانی، آن قدر زمينی، آن قدر گيرا که اگر پيدايش کرديد بايد ببينيدش.


عاشق اقتباس‌های سينمايی خوب از ادبيات هستم، می‌گويند «غرور و تعصب» بهترين فيلم اقتباسی چند سال اخير است. بيشتر از فيلم‌برداری و فيلمنامه از بازیKeira Knightley لذت بردم و وقتی اسکار بهترين هنرپيشه زن را نبرد افسوس خوردم، هرچند احتمال اينکه آن اسکار را می‌برد کم بود.
صحنه محبوبم اوايل فيلم در سالن رقص است. آنجا که حين گذشتن خواهر و برادر بينگلی و دارسی متکبر يک لحظه اليزابت ريز می‌خندد.


خوب شما هر چه که می‌خواهيد می‌توانيد بارم کنيد، از شوت و اوت و ضايع گرفته تا صورتی و مشابهاتش. حتی می‌توانيد تصميم بگيريد به اين وبلاگ ديگر سر نزنيد، ولی دلم می‌خواهد بنويسم که Notting Hill يکی از محبوب‌ترين فيلم‌های من است، خودم هم نمی‌دانم چرا ولی اين طور است. آنقدر هم خوش‌شانس هستم که جاهای مختلف تا به حال چندين بار قسمت شده است بنشينم، ببينمش، کيف کنم. امشب هم باز پيش آمد.


در کارتون ماداگاسکار چهار عدد پنگوئن از جنس مافيای ايتاليا حضور دارند که زمين و زمان را به هم می‌ريزند تا از باغ‌وحش فرار کنند برسند به قطب، حتی کشتی اقيانوس‌پيما می‌دزدند. وقتی رسيدند بعد از کمی تماشای قطب يکی‌شان فرمود «عجب جای مزخرفي»



Dakota Fanning. اگر روزی کسی از من بپرسند فرشته‌ها چه شکلی هستند جواب می‌دهم شکل او.


omali.jpg«شرم‌آوره، گربه‌ است ديگه، گربه نمک‌نشناس، يه شياده، يه ولگرد، چشماش چقدر به هم نزديکه، اوو چه لبخند شيطنت‌آميزی داره، پوزش چقدر باريکه، علامت بدجنسيشه، از اوناييکه قلب زنای معصوم رو می‌شکنن...»
از کارتون گربه‌های اشرافی



“A man’s heart is like a caged bird. When you dance, your heart sings… and then rises to heaven.”
Monsieur Ibrahim از سينمای فرانسه با بازی واقعاً زيبای عمر شريف که برايش جايزه بهترين بازيگر ونيز 2003 به ارمغان آورده است. فيلمی در مورد انسان‌ها، احساسات‌شان، روابط‌شان و آرامش.
پيشنهاد می‌کنم از زير سنگ هم شده پيدايش کنيد و ببينيد. پيدا نکرديد دی‌وی‌دی‌اش را از خودم بگيريد.
“Slowness… that’s the key to happiness”

پی‌نوشت: امروز در شرق جمعه خواندم که کتابش چاپ شده است به نام موسيو ابراهيم و گل‌‌های آسمانی.


باد غربی و خورشيد بحث می‌کردند که کدام قوی‌تر هستند. باد غربی گفت شرط می‌بندم می‌توانم پالتوی آن مرد را از تنش در بياورم. خورشيد گفت نمی‌توانی.
باد غربی شروع کرد به وزيدن. ولی مرد پالتو را درنياورد. هر چقدر باد شديدتر می‌وزيد مرد پالتويش را محکم‌تر می‌چسبيد.
بعد خورشيد رفت وسط آسمان و لبخندی زد. هوا گرم شد و مرد پالتويش را درآورد.
Michael, The movie


