- پيرمرد چه‌اش شده است؟ الان ديدم گربه‌ حنايی را زده زير بغل پله‌های برج فلک را می‌رود بالا. يک پله می‌گويد «باش» پله‌ی بعدی می‌گويد «پس هستم». يک حرف‌هايی از «بالذات و بالغير» هم آن وسط می‌گفت.
- چيزی نيست، افسردگی‌اش دوباره برگشته. باز هم نمی‌داند بالاخره هست يا نيست. چند روز بعد خوب می‌شود.


جهنميان را هرگز نگفتند جهنم همين است.


حد اعلا‌ی تفکر يا ابتذال آن در دفاع از عقيده است بدون اعتقاد يا التزام بدان. نفرين يک چنين واقعيتی همان تصديق و تمجيد آن است.


نفرت بر زمين باير می‌رويد. بر جنازه درختان سوخته، چشمه‌های خشک شده. نفرت هرگز به خواست جوانه نمی‌زند. برای همين حضورش غنيمت است. نفرت حقيقی است، يک محرک است. نفرت را بايستی از گزند تساهل‌ها و تسامح‌ها حفظ کرد، نگذاشت پليدی‌اش را هيچ عشقی بپوشاند. نفرت هرگز زمينی را ترک نمی‌کند، کتمان‌اش مکن، نفرت بورز. اين حق است.


برسد به دست خدا.


باران‌های وقت و بی‌وقت اين روزها همان‌قدر بامزه‌اند که گم کردن يک گربه‌ی سفيد لای ملافه‌ها.


- درد ما همين بندهای ظرافت و لطافت است که محدودمان کرده‌اند به دنيای خيال و شعر و هنر. زندگی جدی‌تر از اين مسايل است آقا.
- بله، درست است. بايد همين‌طور باشد. ولی حالا چرا به اين‌ها رسيديم... از باد می‌فرموديد، بله از باد سپيد می‌فرموديد.


انگار قرار بود در پس تمام اين سياه‌مشق‌ها هدفی باشد. به روی خودش هم نمی‌آورد قرار بود مشق باشد و کمی شوق و ذوق و همين بس است ديگر برادر. قرار نبود بگويند به کجا چنين شتابان، يا خرامان. نگفتند هم. خودت را چه کنی که می‌پرسد برای چه؟ می‌نوشتم که خوش بود نوشتن و هست. پس اگر هست چرا هر روز باز از سر نو که چرا؟ نگو که شايد آن سوی اطلس خيالی بوده، که امروز خبر شده‌ای يک خيالی بوده و حالا هم گذشته، سوخته. خيال که شايد روزی لاکتابی بگيرانند لای صفحه‌هايت، که صدايت بالاخره پژواک داشته باشد. اين سر دنيا دور است، خيلی دور. آن‌قدر که بدانی خيالت سوخته، تمام شده. حالا بگرد دنبال دلگرمی برای نوشتن. بگرد تا بگردد.


ببينيد، البته منظورم اين است که بالاخره بايد کاری کرد. يعنی در حقيقت بايد يک کار ديگری، دقيقاً منظورم نوآوری و شکوفايی است. در اين راستا که، چهارچوب‌ها را بايد، منظور اينکه برای نوآوری و شکوفايی که حرف خوبی هستند، بايد نوآوری و شکوفايی داشت. فرمايش ايشان به حق است که ما بايد، البته که پيرو فرمايشات، همان‌طور که مستحضر هستيد رهنمودها ما را رهنمود می‌کنند که نوآوری و شکوفايی باشد و البته همين‌طور، به طور يقين اعلام می‌کنيم. متشکرم.


جبرئيل کلافه می‌شود: «جمع کن بساطت را. تو هنوز نمی‌دانی شش بش مهره را فراری می‌دهد. از تو هر چه دربيايد نراد در نمی‌آيد. يادش به‌خير ابليس حريف قدری بود. چقدر رجزخوانی می‌کرديم. يک شکم سير متلک بارش می‌کردم وقتی می‌باخت. خودم که نمی‌باختم، بالاخره ملک مقرب بودم. حالا مانده‌ايم دست شيپورزن گروه سرود مدرسه. عجب دور و زمانه‌ای شده است. عزرائيل هم اين اواخر پيدايش نمی‌شود بنشينيم دو کلمه حرف حساب از قديم‌ها بزنيم... تو که هنوز اينجايی!»


- خوار شدم، ذليل شدم، سوختم. از آدميان گريختم، به صحرا پناه بردم. گريستم، تلخ گريستم، خون گريستم. سال‌ها چو مجنونان از پی باد دويدم. ستارگان را شاهد گرفتم. بت شکستم، بر خورشيد سجده کردم. جان دادم. آيين نفرت آموختم، شکستم، شکاندم، آتش زدم، ويران کردم. سکوت دانستم. سال‌‌ها لب فرو بستم، دم برنياوردم. حال بازگشته‌ام، هنوز سر در سودايت دارم.
- آه، تويی.