صفحه‌ی اول

friends.jpg
اواسط زمستان بود رفتم یک جعبه‌ی قرمز خریدم که ده سال داستان را چپانده بودند تویش. از آن موقع کار خیلی شب‌هایم این است که هر ساعتی برسم خانه، زود باشد، دیر باشد، بنشینم دو ساعتی زندگی شش نفر از دوست‌داشتنی‌ترین آدم‌های دنیا را تماشا کنم. امشب آخرین قسمتش را دیدم و سرم گیج می‌رود. بار اول است یک چنین چیزی برایم پیش می‌آید. عادت دارم بعد از تمام شدن رمانی بلند گیج بروم و فکر کنم چرا تمام شد و حالا یک سریال تلویزیونی یک چنین حسی برایم ایجاد کرده است. قسمت آخر که دوربین خانه‌ی خالی را می‌گشت فکر کردم فقط آن‌ها نبودند که از هر گوشه‌ی آن‌جا خاطره دارند، میلیون‌ها نفر تماشاگرشان هم هزارهزار خاطره از آن خانه دارند. دلم برای هر شش نفرشان تنگ خواهد شد، برای خنده‌هایشان، اشک‌هایشان، سادگی‌شان، وفایشان، زندگی‌شان. هر شش‌تایشان دست آخر خودشان را در دل آدم جا می‌کنند و نمی‌شود گفت کدام را بیشتر دوست داری. دلم می‌خواست تمام این ده سال را طی همان ده سال تکه تکه می‌دیدم. یادم نمی‌آید کجا خواندم یا که بود از قول یک آمریکایی گفت روزی می‌رسد بچه‌های من دلشان هوس دهه نود و تجربه‌ کردن جوانی من را خواهد کرد، آن روز برای‌شان فرندز را می‌گذارم تماشا کنند.
راست می‌گویند که آدم‌ها دو دسته‌اند، آنها که این شش نفر را می‌شناسند و آن‌ها که نمی‌شناسند.
caramel.jpg
"To my Beirut."
Caramel
munich.jpg
- Do you really miss your father's olive trees? Do you honestly think you have to get back all that... that nothing? That chalky soil and stone hunts. Is that what you really want for your children?
- It absolutely is.
Munich
lifeofothers.jpg
One day in blue-moon September,
silent under a plum tree,
I held her, my silent pale love,
in my arms like a fair and lovely dream.
Above us in the summer skies,
was a cloud that caught my eye.
It was white and so high up.
And when I looked up, it was no longer there.
Brecht: Erinnerung an die Marie A.
Life of others
blood.jpg
God is a superstition.
There Will Be Blood
Faubourg Saint-Denis.jpg
I listened to your texts, your singing, your hopes, your desires, your music. You listened to mine. My Italian, my German, a bit of Russian. I gave you a walkman. You gave me a pillow. And one day you kissed me. Time went by, time flew, and everything seemed so easy, so simple, so free, so new, so unique. We went to the movies, we went dancing, we went shopping, we laughed, you cried, we swam, we smoked, we shaved. You screamed, for a reason, or for no reason. Yes, sometimes for a reason. I brought you to the academy, I studied for my exams, I listened to your singing, your hopes, your desires, your music. You listened to mine. We were close, so close, ever so close. Time went by, time flew.
Faubourg Saint-Denis

Quais de Seine.jpg
- You have beautiful hair, why do you have to cover it up?
- I don't have to, I choose to.
- Too bad, 'cause you're so pretty.
- You mean I'm not beautiful in my hijab?
- That's not what I meant.
- If I want to look beautiful, I do it for me. When I wear this I feel part of a faith, an identity. I feel good. That's what beauty is.
Quais de Seine

Paris, je t'aime
pers.JPG
در مورد پرسپولیس نمی‌توانم مثل همیشه که از فیلمی خوشم می‌آید به عکسی و چند خط از فیلمنامه‌اش اکتفا کنم. برای اینکه پرسپولیس برای من، ما، بیشتر از یک فیلم سینمایی است. انگار از ما برای ما می‌گوید، یا به قول مادرم که قبل از من فیلم را دیده بود از نسل آن‌ها برای نسل ما می‌گوید. مرجان ساتراپی بین نسل من و مادر ایستاده است، شاید برای همین حرفش را همه می‌فهمند و همه گوشه‌ای از زندگی خود را در زندگیش پیدا می‌کنند. شاید پدر من خود را در انوشه و امیدش به انقلاب می‌بیند، مادرم در مادر مرجان و من خود را در مرجان که مجبور به فرار شد. روایتش را بی‌طرفانه می‌دانم چون به نظرم اغراقی در کار نبود، شاید کسی با فقط کمی ذهنیت مذهبی بگوید این تمام داستان نیست، ولی برای من این تمام آن بود که به من و زندگی من مربوط می‌شد. به پاتریک، هم‌دفتری کانادایی‌ام پیشنهاد کردم برود فیلم را ببیند، گفتم این همان روایت من از ایران خواهد بود، نه یک روایت جامع و کامل، ولی یک روایت حقیقی.
goodyear.jpg
Pardonnez à mes lèvres car elles trouvent de la joie dans les lieux les plus étranges.
A Good Year

لبانم را ببخش که شوق را در ناممکن‌ترین گوشه‌ها می‌یابند.

lost.jpg
- Can you keep a secret? I'm trying to organize a prison break. I'm looking for, like, an accomplice. We have to first get out of this bar, then the hotel, then the city, and then the country. Are you in or you out?
- I'm in. I'll go pack my stuff.
- Get your coat... I hope that you've had enough to drink. It's going to take courage.
Lost in Translation
oldmans.jpg
- Just how well do you know Chigurh?
- What do you want to know?
- I just want to know your opinion about him in general, just how dangerous is he?
- Compared to what? The bubonic plague?
No Country for old man
atoenment-s.jpg
Dear Cecilia, Dearest Cecilia, the story can resume. The one I had been planning on that evening walk. I can become again the man who once crossed the surrey park at dusk, in my best suit, swaggering on the promise of life. The man who, with the clarity of passion, made love to you in the library.
Atonement
Darjeeling (1).jpgDarjeeling (2).jpgDarjeeling (3).jpgDarjeeling (4).jpg
- چرا قطارمان وسط بیابان ایستاده؟
- می‌گن چون گم شده.
- این چی می‌گه؟
- می‌گه قطار گم شده.
- یعنی چه؟ چطور قطار می‌تونه گم بشه؟ روی ریل‌هاش؟
The Darjeeling Limited
rat1.jpgrat2.jpgrat3.jpg
شاید بپرسی مگر یک آشپزخانه‌ی پر سر و صدا و چند موش قهوه‌ای و یک پادوی دست‌ و‌ پا چلفتی گیج و یک دختر آشپز فرانسوی بانمک و صد البته یک ستون‌نویس شکل عزرائیل چطور توانستند به قهقهه‌ات بیاندازند و شبی را روشن کنند که روزش خوش نبود، جواب می‌دهم نمی‌دانم. می‌توانی یک روز عصر که دلت گرفته بود «یتیمچه قرتی» را ببینی و شاید جوابت را بگیری.

دم‌نوشت: یتیمچه قرتی ترجمه منصورخان نصیری است از Ratatouille.

eastern_promises.jpg
«...این‌ها خالکوبی‌های زندان‌های روس هستند. هر یک برای واقعه‌ای مهم در زندگی. آن‌ها داستان زندگیت را می‌گویند. اگر خالکوبی نداشته باشی، وجود نداری...»
هر گناه از خود ردی باقی می‌گذارد: Eastern Promises

می‌دانم، دشت‌ها تو را فرا می‌خواندند، بيابان‌ها و رودها و کوه‌های پر برف نيز.
به سلامتی آزادگی‌ات مرد...
Into the Wild

shiro1.jpgshiro2.jpg

من خیال می‌کردم دیگر قصه جن و پری و جادو و این‌حرف‌ها دیگر نمی‌شود گفت. نه که نمی‌شود گفت، نمی‌شود حرف تازه‌ای گفت، داستان تازه‌ای نوشت. ولی این‌طور نیست گویا. «قلعه متحرک هاول» می‌گوید این‌طور نیست. هم جن دارد، هم جادو، هم خانه‌های جادویی، هم پیرزن‌های بدجنس، هم مترسک کله شلغمی، هم دختری که موهایش «رنگ ستاره‌ها» است. آخرش هم همه چیز خوب می‌شود، همان‌طور که آخر یک کارتون باید باشد و برای تو یاد یکی دو ساعتی می‌ماند که بهت خوش گذشته است.