ديده بودم کمانگير کلمات نوشته‌هايش را شمارده. از آن موقع هوس کرده بودم ببينم اين چهار سال و خرده‌ای کدام کلمه را بيشتر نوشته‌ام. بالاخره حوصله کردم چند خط به زبان اين زبان نفهم چيزی نوشتم که بردارد بشمارد. بعد از خط زدن فعل‌ها و حروف ربط و غيره اين‌ها ماندند:
سال: ۲۵۷ بار
روز: ۲۵۱ بار
فکر: ۲۲۰ بار
زندگی: ۲۰۴ بار
راه: ۱۵۹ بار
آدم: ۱۴۴ بار
حرف: ۱۴۴ بار
نگاه: ۱۴۴ بار
شهر: ۱۳۶ بار
شب: ۱۳۵ بار
قرار: ۱۲۲ بار
زمان: ۱۲۱ بار
کتاب: ۱۲۱ بار
نوشته: ۱۱۷ بار
زمين: ۱۱۱ بار
وجود: ۱۰۵ بار
آقا: ۱۰۳ بار
آرام: ۱۰۲ بار
حال: ۹۶ بار
دختر: ۹۵ بار
آسمان: ۹۴ بار
ديوار: ۹۳ بار
دنيا: ۹۲ بار
دوست: ۹۰ بار
صبح: ۸۸ بار
ايران: ۸۷ بار
خط: ۸۶ بار
فيلم: ۸۵ بار
خانه: ۸۳ بار
سفيد: ۸۳ بار
خيال: ۸۲ بار
باد: ۷۵ بار
آب: ۷۴ بار
و همين‌طور رديف کلمه است پشت ‌سر هم.


friends.jpg
اواسط زمستان بود رفتم يک جعبه‌ی قرمز خريدم که ده سال داستان را چپانده بودند تويش. از آن موقع کار خيلی شب‌هايم اين است که هر ساعتی برسم خانه، زود باشد، دير باشد، بنشينم دو ساعتی زندگی شش نفر از دوست‌داشتنی‌ترين آدم‌های دنيا را تماشا کنم. امشب آخرين قسمتش را ديدم و سرم گيج می‌رود. بار اول است يک چنين چيزی برايم پيش می‌آيد. عادت دارم بعد از تمام شدن رمانی بلند گيج بروم و فکر کنم چرا تمام شد و حالا يک سريال تلويزيونی يک چنين حسی برايم ايجاد کرده است. قسمت آخر که دوربين خانه‌ی خالی را می‌گشت فکر کردم فقط آن‌ها نبودند که از هر گوشه‌ی آن‌جا خاطره دارند، ميليون‌ها نفر تماشاگرشان هم هزارهزار خاطره از آن خانه دارند. دلم برای هر شش نفرشان تنگ خواهد شد، برای خنده‌هايشان، اشک‌هايشان، سادگی‌شان، وفايشان، زندگی‌شان. هر شش‌تايشان دست آخر خودشان را در دل آدم جا می‌کنند و نمی‌شود گفت کدام را بيشتر دوست داری. دلم می‌خواست تمام اين ده سال را طی همان ده سال تکه تکه می‌ديدم. يادم نمی‌آيد کجا خواندم يا که بود از قول يک آمريکايی گفت روزی می‌رسد بچه‌های من دلشان هوس دهه نود و تجربه‌ کردن جوانی من را خواهد کرد، آن روز برای‌شان فرندز را می‌گذارم تماشا کنند.
راست می‌گويند که آدم‌ها دو دسته‌اند، آنها که اين شش نفر را می‌شناسند و آن‌ها که نمی‌شناسند.

يکم: هزارتوی بيستم و هفتم با موضوع «آيين‌های فردي» منتشر شد. برای صفحه اول دو برش از فيلم نا تمام «گهواره‌ی جادوگران» ساخته‌ی مارسل دوشان و مايا درن انتخاب شده است و در انتهای هزارتو داستان «مصاحبه» نوشته‌ی مارک تواين آمده است.
من از آيين خيال‌هايم را نوشته‌ام.

دوم: فيدهای هزارتو بالاخره راه‌اندازی شد و همه‌شان اينجا جمع شده‌اند. واقعاً در اين فيد چی می‌بينيد؟

سوم: چند روز قبل فوتوبلاگ اينجا را تعطيل کردم و به طور رسمی اسباب‌کشی کردم به فليکر و صد البته به علت گرم شدن هوا و بهار و مشابهات قصد جدی دارم مرتب‌تر به‌روزش کنم. لينک لنز که همين کنار است نسخه‌ی ريزه ميزه شش عکس آخر فيلکرم را نشان می‌دهد.


نشان فرزانگی خنده است. سکوت نيست که گويی پس از سال‌ها عشق و جهد و عاقبت درک هستی، ذات چنان تلخ و تيره و يا عميق و سنگين که جز سکوت چاره‌ای نباشد. بشارت‌ها فريبی بيش نبوده‌اند و جز مرهمی بر جهل مبشران به کاری نيايند. فرزانه زهرخند می‌زند به سادگی و پوچی تمام آن‌چه گفته بودند در جان آدمی نگنجد. اگر هر چه هست همان راز عيان است و نه بيشتر چه بهتی، چه شوری. اين قهقهه شکست است.