next.jpg

- You hear the joke about the zen master who ordered a hot dog?
- No.
- He said that he would have one with everything.
Next
perdition.jpg
I'm glad it's you.
Road to Perdition


«سینیورا، بین اطریش و ایتالیا بخشی از کوه‌های آلپ را سمرینگ می‌نامند. شیب بسیار تندی دارد و بر بلندی کوه‌هاست. بر این کوه‌ها ریل‌ گذاشتند تا ونیز و وین را به هم متصل کند. آن‌ها این راه‌آهن را کشیدند قبل از اینکه حتی قطاری وجود داشته باشد که رویش سفر کند. آن‌ها راه را ساختند چون می‌دانستند قطار روزی خواهد آمد...»
زیر آفتاب توسکان


-سوت که زدم پاس بده.
- به کی؟ اینجا فقط من هستم و تو. تو هم که داوری.
- به خودت که آن طرف میدان وایسادی.
- تو واقعا فوتبال می‌فهمی یا فقط عشق داور شدن داری؟
- تو از زمین اخراجی.
Voksne mennesker که یعنی «آدم‌های بزرگ» فیلمی دانمارکی است به سال 2005. کل فیلم در مورد آدم‌هایی که نمی‌دانند برای چه وجود دارد و کجا می‌روند و آنقدر سرگردانی‌شان مفرح است که یادت می‌رود طنز تلخش. تمامش سیاه و سفید است و تنها یک صحنه رنگی دارد. وقتی پسر با دوست‌دخترش که در صندلی کناری خوابش برده است منتظرند پل باز شود بروند بیمارستان تا از دست حاملگی ناخواسته دختر خلاص شوند. آن‌جا یک صحنه پسر دختر را نگاه می‌کند، رنگی؛ بیمارستان نمی‌رود.
«...خواب زرافه دیدم...» دختر، صبح، قبل از پل

دم‌نوشت: ترجمه اسم فیلم را غلط نوشته بودم. ممنون از جناب سردوزامی که تذکر دادند.


مرد جوان به دنبال آهنگی محلی به دهی نرسیده به ناکجاآباد رفته است، آهنگی که می‌گویند انسان‌ها را به زندگی باز می‌گرداند.
معلم مدرسه قدبلند است و عظیم. با صدای رسا و مردانه‌ آهنگی می‌خواند، در مورد عشق. بچه‌ها از پنجره معلم‌شان را تماشا می‌کنند. مرد فیلم‌برداری را قطع می‌کند و می‌گوید این آن‌چه من می‌خواهم نیست. معلم که روی پنجه‌هایش ایستاده بود آرام به زمین برمی‌گردد، ساکت می‌شود.
پیرزنی صدایش می‌کند، می‌گوید بیا بالا. بالا از پشت پرده‌ای عکسی برمی‌دارد. می‌گوید عکس من و شوهرم را می‌گیری؟ او زود رفت و ما هیچ عکسی با هم نداریم. او رفت و من به سختی بچه‌ها را بزرگ کردم اما آن‌ها دیگر نیستند و تنها ماندم. ولی آدم‌ها از درخت‌ها سرسخت‌ترند، از صخره‌ها هم. من از مرگ نمی‌ترسم، از زندگی می‌ترسم.
از پیرزنی سراغ آهنگ را می‌گیرد. برایش گیلاسی مشروب می‌ریزد. به سلامتی. نه آهنگ را نمی‌دانم. گیلاسی دیگر بنوش. می‌روی؟ تو میهمان من هستی. گیلاسی دیگر هم برای زندگی بنوش.
دوربین را دست پسر لالی می‌دهد تا دستی به خاک بکشد. پسر با دوربین مرد را می‌گیرد، بعد از چند ثانیه خسته می‌شود و دوربین را می‌گیرد رو به آسمان و ابرها. دنبال چیزی است گویا.
ننه روسیا در کوه‌هاست. گاه دو ماه می‌ماند آنجا. وقتی پیدایش می‌کند می‌گوید آهنگ را بلد است، ولی در سوگ پسرش است. برو دو سال دیگر بیا. شعر را برای چه می‌خواهی؟ برای دوستم کامن که در کماست. ننه روسیا روسری سیاهش را برمی‌دارد و آهنگ را می‌خواند: «زندگی همچون سایه‌ای است.»
این‌ها برش‌هایی از فیلمی به نام Pismo do Amerika (نامه‌ای به آمریکا) بودند. فیلم مال بلغارستان و سال 2001 است و فکر نکنم بشود راحت پیدایش کرد، من اینجا دیدمش و بعد حیفم آمد تنها بودم و نبود کسی که در مورد هر تکه‌اش، ظرافتش ساعت‌ها صحبت کنیم.

fockers.JPG
- پدر، می‌شود از دراز کشیدن جلوی اون اتوبوس دست برداری؟
- تو دهه شصت نبودی. آن موقع ما مسایل را این‌طور حل می‌کردیم.
Meet the Fockers


«...ولی زندگی تنها چیزی است که داری لیلیا...»
Lilja 4-ever


Every man, woman, and child alive should see the desert one time before they die. Nothin' at all for miles around. Nothin' but sand and rocks and cactus and blue sky. Not a soul in sight. No sirens. No car alarms. Nobody honkin' atcha. No madmen cursin' or pissin' in the streets. You find the silence out there, you find the peace. You can find God.
25th Hour


اسم این جور فیلم‌ها را گذاشته‌ام فیلم‌های خوش، یعنی ممکن است چیز خاصی نباشند ولی خوشند. البته این فیلم im juli (این اسم آلمانیش است، انگلیسیش می‌شود in july) را هر کجا نگاه کردم درست و حسابی بهش امتیاز داده‌اند ولی خوب به هر حال خوش است. آنقدر که فرض بفرمایید دو نفر تصمیم می‌گیرند از آلمان بلند شوند بروند استانبول تا عاشق هم بشوند و وسط راه برای جور کردن پول بنزین ماشینی که دزدیده‌اند کاپوت و در ماشین را بفروشند.


«دن می‌گفت دانستن اینکه با چه مخالفی آسان است، مشکل این است که بدانی چرا با آن مخالفی. من امروز این را می‌دانم و برای همین احساس قدرت می‌کنم.»
باد بر مرغزارها می‌وزد (The wind that shake the barley)، کن لوچ

دم‌نوشت: این چه جور ترجمه عنوان است؟ از این روان‌تر نبود؟
دم‌نوشت دوم: حدود چهار پنج دقیقه سانسور دارد، فیلم را خراب نکرده‌اند، گمانم.
دم‌نوشت سوم: نخل طلایی 2006 کن را برده است.


سبک «داستان‌های آشپزخانه» (Kitchen Stories) سبک محبوب من است. از آن داستان‌هایی که درشان هیچ خبر خاصی نیست، هیچ آدم خاصی نیست، هیچ اتفاق خاصی هم نمی‌افتد. بیشتر طرح هستند تا داستان و حتی اگر داستان هم باشند حداکثر یک داستان کوتاه هستند. داستان‌های آشپزخانه فیلمی سوئدی است به زبان سوئدی ساخته‌ی سال 2003. چند سال بعد از جنگ جهانی دوم دولت سوئد برنامه‌ای داشته است برای ارایه راه‌‌حل‌های بهینه در مورد کارکرد زنان خانه‌دار در آشپزخانه. طرح موفقیت‌آمیز بوده و بعد از روزها بررسی توانسته بودند وسایل آشپزخانه را طوری بچینند که زنان خانه‌دار کمترین مسافت را برای کارهای روزمره بپیمایند. نوبت مردان مجرد است و گروهی از محققین برای بررسی عادات مردان مجرد در آشپزخانه به روستایی فرستاده می‌شوند. فیلم به رابطه پیرمردی روستایی (ایزاک) - که بابت داوطلب شدن برای طرح پشیمان است – و مرد میان‌سال محقق آشپزخانه‌ی او (فولکه) می‌پردازد. فولکه یک صندلی بلند دومتری در آشپزخانه ایزاک می‌گذارد و تمام روز آن بالا نشسته زل می‌زند به پلکیدن ایزاک در آشپزخانه، البته وقت‌هایی که ایزاک آن‌جا نیست هم همان بالا منتظر می‌نشیند. فیلمی ساده.


به عنوان یک آدم دقیقه نودی بالاخره سه روز مانده به پایان اکران «پنهان» موفق شدم بروم ببینم و چه خوب که رفتم. مستقل از اینکه فیلم روشنفکرانه و بسیار سیاسی بود من طبق معمول از صحنه‌ای غیر از اصل فیلم خوشم آمد. دور میز دو میزبان و چهار مهمان نشسته‌ بودند از زندگی صحبت می‌کنند. آن صحنه بسیار فرانسوی بود، نه آمریکایی، نه انگلیسی، نه آلمانی، فرانسویِ فرانسوی. در ضمن از تعبیر امیر قادری که بلکه فیلم‌بردار خدا بوده است هم بسیار خوشم آمد.

دم‌نوشت: اگر دنبال بعد سیاسی فیلم می‌گردید دقت کنید به آن بخشی از فیلم که کانال Euronews را نشان می‌دهد.


عاشق فیلم‌های کیارستمی هستم. چند روز قبل فرصتش پیش آمد «باد ما را خواهد برد» را دیدم و چه زیبا بود. شماره تابستان مجله‌ی سینما و ادبیات موضوع ویژه‌اش عباس کیارستمی است. از بین مقالاتش چند جمله از گفته‌های کیارستمی یادداشت کردم:

«...ماشینم، محل کارم، خانه‌ام، موقعیت‌ام بهترین دوستان من هستند. زمانی که در ماشینم هستم و کسی در کنارم نشسته احساس صمیمیت می‌کنم. ما در راحت‌ترین جایگاه نشسته‌ایم برای اینکه رودرروی یکدیگر نیستیم و به یکدیگر نگاه نمی‌کنیم، ولی در عوض هرگاه که بخواهیم این کار را انجام می‌دهیم و یک صفحه‌ی نمایش بزرگ و مناظر اطراف را پیش‌رو داریم...»


The Joy Luck Club فیلم سیزده سال قبل است. داستان چهار زن چینی است که بعد از مهاجرت به آمریکا همدیگر را پیدا کرده‌اند، داستان زندگی‌شان است، چهار دختر آمریکایی‌شان، داستان دخترها و مادرها. روایتی از آدم‌ها، آرزوهایشان، داشته‌هایشان، عشق‌هایشان، شکست‌هایشان. فیلم‌نامه را بر اساس کتابی نوشته‌اند، شاید برای همین دلنشین است، صیقل‌خورده است.


پیرمرد: حس چشاییم کاراییش را از دست داده است، به جای من این تکه شکلات را بچش.
پیرمرد: راحت شکست؟
زن جوان: دقت نکردم، سریع حل شد.
پیرمرد: حالت شن مانندی باید داشته باشد، نه خیلی خالص و نه خیلی تکه‌تکه.
زن سر تکان می‌دهد.
پیرمرد: یک ثانیه باید شیرین باشد ولی بعد تلخی باید حس شود، چون همین حس باید بماند. مزه وانیل را فهمیدی؟
زن: مزه‌اش از دوردست می‌آید.
پیرمرد: از دوردست...

تکه دیالوگی از La Finestra di fronte
آن قدر انسانی، آن قدر زمینی، آن قدر گیرا که اگر پیدایش کردید باید ببینیدش.

عاشق اقتباس‌های سینمایی خوب از ادبیات هستم، می‌گویند «غرور و تعصب» بهترین فیلم اقتباسی چند سال اخیر است. بیشتر از فیلم‌برداری و فیلمنامه از بازیKeira Knightley لذت بردم و وقتی اسکار بهترین هنرپیشه زن را نبرد افسوس خوردم، هرچند احتمال اینکه آن اسکار را می‌برد کم بود.
صحنه محبوبم اوایل فیلم در سالن رقص است. آنجا که حین گذشتن خواهر و برادر بینگلی و دارسی متکبر یک لحظه الیزابت ریز می‌خندد.

خوب شما هر چه که می‌خواهید می‌توانید بارم کنید، از شوت و اوت و ضایع گرفته تا صورتی و مشابهاتش. حتی می‌توانید تصمیم بگیرید به